تبليغاتX
نهضت نواندیشی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
|+| نوشته شده توسط علی افراز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 23:59 | 

نسخ‌ و تناسخ
ره‌انديشي‌هاي شريعتي
به‌مناسبت بيست‌ونهمين سالگشت هجرت او

دکتر احسان شريعتی
تأملي ناتمام پيرامون اين پرسش كه:

چه بخش‌‌هايي از انديشه‌ي شريعتي براي امروز زنده و معتبر هستند و چه بخش‌هايي بلاموضوع يا منسوخ شده‌اند؟

در "كشف‌الاسرار" آمده است كه "اين نسخ ما مي‌فرماييم، و هر چه منسوخ‌كنيم از آن كنيم تا ديگري به از آن آريم."

خوب مي‌دانيم كه در دوراني بسيار متفاوت با عصر شريعتي به‌سر مي‌بريم و آن‌كه از گذشت روزگار ناآموخته باشد، نيز از هيچ آموزگار نا~موزد. از ديگرسو، اما، تغيير زمان توجيه تحريفِ آيين نيز نتواند شد: "كه‌را گم شود راه آموزگار، سزد گر جفا بيند از روزگار"!

معتبرترين بخش انديشه‌ي شريعتي، همان پيامِ نهايي او، يا "تثليث" عرفان، آزادي، برابري، يعني "تعادلي" است كه بين اين سه ساحت برقرار مي‌كند. بدين معنا كه هيچ‌يك از اين سه ُبعد، منهاي دو ديگر نمي‌تواند معناي حقيقي خود را حفظ‌كند. در اين‌ميان، فهم نسبتِ آزادي و عدالت، با توجه به تجربه‌ي شكست نظام‌هايي كه مبتني بر يكي از اين دو پايه به پا شدند، ساده‌تر است. مشكل‌تر اما، فهم نسبت عرفان با اين نوع از سوسيال-دموكراسي يا سوسياليسمِ دموكراتيك است.

براي پرداختن به پرسش فوق، اگر همين تثليث را ستيغِ فكر شريعتي و آخرين ارمغان او فرض بگيريم، كه نيز انسجام بخش راه و روش اوست، هنوز به‌طور كلي، ابهام‌هايي در فهم نسبت ميان اين ابعاد باقي مي‌ماند. براي نمونه، تفهيم و تعديلِ نسبتِ ميانِ "عرفانِ" موردِ نظر شريعتي و آن‌نوع از "عقلانيّتِ انتقادي" كه در بطنِ دموكراسي سياسي و اجتماعي نهفته، امري بديهي و كاري ساده نيست.

منظور از ابهام در اين‌جا، همان "نينديشيده‌ي" يك انديشه است كه نشان‌دهنده‌ي ظرفيت و امكانات اوست و نه علامت ضعف و ناكامي. همچنين، تفاوت "نينديشيده‌مانده" با بخش "منسوخ( "caducus) يك انديشه در اين است كه اولي از آنِ آينده‌ي "ازراه‌رسنده" است و ديگري متعلّق به گذشته‌ي طي‌شده.

بخش‌هاي "ابطال‌پذير"، در مسير و راه يك انديشه، همان نظريه‌ها يا فرضيه‌هايي‌اند كه به‌شكل و شيوه‌ي علمي و تجربي، صحت و سقم‌شان را با آزمون تاريخي-اجتماعي بتوان سنجيد. هرچند كه در حوزه‌ي انساني نه با "تبيين" و سبب‌يابي و قطعيّت و قانونمندي كه با "تفهم" و معناكاوي و نسبيت و روندمندي سر و كار داشته باشيم.

براي نمونه، شريعتي در سال 1348، تز "امت و امامت" را مطرح مي‌كند كه معنايش در ُبعد سياسي-عملي، اين مي‌توانست باشد كه پيشگامان يك انقلاب نمي‌توانند سرنوشت آن‌را به دست‌هاي لرزان بورژوا-دموكراسي ليبرال بسپارند تا دشمنان مردم با فريب افكار عمومي قدرت از كف رفته را بازيابند و "دموكراسي را عليه دموكراسي" به‌كارگيرند. در اين تز، نكته‌اي كه در آغاز، به اندازه‌ي كافي مورد حلّاجي دكتر قرار نگرفته بود، اهميتِ اصلِ "تناوب( "alternance) يا ضرورتِ دور و تسلسل قدرتِ سياسي بود. حفظ و ضمانتِ اصل تناوب همان‌قدر كه موجب ارتقاي آگاهي عمومي است، مانع تمركز قدرت در دست شماري از انقلابيون حرفه‌اي و فساد تدريجي‌شان مي‌شود. تجربه‌ي كشورهاي رها‌شده‌ي جهان‌سوم سابق، كاستيِ نظريه‌ي "دموكراسي متعهد و مهتدي" را روشن ساخت و كشورهايي چون كوبا و الجزاير نتوانستند به نظام‌هاي سياسي و اقتصادي پيشرفته از نوعِ سوسيال-دموكراتيك تبديل شوند، و به‌عكس، بدل به ديكتاتوري‌هاي چپ‌نما يا بوروكراسي نخ‌نما شدند.

در همان زمانِ دكتر، علاوه بر تجربه‌ي فوق، ماجراي فقدانِ دموكراسي درون‌تشكيلاتي در ميان نيروهاي چپ و مجاهدين، موجب فجايعي شد و اين‌همه، دكتر را به اصلاح آن نظريه و تز، و تأكيد بر ضرورتِ اجراي كامل و تعهد و تأمل به همه‌ي جوانب و اصولِ دموكراسي به‌طور كلي، متقاعد ساخت كه در "تثليث" موردِ اشاره، بدان تصريح مي‌شود.

درست است كه در اين مرحله نيز، منظور از اين تأكيد بر دموكراسي، بسنده‌كردن به چارچوب‌هاي صوري و حداقل‌ها نبود؛ زيرا حرمتِ آزادي‌هاي شهروندي، رعايتِ اصول تساهل، تكثّر و تناوب و مراعاتِ حقوقِ بشر، با چشم‌اندازِِ "جهت‌گيري طبقاتي" و عدالت اجتماعي تكميل مي‌شود. اين دو جنبه اما، از خلال يك "روندِ گذار" از شرايطِ وابستگي و استبداد و استثمار به شرايط توسعه‌ي دموكراتيك عام، به شروطِ لازم و كافي و مكملِ تحققِ رهايي و به‌روزي بدل مي‌شدند.

"تز" ديگري كه توسط دكتر طرح شد و بسيار مورد سوء‌تفاهم و تهاجم قرار‌گرفت و از اولي، اهميت بيش‌تري داشت و به‌واقع، پايه‌ي عقيدتي تز اول بود، پروژه‌ي "بازسازي ايدوئولوژيك دين" بود. هرچند مراد از كاربرد اصطلاحِ "ايدئولوژي"، طراحيِ نقدِ "سنت" يا بازسازي، تصفيه، پالايش و لايروبيِ "نظام"ها و "ساختار"هاي گذشته در تاريخ ايران و اسلام بود. همچنان كه در نظر "ايدئولوگ‌هاي" اوليه نيز منظور از پروژه‌ي ايدئولوژي جز "نقادي ايدئاليسم" نبود. و ايدئولوژي، با الهام از روشِ علوم تجربي، علمِ "شرايطِ تكوين" يا چه‌گونگيِ زاده‌شدن "ايده"ها و نه نظامي بسته از ايده‌ها، تعريف مي‌شد.

اما با توجه به سرنوشت تناقض‌آميز و ناسازواره‌ي اين واژه پس از ماركس، كه خود نخستين ناقدِ مفهومِ ايدئولوژي (آلماني) بود اما به بنيان‌گذار تمام‌عيارترين ايدئولوژي (به‌معناي منفي كلمه) بدل شد؛ نفسِ به كار بردنِ اين واژه-مفهوم نمي‌توانست موجب سوء‌تفاهم نشود، كه شد.

به‌معناي منفي كلمه، ايدئولوژي نه‌فقط يك دستگاه فكري راهنماي عمل سياسي، و در نظام‌هاي دموكراتيك، پارادايمِ الهام‌بخش خطوط فكري احزاب و استراتژي‌هاي سياسي (مانند ليبراليسم و سوسياليسم، كمونيسم، ناسيوناليسم و...)، كه در نظام‌هاي توتاليتر، به تعبير هانا آرنت، بدل به آن "تاريكخانه‌ي" پشت صحنه‌ي نظام‌هاي تماميت‌خواهي مي‌شد كه واقعيت را معكوس مي‌نماياند و خلاصه، نوعي "آگاهي كاذب" كه كاركرد اصلي‌اش، توجيه منافع طبقه و حزب و رهبري حاكم بود.

اين وجه از سرنوشت مفهوم "ايدئولوژي" در واقع هماني است كه در انديشه‌ي شريعتي به "استحمار نو" تعبير شده است. پس شريعتي نمي‌توانست خود همچون ماركس، از سويي ناقد و از سوي ديگر باني چنين دركي از ايدئولوژي و به اين معنا، يك "ايدئولوگ" باشد. وانگهي، ايدئولوژي هر عيبي داشته باشد، آن‌گاه كه خصلتِ مذهبي به‌خود بگيرد كاركردِ منفي‌اش مضاعفمي‌شود (و اگر توجه‌كنيم كه در "نقد ايدئولوژي"، نقيصه‌ي برشمرده در اصل، اين بود كه خواصِ منفي مذهب را دارد)، زيرا سنت را مسلح به تكنيك مدرن توجيه وضع موجود مي‌كند. و چون سنت به نوبه خود، مستظهر به "موهبت" الهي است، ايدئولوگ مذهبي هم از مواهب آسماني برخوردار مي‌شود و هم از نعمات زميني! و اين درست در مقابل تصور و تصويري است كه شريعتي از "روشن‌فكرِ ديني" به‌دست مي‌دهد كه از هر دو سو، ناقد سنت و تجدد است و نه توجيه‌گر"ملغمه‌"ي هر دو!

باري، برداشت‌ها از يك انديشه و تأثيرات گوناگون آن بر مخاطبان و جامعه، خارج از كنترل و مسؤوليت يك متفكر است و به زمينه و بافتار بيروني كلام و گفتار او بر مي‌گردد. هم از اين‌رو، برداشت‌هاي افراط و تفريطي و متناقضي كه از آراي دكتر در جامعه و نسل جوان آن‌زمان مي‌شد، الزاماً برخاسته از انديشه و راه او نبود.

يكي ديگر از نظريات مرتبط با قبلي، تز "بازگشت به خويش" دكتر بود كه در همان زمانِ شريعتي، توسط برخي از روشن‌فكران لاييك تعبير به "بازگشت به خويش" شد و به‌دليل تشابه با نظريات برخي از متفكران و روشن‌فكران آن دوران، مانند حلقه‌ي فكري فرديد و امثال نصر و شايگان و نراقي و ديگران، تلقي "بازگشت به سنت" از آن شد. حال آن‌كه، خود دكتر به راقم اين سطور مي‌گفت كه اساساً من نظريه‌ي "بازگشت" را عليه اين نوع از "بازگشت به خويش"هاي مورد ادعاي انديشمندانِ نظام سابق (بازگشت به اساطير ايران باستاني و ..، حتي اسلام شيعي، در مقامِ "سنّت" فرهنگي و قومي و عرفاني) طرح كرده‌ام."

"بازگشت به خويش" شريعتي چيزي جز پي‌گيريِ پروژه‌ي "نوزايي و دين پيرايي( "رنسانس و رفرم) يا همان "استخراج و تصفيه‌ي منابع فرهنگي"نبود و اين نه از راه توجيه بلكه از طريق "نقّاديِ از خود" متصور مي‌شد و رو‌به‌سوي آينده (و نه گذشته) داشت. بازگشت به خويش "محافظه‌كاران انقلابي" اما، نه‌تنها از پايه ربطي با "بازگشت" به‌معناي از سرگيري نقادانه‌ي سنت نداشت و ندارد، بلكه درست در برابر و در تعارض با پروژه‌ي موسوم به "روشن‌فكري ديني( "و درك "اومانيستي"از دين) تعريف مي‌شد.

ستيزه‌جويي آن نوع بازگشت‌انگاران عليه اومانيسم و روشن‌گري ُمدرن را نبايد با نقدِ پسامدرن و پسامتافيزيك و پسانيچه‌اي و پساساختار‌گرايي و ..امثالهم، اشتباه‌گرفت. آن بازگشت‌انگاري غرب‌ستيز سنّت‌گرا و محافظه‌كار، هيچ سنخيّت و هم‌سخني‌اي با نقدِ از درون متفكران غربي نمي‌تواند داشته باشد و بيش از اين اشاره، در اين‌جا مجال تشريح نيست.

با اين‌همه، پس از پيروزي انقلاب و حاكميت نيروي سنتي، طرح نظريه‌ي بازگشت به خويش در ايران، به‌معناي هويت‌گرايانه‌ي كلمه و نه بازشناسي خويش، بلامورد مي‌نمود. نه بدان معنا كه ديگر نيازي به بازيابي خويش و بازخوانيِ سنت و متون و منابع اعتقادي يا پروژه‌ي "بازسازي( "Reconstruction) اقبال لاهوري نداشتيم، كه به عكس، اين مهم در همين‌جا و هم‌الان و به اين معنا مطرح مي‌شد كه، با حاكميت مطلق يافتنِ سنت‌گرايي سياسي، نقد "ايدئولوژيك( "به‌معناي مثبت كلمه، يعني ساختارگشايي از "نظام" يا دستگاه‌هاي ايدئولوژيك متصلّب و اقتدارگرا و تبديل آن به مقاومتِ "نهضت"‌هاي فكري پويا) اين امر بيش از پيش ضرورت و اهميت مي‌يافت. و از اين‌جا بود كه موضوع و موضع "مذهب عليه مذهب" در انديشه‌ي شريعتي (و از جمله، تعارض اسلامِ نبوي و تشيعِ علوي با اسلام‌هاي اموي ـ عباسي ـ عثماني و تشيع صفوي)، بيش از پيش، معنا و مورد مي‌يافت و زنده و مبارز مي‌ماند.

مهم‌تر از شخص شريعتي، شأن وجودي-تاريخي انديشه و راه اوست، كه با توجه به تعبير پاراديم‌ها در دوران ما، تكرار ساده‌ي نظريات وي را ناكارا و مخالف روش او مي‌سازد. انديشه‌ي شريعتي بنا به تعريف، يك انديشه‌ي مبتكر و مهاجم است و محدود و متوقّف به "دفاع" از نظريات او نمي‌شود. اين انديشه‌ي بي‌قرار و انقلابي، سنت و تجدد را همزمان به پرسش مي‌گيرد و با هيچ معجوني هم نمي‌توان آن‌را "بهداشتي" و خنثي ساخت.

مهم‌ترين بخش اين انديشه، انسان‌شناسي "شهودي" اوست: شهود از شهد (گواهي)، نه‌فقط "شهود" Intuition)) يا "حضور( "معرفتِ "حضوري" در برابر علمِ "حصولي)"، بلكه شهادتي است با همه‌ي وجود، يعني به‌گواهي‌گرفتن و گواهي‌دادن به يكتايي و "يكتو"شدن يا همان "بر درِ حق كوفتن حلقه‌ي وجود."

و در اين‌جا است كه راه و رهرو و مقصد يكي مي‌شوند. "وجود" آدمي در اين جاي -و- گاه، با "مبارزه" آزاد، با "كار" آفريده و با "عبادت" كوبيده مي‌شود. و در اين روندِ دگرديسي و علوّ و عروج از خود، شايستگي ذاتي "انسان( "كرامت) از "حق طبيعي" به‌طبعِ حقيقي تبديل و مخاطب و خويش-آوندِ "خداي زنده" مي‌شود.

اين نوع از خداپرستي و عرفان، هيچ‌گاه نتوانسته و نخواهد توانست دمي، جهان-زيستي اسير را و جامعه‌اي در انقيادِ استبداد و استثمار و..، بالاتر از همه، استحمار را تاب آورد. و فقط به‌همين معنا، عرفان او متعهد به "كار و مبارزه"ي اقتصادي ـ اجتماعي است. امري كه به بهانه‌ي تعالي‌جويي اخلاقي-معنوي، غالباً مورد غفلت بسياري از اهل تصوّف قرار مي‌گرفت.

اين نكته را نيز در اين مجال و مقال، فرصت تفصيل نيست كه اين نوع از عرفان ديني با عقلانيتِ انتقادي چه نسبتي دارد و چه‌گونه موازنه‌اي مثبت و منفي برقرار مي‌كند:

"مثبت"، به اين معنا كه به هر دو آري مي‌گويد امّا به‌صورت خود مختار نسبي (مكتب "تفكيك" به روايتِ شريعتي)؛

و "منفي" به اين معنا كه، هيچ‌يك را به‌صورت انتزاعي و مطلق يعني ُبريده و " ُجدا-سر" نمي‌پذيرد.

توازن و تعادل از راه "كُشتي با فرشته " يا "آوردي عاشقانه" ميانِ عقل و وحي امكان وجود و بقا مي‌يابد.

آن‌چه در پايان، و در مقامِ بازانديشي پيام دكتر بايد گفت و رفت اين كه رابطه‌ي شريعتي با دورانِ خود و با ما، به‌عنوان خواننده‌ي متنِ او در اين‌زمان، دوايري تودرتو و تأويلي مي‌سازند كه هيچ‌يك دور باطل نيستند، و "معناكاوي" ويژه و زنده‌ي يك پوينده‌ي مسيرِ اين انديشه را مي‌سازند. انديشه‌اي كه يك راه است و بس؛ و يا پروازِي پس از پرنده؛ و همواره در معرضِ خطر "بيراهه"ها.

پس، درست راه رفتن، در اين راهِ به‌فرض درست، ديگر كارِ سالك است.

پويندگان مسيرِ انديشه‌ي شريعتي اگر در ايرانِ امروز، خود سرزنده و پويا و راه‌گشا باشند، بدل به بهترين راهنما و معيارِ پيرايش‌گري آن بخش از انديشه‌هاي متشابه و منسوخ ناظر به زمانه و زمينه‌ي گذشته، و نشانه‌ي معتبرترين بخش‌هاي "پيامِ باطني" كلام و متون معلّم خويش مي‌شوند. معلّمي كه پيش و پس از او، معلم‌هايي آمدند و خواهند آمد، با اين آموزه كه "حقيقت" را بيش از آموزگاران دوست بدارند.


* فلسفه‌پژوه
|+| نوشته شده توسط علی افراز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 23:50 | 

آخرین به روز رسانی سایت: 3 خرداد 1386 ساعت 12:52  - کاربران آنلاین: 1234
صفحه اصلی انديشه
 
روشنفكران ايراني ‌و دغدغه حضور درحوزه عمومي
تاریخ درج: 22 اسفند 1385 ساعت 17:10 تاریخ تایید: 10 فروردین 1386 ساعت 11:19 تاریخ به روز رسانی: 10 فروردین 1386 ساعت 11:16  
     
  
انديشه‌سياسی - متين غفاريان:
كليد ماجرا را يك افسر يهودي نگون بخت زد. نامش دريفوس بود و در 15 اكتبر 1894 به جرم خيانت به ارتش فرانسه دستگير و پس از محاكمه به جزيره شيطان – شمال شرقي آمريكاي جنوبي- تبعيد شد.

البته دريفوس  شانس آورد و پنج سال بعد معلوم شد بي‌گناه است. ماجراي او به عنوان كسي كه قرباني توطئه‌اي ضديهودي شده است به مسأله‌اي فراگير در سياست فرانسه تبديل شد. در اين ميان اميل زولاي رمان نويس در سيزدهم ژانويه 1898 نامه‌اي سرگشاده تحت عنوان «من متهم مي‌كنم» به رئيس جمهوري فرانسه نوشت و ارتش و دادگستري را به نقض قانون متهم كرد.

«كلما نسو»، سردبيرlaurore اين نامه را تيتر يك روزنامه‌اش كرد و تيراژ روزنامه در همان روز به 200 هزار نسخه رسيد. بلافاصله پس از نامه زولا، سيصدتن از نويسندگان، هنرمندان و دانشگاهيان فرانسه از جمله دوركيم، پروست و... نامه‌‌اي را امضا كردند كه در آن محاكمه سرهنگ يهودي غيرقانوني اعلام شده بود.

 اين بيانيه –معروف به بيانيه روشنفكران- ارتش و دادگستري را به عقب نشاند و... روشنفكري هم به دنيا آمد.

گروهي مي‌گويند اين كودك قرن‌بيستمي با جار و جنجال متولد شد و اين جزء ذات اوست. اجازه بدهيد به جاي پاسخ دادن به اين نظر ضدروشنفكرانه و فهرست كردن يكصد سال ادبياتي كه سعي در تعريف همدلانه روشنفكري داشته، همين ايده را بسط دهيم. نامه سرگشاده، روزنامه، تيراژ 200هزار تايي، چند صد امضا و بحث درباره تصميمي عمومي؛ فكر مي‌كنم مواد لازم براي تعريف روشنفكري فراهم آمده باشد.

 نياز به تعيبر جديدي نيست. حق با همان‌هايي است كه روشنفكر را كسي مي‌دانند كه براي مخاطبان انبوه كار فكري مي‌كند. روشنفكر كسي است كه در حوزه‌ عمومي سخن مي‌گويد و از حوزه عمومي.

 آن‌چه ممد حيات روشنفكري است حضور در عرصه عمومي است. اين حضور مي‌تواند تلاش سارتر براي فروش روزنامه در خيابان‌هاي پاريس باشد، مي‌تواند حضور ايزايابرلين در برنامه‌هاي راديوي BBC و شايد هم مقالات گاه‌گاه نوام‌چامسكي كه اين‌جا و آن‌جا چاپ مي‌شوند. اين حضور مي‌تواند زماني هم، سخنراني‌هاي شريعتي و سروش در حسينيه ارشاد و محمديه معرفت باشد.

 با انقلاب اسلامي در ايران تحولي در نحوه حضور روشنفكران درحوزه عمومي رخ داد. خود انقلاب تا حدي مديون روشنفكراني بود كه بعدها «روشنفكر ديني» خوانده شدند و مشخصه‌شان آن بود كه براي برقراري ارتباط با مخاطبان خود از ابرازهاي رقيبان سنتي‌شان - يعني روحانيت- استفاده مي‌كردند. به واسطه كم‌بودن با سوادان درجامعه ايراني، استفاده روشنفكران از ابزارمدرن ارتباط جمعي - همچون رسانه‌هاي مكتوب- مانع ارتباط وسيع آنان با مخاطبان‌شان و درنتيجه تأثيرگذاري مي‌شد.

 اما كساني چون علي شريعتي در نيمه دوم دهه 50 با خطابه‌هاي مذهبي-روشنفكرانه در حسينيه‌ارشاد (جايي كه تا پيش از آن بيشتر در انحصار روحانيت بود) توانست زمينه حضور جدي روشنفكران ديني را در حوزه عمومي فراهم كند. ميراث او پس از انقلاب به طور جدي از سوي اخلافش به كار گرفته شد. از سوي ديگر با رشد طبقه متوسط، ابزارهاي مدرن ارتباط روشنفكرانه هم جمعيت بيشتري را پوشش دادند. به اين ترتيب در سال‌هاي پس از انقلاب، حضور روشنفكران در عرصه عمومي تقويت شد.

  عصر طلايي حضور روشنفكران، در نيمه اول دهه هفتاد بود كه در آن هم روشنفكران ديني با مباحث جديد به ميدان آمدند و هم روشنفكران‌غيرديني مجوز انتشار مجلات و كتب متنوع گرفتند. با گذشت تقريباً دو دهه از پايان جنگ و شروع نوسازي در ايران، حضور روشنفكران در عرصه عمومي ايران، پستي و بلندي‌هاي متعددي را پشت سر گذرانده است.

 زماني با پيروزي محمدخاتمي اين حضور پررنگ‌تر شد و با اوج گرفتن بحث درباره اصلاحات سياسي، روشنفكران جايگاه ويژه‌اي به خود اختصاص دادند و زماني ديگر با ناكامي‌هاي سياسي مناديان اصلاحات، روشنفكران هم به حاشيه رفتند. اما به نظر مي‌رسد سال 1385 را بايد سال بازگشت روشنفكران، به عرصه عمومي خواند. البته در اين بازگشت روشنفكرانه، ديگر آن‌گونه ظاهر نشدند كه قبلاً - در نيمه دهه هفتاد- بودند.

 روشنفكران ديني

  با افول بخت اصلاح‌طلبان در عرصه سياست، از نقدهايي كه متوجه آنان مي‌شد يكي هم اين بود كه ناكامي آنان متأثر از محدوديت‌هاي گفتمان روشنفكري ديني است كه گمان مي‌رفت پشتوانه تئوريك اصلاح‌طلبان است. از اين‌جا بود كه نقد روشنفكري ديني از اوايل دهه 80، سكه رايج محافل فكري و روشنفكري ‌شد.

 دو اتفاق - درواقع فرآيند- ديگر هم باعث شد روشنفكري ديني بيش از پيش از عرصه عمومي غايب شود: اول آن‌ كه به مرور زمان مخاطبان روشنفكران ديني به سمت روشنفكران غيرديني متمايل شدند. اين مخاطبان كه ديگر از خطابه‌هايي كه مفاهيم مدرن را در لايه‌اي از ادبيات ديني مي‌پيچيدند خسته شده بودند، روي به مباحث علوم انساني مدرن آوردند.

اين سال‌ها، شاهد استقبال از كتب علوم اجتماعي و فلسفه مدرن بود. روشنفكري ديني با بحران مخاطب مواجه شده بود. گويي طبقه متوسط، روشنفكري ديني را تنها پل گذري براي فهم و درك مفاهيم تجدد قرار داده بود و اكنون مي‌خواست فهم روشن‌تر و غيرمذهبي‌تري از اين مفاهيم به دست آورد.

 از سوي ديگر چهره‌هاي شاخص روشنفكران ديني هم از توليد فكري بازماندند. از سه چهره شاخص روشنفكري ديني، مجتهد شبستري به ناگهان از عرصه عمومي كناره گرفت، محسن كديور كه با انتشار دو كتب در باب ولايت فقيه مشهور شده‌بود، پروژه‌اش را متوقف كرد و عبدالكريم سروش هم به آغوش عرفان غلتيد.

  توقيف ماهنامه كيان در پاييز 79 هم عملاً روشنفكران ديني را از داشتن رسانه‌اي كه حضور آنان را در عرصه عمومي تضمين كند، بي‌بهره ساخت. ساير نشريات ديگري كه با علقه به روشنفكري ديني منتشر شدند هم نتوانستند خلأ كيان را پركنند.

از سوي ديگر بعضي از روشنفكران ديني از استفاده از ابزار مختص به خود يعني خطابه بازماندند. سروش در تمام اين سال‌ها نتوانسته از خطابه در جمع عمومي – به عنوان مهم‌ترين ابزار ارتباطي روشنفكران ديني- استفاده كند و اين وضعيت او را به مهاجرت واداشت. با اين همه در سال 85 حضور او پررنگ‌تر از سال‌هاي قبل بود.

سروش، امسال اگرچه نتوانست در سمينار دين و مدرنيته كه از سوي جوان‌ترين نسل روشنفكران ديني كه بيشتر دانشجويان دانشگاه تهران هستند برگزار شد سخنراني كند، اما پيامي مكتوب نوشت و با توجه به گفت‌وگوي سيدحسين نصر كه به عنوان پيش درآمد سمينار در روزنامه شرق منتشر شده بود، طعنه‌اي هم به استاد مطالعات اسلامي دانشگاه جورج تاون زد.

 نصر با نخوتي اشرافي در پاسخ به سؤالي كه از نقش روشنفكران ديني در جهان اسلام مي‌پرسيد، گفت كه متجددان ديني را جدي نمي‌گيرد. سروش -استاد مجادلات قلمي- هم در پاسخ، اشاره گزنده‌اي به سوابق سياسي نصر كرد. بحث غيرمستقيم سروش به نصر همين جا خاتمه يافت اگرچه انعكاسي ژرف در حوزه عمومي داشت و همه، آن‌را به مثابه جدالي نمادين ميان نوانديشي ديني و سنت‌گرايي ديني تعبير كردند.

  جلسه ماهانه خانه عبدالله نوري تنها جايي بود كه سروش توانست به سنت سابق، درباره روشنفكري ديني، به سخنراني بپردازد؛ سنتي كه بيش از همه سخنراني‌هاي او را در مسجد امام صادق(ع) و يا محمديه معرفت به ياد مي‌آورد. سروش در اين سخنراني و گفت‌وگوهايي كه انجام داد به دفاع از روشنفكري ديني برخاست. او  در پاسخ به آناني كه ناكامي اصلاح‌طلبان را به محدوديت‌هاي گفتمان او نسبت مي‌دادند، گفت كه پدرخوانده اصلاح‌‌طلبان نيست.

به نظر محال مي‌رسد به اين زودي‌ها او بتواند در دانشگاه سخنراني داشته‌باشد. در اوايل سال تحصيلي امسال او نتوانست در سخنراني دانشكده حقوق دانشگاه تهران حضور به‌ هم رساند. ديگر سخنراني عمومي او هم  بسيار كوتاه بود.حاضران در مراسم شب احياء حسينيه ارشاد در ميانه برنامه شاهد بر روي سن آمدن سروش شدند و غافلگيرانه توانستند سخنان او را گوش فرا دهند. در حالي كه سروش همچنان درگير مشكلات حضور در عرصه عمومي است، روشنفكر ديني ديگري كه تا مدت‌ها گوشه‌نشين بود دوباره پا‌به عرصه عمومي گذاشت.

  حضور محمد مجتهد شبستري، بدون لباس روحانيت، شگفتي مهمانان جلسه ماهانه عبدالله نوري را در پي آورد كه دو- سه سالي بود از او بي‌خبر بودند. البته خبرهايي از او مي‌رسيد كه چندان باب طبع علاقه‌مندان نبود. خبر مي‌رسيد او از بيماري جسمي و روحي در رنج است. با اين حال حضور شبستري در حسينيه ارشاد و برگزاري نشست‌هاي منظمي زيرعنوان «درك تاريخي از اسلام» خبر از آن مي‌داد كه او قصد دارد بار ديگر در بحث‌هاي عمومي وارد شود.

  ديگر چهره‌ روشنفكري ديني، محسن كديور، امسال فارغ از موضع‌گيري‌هاي سياسي، با انتشار كتاب «سياست‌نامه خراساني» حضور متفاوتي داشت. اين كتاب شامل آثار و مكاتبات سياسي آخوند خراساني از روحانيون مشروطه خواه بود و در كارنامه روشنفكران ديني كه تاكنون كمتر به سنت فقهي نوانديش توجه مستقيم داشته است اثر متفاوتي به شمار مي‌آيد.

 روشنفكران غيرديني

  امسال براي روشنفكران غيرديني سال خوبي نبود. رامين جهانبگلو چهره شاخص روشنفكران غيرديني درگير ماجراي سياسي-امنيتي شد و حضور چنداني در حوزه عمومي نداشت. دو كتاب بابك احمدي هم كه اتفاقاً يكي درباره كار روشنفكري و در واقع دفاعي از روشنفكران ديني بود، در مقايسه با كتا‌ب‌هاي قبلي او از اقبال چنداني برخوردار نشد. با اين همه حضور پررنگ روشنفكري ديگر، تمامي كمبودهاي عدم حضور روشنفكران غيرديني در عرصه عمومي را جبران كرد.

  سيدجواد طباطبايي چهره انديشه سال 85 است. كتاب «مكتب تبريز» او گرچه همچون سلفش (ديباچه‌اي بر نظريه انحطاط ايران) بحث بر انگيز نشد - شايد به خاطر آن‌كه ديگر از مقدمه‌هاي بحث‌انگيز طباطبايي خبري نبود - اما كتاب را علاقه‌مندان طباطبايي خريدند و خواندند. طباطبايي پس از سال‌ها دوري از ايران امسال به وطن بازگشت و در دايره المعارف بزرگ اسلامي مشغول به كار شد.

  طباطبايي هميشه به دليل آن‌كه پروژه فكري خاصي را دنبال وآن را در قالب كتاب‌هايي با متد علمي انساني، ارائه كرده چهره‌اي متفاوت در ميان روشنفكران ايراني محسوب شده‌است. گفت‌وگوي او را با روزنامه اعتماد ملي كه از اولويت‌ كار علمي بر كار روشنفكري سخن گفت، مي‌بايست نقطه عطفي در تاريخ روشنفكري او شمرد؛ نقطه‌اي كه در آن روشنفكران عمومي به روشنفكران متخصص علوم انساني بدل مي‌شوند؛ كار علمي را پيشه خود مي‌كنند و از هر دري سخن گفتن را به كنار مي‌گذارند.

طباطبايي از معدود روشنفكراني بود كه امسال توانست در دانشگاه سخنراني عمومي داشته باشد؛ آن‌هم در خانه سابقش – دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران- كه در اوايل دهه 70 از آن اخراج شده بود.

 او كه چندي است نقد نظام‌هاي توليد دانش در ايران را پي مي‌گيرد به جز معرفي كتاب و مروري بر پروژه فكري‌اش، نهاد دانشگاه را هم مورد انتقاد و بررسي قرار داد. حضور بعدي او در عرصه عمومي نشان داد كه طباطبايي سعي در تلفيق سازوكارهاي ارتباطي روشنفكري و كار آكادميك دارد. وعده بعدي او با دانشجويان دانشكده حقوق و علوم سياسي، سلسله  درس‌گفتارهايي با نام «هگل‌شناسي» بود كه با استقبال دانشجويان برگزار شد.

 حضور مجازي

  شايد به دليل ميل به تجربه‌اي جديد و شايد هم به جهت محدوديت‌هاي حضور در فضاي واقعي، روشنفكران در سال 85 گزينه فضاي مجازي را هم انتخاب كردند. به جز سايت‌هاي شخصي كه آرشيوي قابل دسترس از آثار روشنفكر‌ها را فراهم مي‌آورد - حالا تقريباً تمام روشنفكران ايران يكي از آن را دارند - امسال شاهد راه‌اندازي وب‌سايت‌هاي فعالي از روشنفكران هم بوديم.

در اين ميان دو نمونه از همه موفق‌تر بودند: يكي سايت ناصرفكوهي و ديگري سايت گروهي رخداد. فكوهي سعي كرد سايت شخصي خود را به پايگاهي براي مطالعات انسان‌شناسانه تبديل كند. به جز سخنراني‌ها و مقالات او كه مرتباً در سايت قرار مي‌گيرند، مطالبي از ديگر اساتيد انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي و تحقيقات دانشجويي را هم مي‌توان در اين سايت مشاهده كرد.

 بر اين‌ها اضافه كنيد بخش‌هاي ويژه‌اي همچون بخش مخصوص « پي‌ير بورديو»، جامعه‌شناس مورد علاقه فكوهي و ترجمه‌هايي كه به‌طور اختصاصي براي سايت برگردانده مي‌شوند. اما اگر سايت فكوهي بيشتر صبغه آكادميك دارد، سايت گروهي رخداد، تماماً مختص مطالبي در حوزه روشنفكري است.

مراد فرهادپور و گروهي از مترجمان جوان كه سابقه همكاري‌شان به مجله ارغنون مي‌رسد، نويسندگان ثابت سايت رخداد هستند. فرهادپور اين سال‌ها ترجمه متون جدي فلسفه را دنبال مي‌كند. پايان سال گذشته او با همكاري اميد مهرگان «ديالكتيك روشنگري» اثر كلاسيك مكتب فرانكفورت را به فارسي برگرداند و اين همكاري امسال ترجمه منتخبي از آثار والتر بنيامين با نام «عروسك و كوتوله» را به ارمغان آورد.

 «رخداد» هم، در اصل نامي كلي براي مجموعه كتاب‌هايي است كه تاكنون يك مجلد آن با محوريت معرفي «اسلاوي ژيژك» منتشر شده است. علي الظاهر قرار بر اين است كه نويسندگان رخداد، نوشته‌هاي خود در حوزه نظريه انتقادي و سياست راديكال را در اين سايت قرار دهند.

  هنوز معلوم نيست تجربه نوشتن در فضاي مجازي به مذاق مخاطبان ايراني خوش بيايد يا نه. اما اين را در جمع‌بندي سال 85 مي‌توان گفت كه روشنفكران ايراني با پروژه‌هاي فكري مشخص، فارغ از هر محدوديت براي حضور در حوزه عمومي تلاش مي‌كنند. سال 85 سال بازگشت روشنفكران به حوزه‌ عمومي بود

 
مطالب مرتبط
دوازدهمين شماره خردنامه؛ ويژه انديشه 85 نقدي بر پايان‌نامه‌هاي دانشگاهي حوزه انديشه نگاهي به كتاب برنده جايزه پوليتزر 2006 نگاهي به كتاب توكجايي؟ مروري بركتاب توتاليتريسم مروري بر كتاب فرهنگ جامعه شناسي انتقادي پاسخي به نقد رسول جعفريان بر كتاب تاريخ اسلام كمبريج مروري بركتاب تشيع اثر هاينس هالم نگاهي به كتاب نقد ادبي و دموكراسي اثر دكتر پاينده درباره هملت با برگردان اديب سلطاني مروري بر كتاب هانا آرنت اثر ديويد واتسن وضعيت روشنفكري برك، هايك؛ محافظه‌كاري، ليبراليسم محافظه كاري در عصر مشروطه محافظه‌كاري ايراني محافظه‌كار ليبرال را سرزنش مي‌كند محافظه كاري چيست؟ نگاهي به تاريخ ضد روشنگري خاستگاه انديشه محافظه‌كاري چرا محافظه‌كار نيستم ؛ مقاله‌اي از هايك
 
|+| نوشته شده توسط علی افراز در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 23:32 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar