| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
چشم انداز ایران - شماره 39 شهریور و مهرماه 1385
علل ضربهپذيري جنبش روشنفكري در ايران ايمان رهگذر به نظر ميرسد جنبش روشنفكري ايران پس از انقلاب 57 دچار گونهاي احساس اشباع در آرمان و رفتار شده است؛ جنبشي كه روي آرمان سرنگوني رژيم سلطنتي شكل گرفته بود، در شامگاه 22 بهمن به منتهاي آرمانهاي خود رسيد و پس از آن تبديل به جنبشي عكسالعملگرا شد و در تمام سالهاي پس از 57 رفتار اين جريان بر پايه واكنش به اتفاقات پيراموني استوار شده است. با نگاهي به تاريخ صدساله گذشته، شاهد نقاط عطف فراواني هستيم. در اين سده سه رويداد مهم انقلاب مشروطه، مليشدن صنعت نفت و انقلاب 57 بهوقوع پيوست. در شكلگيري اين حوادث تأثير جريان روشنفكري با تمام جناحبنديهاي داخلي آن انكارناپذير است. اما پس از هر سه رويداد به دليل عدم برنامهريزي براي روزهاي پس از پيروزي، فاتحان دچار واگراييهاي پيدرپي و عدم بهرهگيري از مواهب اين پيروزيهاي بزرگ شدند. بهراستي چرا رشادتها، تلاشها و از جانگذشتگي روشنفكران تا اين زمان باعث تغيير اساسي در ساختار جامعه نشده است؟ چرا با مهيابودن شرايط بينالمللي براي رسيدن به جامعه مورد نظر، اين فعالان (خارج از بار ارزشي آن) هيچگاه موفق به پيادهنمودن ايدئالهاي خود نشدهاند؟ در اين مجال تلاش ميشود با تكيه بر تاريخ جنبش چپ به اين موضوع پرداخته شود، شايد با تلاش انديشمندان اين جنبش، دريچهاي براي پاسخگويي به رخوت كنوني و اختلافات بيپايه و نااميدي مزمن اين طبقه و در پرتو آن كالبدشكافي دلايل بههدررفتن موقعيتهايي چون مليشدن صنعت نفت و جنبش اصلاحات بازگردد. با سقوط رضاشاه و اشغال ايران در شهريور 1320 نيروهاي اجتماعي آزادشده جامعه ايران در قالب دو جريان ملي و چپ سازماندهي شدند؛ حزبتوده بهعنوان تنها نماينده متشكل غيرتجزيهطلب چپ در آن سالها بسياري از روشنفكران را سازماندهي كرد و با تشكيل حلقههاي واسطي همچون سازمانهاي حزبي، سنديكاها، اتحاديهها و محافل گوناگون كارگري و روشنفكري توانست به قدرتمندترين حزب تاريخ ايران تبديل شود. اما به چند دليل اساسي در بزنگاه 28 مرداد اين حزب براي هميشه به تاريخ پيوست و تلاش دلسوزان و سمپاتهاي دوران طلايي حزب براي بازسازي آن هيچگاه با موفقيت همراه نشد. حزبتوده به چند دليل شكست خورد: 1ـ حزب همواره در تصميمگيري خود را ملزم به پيروي از دستورات كومينترن(1) ـ كه در اثر پاكسازيهاي استالين تبديل به مجري سياستهاي خارجي شوروي شده بود ـ ميدانست. 2ـ حزبتوده هيچگاه موفق به تعريف يك سوسياليسم ايراني برحسب شرايط اجتماعي و هويتي ايران نشد؛ برخلاف كشورهايي چون روسيه، چين و كوبا كه با بازخواني انديشههاي ماركس و ديگر بزرگان چپ با توجه به شرايط فرهنگي و اجتماعي خود به تعريف و قالببندي جديدي از ماركسيسم رسيده و با سه قرائت مختلف ـ انقلابيون حرفهاي و زحمتكشان دهقاني در انديشه لنين (لنينيسم)(2)، جايگزين نمودن طبقه دهقان بهجاي كارگر در انديشه مائو (مائوئيسم)(3) و جنگ چريكي ـ در انديشه كاسترو (كاستروئيسم)(4) ـ موفق به پيادهنمودن نسبي ايدئالهاي خود شدند. با سركوب سازمان افسران حزبتوده در سالهاي 38ـ34 آخرين بقاياي حزب نيز سركوب و يا منزوي شدند. با شكست حزبتوده و نقد اين جريان سازمانهاي ديگري با انديشه چپ شكل گرفت. چپهاي جديد با نقد برنامه اصلاحيِ شاه به اين نتيجه رسيدند كه در جامعه ايران تحولي اساسي حاصل نشده و جامعه همچنان نيمهفئودالي باقيمانده است. همچنين آنان با نقد حزبتوده در سه عرصه: بيتحركي در مقابله با كودتاي 28 مرداد، وابستگي به امپرياليسم شوروي و در متن جامعه نبودن (در اين زمان كادرهاي حزب در آلمان شرقي و شوروي زندگي ميكردند)، آلترناتيو خود را در پيروي از چپ جديد و افكار مائو و در پارهاي از تاكتيكها در حركت كاسترو ميدانستند. مشخصترين سازمان اين نحله جديد "سازمان انقلابي حزبتوده" نام داشت؛ اين سازمان با نقد اشتباهات حزبتوده در عدم شناخت درست شرايط و فرهنگ ايران در يك فضاي ايزوله، راه نجات را در پيروي از افكار مائو، استقرار كادرها در داخل كشور، ايجاد جنگ چريكي و تحريك پرولتارياي دهقاني دانسته و فعاليت خود را از داخل كنفدراسيون دانشجويان آغاز نمود. اما پس از مدتي سازمان انقلابي حزبتوده نيز با شكست روبهرو شد: 1ـ انتخاب انديشه مائو و تلاش براي تطبيق شرايط كشور با اين نظريه بهجاي ارائه راهكار و نظريهاي با توجه به شرايط دروني ايران. 2ـ دستكم گرفتن قدرت سركوب و نفوذ ساواك. 3ـ عدم آموزش همهجانبه اعضا. 4ـ اعزام كادرها و نيروهاي اندك آموزشديده به داخل كشور يا محيطهاي كارگري و درنتيجه از دستدادن نيروهاي تئوريك و پراكندگي و بياثرنمودن آنها. 5ـ دستگيري برخي از چهرههاي اصلي و كاريزماتيك سازمان انقلابي و همكاري داوطلبانه يا اجباري آنها با ساواك همچون پرويز نيكخواه، كوروش لاشايي و فيروز فولادي و... متأسفانه الگوي شكست سازمان انقلابي حزبتوده (رنجبران) در سازمانهاي ديگر كم و بيش تكرار شد. اين سازمانهاي كوچك (هستهها) بهدليل تحليل اشتباه از شرايط، در ابتداييترين مراحل شكست خوردند. شكستهاي اين چنيني باعث گسترش يافتن و قدرتمندشدن ساواك در مبارزه تدريجي با مخالفان شد. با بستهشدن فضاي سياسي بعد از اصلاحات ارضي و با شكست جبههملي دوم كه دربرگيرنده نيروهاي ملي و چپهاي مستقل بود، بهمرور گروهها و هستههاي مطالعاتي ديگر پا به عرصه گذاشتند. اين گروهها كه بعدها "سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران" و "سازمان مجاهدين خلق ايران" را تشكيل دادند داراي چند ويژگي مشترك بودند: 1ـ تعريف يك سوسياليسم ايراني با توجه به شرايط ايران (اين نكته در نوشتههاي مصطفي شعاعيان و بيژن جزني و استفاده از روشهاي علمي انقلاب با حفظ هويت ملي و مذهبي در انديشه بنيانگذاران مجاهدين ديده ميشود.) 2ـ استقلال كامل و عدم وابستگي به شوروي يا چين. 3ـ انتخاب روش مبارزه با توجه به شرايط ايران (گذار از قيام روستايي و انتخاب جنگ چريك شهري). 4ـ سازماندهي منسجم براي مقابله با ديكتاتوري حاكم كه داراي سازماندهي امنيتي پيشرفته و قوي بود، همچنين پرهيز از حركتهاي انفرادي براي جلوگيري از ضربهپذيري. 5ـ نظاممندكردن انديشههاي خود با ايجاد اتاقهاي فكر (هستههاي تئوريك) و نقد و تحليل شرايط جامعه ايران هرچند به صورت مختصر. 6ـ تبعيت از يك ساختار نانوشته مشابه شامل تئوريسينهاي حزبي، فعالان سياسي (پراتيك)، مترجمان مرتبط و هواداران (سمپاتها) بهعنوان حلقه واسط بين بدنه اجتماعي (عمدتاً طبقه متوسط) و سازمان. 7ـ اعتقاد به دموكراسي درونسازماني. 8ـ دقت در عضوگيري و صرف انرژي براي آموزش آنها در داخل يا خارج كشور به صورت چندجانبه. سازمانهاي يادشده با پيروي از چنين الگويي توانستند تأثير ژرفي از خود در دهه 50 برجاي گذاشته و با رشادتها و مقاومتهاي خود در محيط زندان و جامعه و با شكستن تابوي شكستناپذيري رژيم ديكتاتوري و با عدم تزلزل در زير شكنجه يا هنگام اعدام، ابهت پوشالي ساواك را در هم شكسته و به قهرمانان ملي تبديل شوند. اين موفقيتهاي اندك ولي مهم در تاريخ معاصر حاصل كنشگرايي بازيگران و در دست داشتن ابتكار عمل بود. اصولاً هرگاه جرياني در عرصه فعاليتهاي سياسي كنشگرا باشد، ميتواند از خود تأثيري برجاي بگذارد ولي هرگاه جرياني از عملگرايي به عكسالعملگرايي منحرف شود، به مرور به جرياني با خصوصيات ژورناليسم سياسي تغيير ماهيت خواهد داد. هر دو سازمان يادشده در اثر عوامل جبري يا خطاهاي تاكتيكي نتوانستند ايدئال خود را تبديل به يك جنبش سراسري نمايند. بهطور خلاصه دلايل عدم توانايي يادشده براي هريك را ميتوان چنين برشمرد: الف) چريكهاي فدايي خلق 1ـ تدارك و بررسي ناكافي و عمل نابهنگام در قيام سياهكل. 2ـ با كشته يا اعدامشدن تئوريسينهاي داخلي سازمان همچون پويان، جزني و احمدزاده و نيروهاي تأثيرگذار خارج از سازمان همچون مصطفي شعاعيان (عضو موقت سازمان) و تبعيت از انديشههاي روشنفكران جزمانديشي همچون حميد مومني، سازمان دچار ايست تئوريك شد. 3ـ ناكامي سازمان در تربيت نيروهاي تئوريك و آموزش ناكافي سياسي و فلسفي ديگر اعضا در اثر مشغولشدن تمام نيروها در مبارزه مسلحانه. 4ـ ناكامي جنبش در ايجاد يك پايگاه نيرومند در طبقه كارگر بهعنوان عقبه سازمان. 5ـ عدم پيگيري و بسط و گسترش نظريات بنيانگذاران. 6ـ سادهسازي بيش از حد مسائل فلسفي و سياسي. 7ـ عدمبازسازي و تقويت تئوريك (درمان اصلي) و توسل به انشعابهاي پيدرپي (درمان موقتي) عمدتاً بعد از انقلاب. ب) سازمان مجاهدين خلق 1ـ اقدام به عمل قبل از رسيدن به آمادگي كامل. 2ـ از دسترفتن نيروهاي تئوريك در ضربه 50 بهدليل عدمرعايت كامل مسائل امنيتي و واردنمودن نيروهاي فكري به عرصه مبارزات پراتيك. 3ـ عدم پرورش نيروهايي همسطح بنيانگذاران. 4ـ قناعت به دستاوردهاي بنيانگذاران و اشباع كاذب تئوريك اعضا. 5ـ عدم شناخت قدرت ساواك از نظر سختافزاري و نرمافزاري. 6ـ عدم تشكيل كادرهاي سايه در خارج از كشور و عدم پيشبيني دستگيري يا شهادت كادرهاي اصلي. 7ـ عدول از اصول اوليه در عرصههاي مبارزه، خطمشي و روابط داخلي كه باعث پديدآمدن ضربه 54 شد. با پيروزي انقلاب هر دو سازمان يادشده غرق در جشن پيروزي و محروم از رهبران تئوريك باتجربه و تحليل اشتباه از شرايط جديد و نيروهاي بازيگر و تشخيص نادرست جبههبنديها و منافع درازمدت، مقدمات شكست خود را مهيا نمودند. چريكهاي فدايي در شيريني شهد پيروزي و عدول از مواضع اوليه خود (مباني تشكيل سازمان) به سمت حزبتوده كه خود در اثر وابستگي مزمن به شوروي فاقد استقلال فكري بود متمايل و باعث ايجاد شكاف در سازمان و تقسيم آن به دو بخش دنبالهرو حزبتوده (اكثريت) و پيروان تحليلها و روشهاي پيش از انقلاب (اقليت) شدند. اين شكاف در كنار تكرار خاطرات تلخ مجاهدين در سال54، باعث ضربهپذيري هر دو جناح اكثريت و اقليت شد. سازمانهاي سياسي چپ بهدليل درك رمانتيك از اوضاع، دچار حفرههاي امنيتي شدند بهگونهاي كه در چند سال بعد تمام گروهها علاوه بر دو سازمان يادشده، نيروها و كادرهاي خود را بين 50 تا 90 درصد از دست دادند. عدم درك درست شرايط و نيروها و قدرتطلبي غيرمنطقي، اختلاف در جبههگيري و مرزبندي را پديد آورد بهگونهاي كه در زمان دولت بازرگان نيروهاي يادشده (جنبش چپ) بهجاي پشتيباني از يك دولت دموكراتيك كه حداقل شرايط فعاليت آزاد را تضمين مينمود، در يك عقبگرد مرگبار همگام با متضادترين گروهها نسبت به خود، شرايط شكست خود و استعفاي دولت موقت را فراهم نمودند. اين جريانها با تحليل نادرست از جهتگيريهاي اجتماعي ـ سياسي جامعه و مناسبات قدرتهاي جهاني و عدمشناخت جايگاه اجتماعي خويش، بهجاي تمركز بر گسترش كمي و كيفي و پيگيري حقوق اوليه دموكراتيك و ايجاد يك بستر مناسب براي فعاليتهاي بعدي، نيروهاي خود را در راه رسيدن به يك شرايط حداكثري، از دست دادند. در اين گذار مرگبار نيروهاي راديكال رقيب، نقش كاتاليزور را ايفا نمودند. در سالهاي پس از 57 اين ساختار و اين اشتباهات در هر دوره بهگونهاي و در قالبي تكرار شد: الف) اعتقاد به گونهاي قومگرايي حزبي (سكتاريسم) در حركتهاي جريان روشنفكري. ب) نوعي ايدئالگرايي جهشي در بدنه نيروهاي بازيگر. ج) عدم اعتقاد به كادرسازي، گسترش نيروها، آموزش پايهاي، كار سازماني و گردش دموكراتيك قدرت سازماني. د) عدم توجه به وجوه مشترك در منافع حياتي گروههاي رقيب و مرزبندي نامشخص آنها با جريانهاي مرتجع يا ديكتاتورمنش با هر گرايشي. هـ) عدم قبول اشتباهات خود و همزمان عدم گذشت از اشتباهات ديگران. موارد يادشده ازجمله مواردي بود كه باعث شكستها و هدررفتن موقعيتهاي نادري همچون جنبش اصلاحات شد. تعميق در دلايل شكستهاي پيدرپي جريان روشنفكري با هر خاستگاهي كه صورت بگيرد نتايج پرباري را در آينده به جاي خواهد گذاشت. پينوشتها: 1ـ كومينترن: نام اختصاري بينالملل كمونيستها كه در پي نشستي در مارس 1919 در مسكو برقرار شد. اين بينالملل اتحاديهاي بود از حزبهاي انقلابي ماركسيست كه مخالف هرگونه بهبودخواهي (رفرميسم) بودند. سياستهاي كومينترن از آغاز زير سلطه بلشويكها (اكثريتها) بود. از اصول بيست و يكگانه آن سرسپردگي حزبهاي عضو به مرجعيت كميتههاي اجرايي كومينترن بود. پاكسازي رهبران داخلي و خارجي اتحاديه در سالهاي 38ـ1936 (17ـ1315هـ.ش) بهوسيله استالين اين بينالملل را تبديل به ابزار اعمال سياستهاي خارجي شوروي نمود. 2ـ3ـ4ـ براي آشنايي بيشتر رجوع شود به كتاب دانشنامه سياسي، نوشته داريوش آشوري، چاپ انتشارات مرواريد. |+| نوشته شده توسط علی افراز در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:30 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1386هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 آرشيو موضوعی
شریعتی و مطهری از نگاه یکدیگرمقایسه شریعتی و سروش رویارویی دو فکر دینی اختلاف نظر مطهری و شریعتی نامه مطهری به خمینی دین افراطی,دین گریزی و نواندیشی دینی مصاحبه دکتر سروش با مطهری آراء مطهری درباره جمهوری اسلامی اسلام منهای روحانیت انقلاب اسلامی,فقه و روشنفکری دینی بنیاد گرایی و روشنفکری دینی مقاله سروش درباب دین و مدرنیته نو اندیشی دینی معاصر و قرائت پذیری دین علل ضربه پذیری جنبش روشنفکری در ایران ابعاد چندگانه دکتر مصدق مولفه های تعریفی نواندیشی دینی روشنفکری دینی راهی بی بدیل یا پارادوکس نقش روشنفکران شیعه و سنی در اتحاد مسلمانان شریعتی نقاد سنت و مدرنیته مصدق بخت بیدار شده ایرانی مصدق بزرگمرد سیاسی و کارشناسی عارف دکتر فاطمی نماد هویت ایرانی شناخت فکری بازگان نواندیشان دینی,دستاوردها و ناکاراییها مذهب در عرصه عمومی,سخنرانی پروفسور یورگن هابرماس سکولارهاومذهبیها تعامل یا تقابل اقبال لاهوری و طاهره قرهالعین اقبال لاهوری و جریانهای علمی و اکادمیک سید جمال الدین اسدآبادی علم و دین درنظر سید جمال هرمان هاسه و اقبال لاهوری دینداری شریعتی محصول گسست آگاهانه شریعتی پیام اور امید تفاوت نمادین دو شریعتی شریعتی الگوی ارمانی توسعه تاثیر شریعتی بر روشنفکران هم عصر او بررسی دو اندیشه سید جمال و محمد عبده پارادوکس های وجدان عاشقانه در نگاه شریعتی سخنرانی سروش دربین دانشجویان ایرانی دانشگاه سوربن مقایسه صادق هدایت و شوپنهاور مسئولیتهای روشنفکران دینی درقرن21 هویت یابی نزد احیا گران دینی روشنفکران ایرانی و دغدغه حضوردر عرصه عمومی نسخ وتناسخ ره اندیشیهای شریعتی فراز و فرود روشنفکری دینی وضعیت روشنفکری شریعتی شاه بیت اندیشه ایرانی پيوندها
قالب های حرفه ای وبلاگابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |