تبليغاتX
نهضت نواندیشی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
علم یا دین ؟

علم و دين در نظرگاه سيّدجمال.
                                  حسين مسعودي.

مساله علم و دين
1.خداوند وپستوي مجهولات:.
2. تعارض گزاره هاي علمي وديني.
3. ابزار انگاري در علم:.
4.ابزار انگاري در دين:.
5.تفكيك قلمرو علم ودين:.
6.زبان علمي ودينى:.
متكلمان مسيحي ومسأله علم ودين (در قرن 19).
سيّد جمال ومشكله علم ودين:.
سيد جمال وتفسير علمى:.
1. وحى:.
2. فرشته:.
3. معجزه:.
4. نبوت:.
نتيجه گيري وختام:.

 

مساله علم و دين


سيد جمال را بحق از جمله مجدّدان، مصلحان واحياگران تفكّر اسلامي برمي شمارند. از اين روى، بررسي مواضع بزرگاني چون او، دربرابر مظاهر تمدن جديد غرب، بويژه فرآورده هاي دانش تجربي زمان خويش، مي تواند برخوردار از آموزه هايي عبرت زا براي همه خواستاران ورهروان مسير تحول ديني باشد. در نوشتار كنونى، به منظور تبيين مواضع او، در اين خصوص، نخست به بحثي كلّي درباره مسأله (علم ودين) پرداخته ايم وسپس با تشريح مواضع متكلمان ومتألهان مسيحي در برابر روند علوم تجربي در قرن 19 دريچه اي به سوي بحث مزبور گشوده ايم. همچنين در تبيين مواضع سيد و معاصرانش در اين موضوع مهم، پس از طرح محور اصلي مقاله، از روشها وانديشه هاي تفسيري آن بزرگان، به عنوان مشخص ترين جايگاه تبلورعقايد وباورهاي كلامي ايشان ياد شده است ودر خاتمه به نتيجه گيري از مباحث فوق مي پردازيم اميد آن كه اين مختصر،به سهم خود در تبيين ابعاد مختلف شخصيت آن بزرگ مرد مفيد افتد.
نسبت ميان علوم ودين، تعاون ويا تقابل آن دو، همواره براي عالمان وروشنفكران ديني مسأله ساز وتأمل برانگيز بوده است. تمام عالماني كه در تجديد ومرّمت بناي معرفت ديني تلاش نموده اند، خواه ناخواه، خود رامواجه با اين مشكل يافته اند. افزون بر اين، هر چه درخت علم تناورتر شده، سايه ترديد وابهام خويش رابر مسائل وسنتهاي تفكر ديني گسترده ترو افزونتر ساخته است. امّا چرا بايد چنين باشد چرا بايد علم ودين در طول تاريخ، به عنوان دو رقيب معارض، در كانون تفكر بشري نمودار باشند، به طوري كه جمع آنها، يا ناممكن ويا بسيار دشوار گردد. عوامل متعددي در پيدايش چنين پنداري مؤثر ودخيل بوده اند كه استقصاي آنها، به گونه دقيق ومستند، فرصت فراوان رامي طلبد. ليكن به تناسب محور مورد بحث، به تعداد محدودي از اين زمينه ها، به اختصار، اشاره مي نماييم:.

 

1.خداوند وپستوي مجهولات:.

هنوز كم نيستند متديّناني كه خدا رادر زواياي مجهول وناپيداي عالم هستي جستجو مي كنند. هر چه را مي دانند به علل وعوامل طبيعي آن نسبت مي دهند وعلت هر چه را در نيافتند، در تبيين هر چه كه فروماندند، پيدايش وتطّور آن را به خداوند نسبت مي دهند. آنان، در واقع، خداوند را در پستوي خاك گرفته مجهولات وندانسته ها جستجو مي سازند. بنابر اين، به قول استاد مطهرى، هر چه مجهولاتشان افزونتر،دلايل خداشناسي آنان نيز بيشتر وفزونترخواهد بود.(1).
نتيجه طبيعي اين نوع نگرش به مسائل خداشناسى، چنين خواهد شد كه جغرافياي تفكّر ديني بر اساس مرزبندي علم وجهل ترسيم گردد. در يك سو معلومات وآگاهيهاي مانسبت به علل واسباب طبيعي قرار دارد كه نيازي به حكومت وسلطه خداوند در آن منطقه نمي يابيم،زيرا كه به علل و اسباب پديده ها آگاهيم واز سوي ديگر مرز، محدوده مجهولات وناشناخته هاست. در آن قلمرو علل واسبابي طبيعي براي اشياء وپديدار ها نيافته ايم؛ از اين روى، مسؤوليت تبيين تمامي آنها رابر گردن خداوند مي افكنيم وبا يك گريز فلسفى، والبته عاميانه، تبيين متافيزيكي را جايگزين راه حل فيزيكي مي نماييم.
بر اساس مرز بندي مزبور، روشن است كه هر چه علم پيشروي كند، دين وخداشناسي ناگزير از عقب نشيني وگريز خواهد بود وتناوري علم ودانش، به قيمت ضعف ورنجوري دين ودينداري انجام خواهد يافت. اگوست كنت، مؤسس تفكر پوزيتيويستي نيز كه تاريخ تفكر وانديشه بشر رابه سه دوره تقسيم مي نمود، در واقع، در تقسيم وجدول بندي مزبور، بر همين بينش نادرست دينداران تكيه مي نمود. به اعتقاد او، تاكنون ،سه دوره فكري متمايز بربشرگذشته است:.
1.دوره رباّنى.
2.دوره فلسفى.
3.دوره علمي وتحصلّى.(2).
در دوره نخست، انسان به دليل فقدان آگاهي نسبت به علل وعوامل طبيعىِ اشيا، پيدايش آنها رابه اراده خدايان وارباب انواع نسبت مي داد. در دوره بعد، خدايان جاي خود را به نيروهاي درونى، امّا مجهولي دادند كه منشأ آثار گوناگون براي پديدارها بودند. شيوه تفكّر مزبور، تا دوره جديد تفكر علمي امتداد يافت. در دوره جديد، به دليل پيشرفت دانش تجربى، شيوه تفكّر تحصلي وعلمي ارزش ولباسي ويژه يافت وانديشمندان به جاي تفكّر غايت گرا وجستجوي طبايع دروني اشيا، ويا به جاي جستجوي اراده خدايان وربّ النوع ها، در پي يافتن علل طبيعي وحقيقي اشياء، به كمك ابزار وروش تجربي بر آمدند وهر چه راكه در اين محدوده نمي گنجيد، دست نيافتني وبي معني شمردند.(3).
طبيعي خواهد بود كه در نگرش مزبور، نسبت ميان علم ودين،تفكر علمي وتفكر دينى، نسبت تباين باشد وجمع آن دو با يكديگر، جزبه صورت يك پارادوكس وموقعيت تناقص نما در نظر ممكن نيايد وهر يك از شيوه هاي تفكّر مزبور به طرد ونفي ديگري خواهدپرداخت. يا بايد علمي فكر كرد وخداوند را از صحنه دخالت وتأثير در عالم طبيعت كنار گذاشت ويا تفكّر ديني رابر مسند نهاد ودر ستيزه با علم وتجربه گرايي براي حراست از مرزهاي موهوم ديندارى، نهايت سعي وتلاش رامبذول داشت.
اين معضل، البته، در فلسفه اسلامى، پاسخ مناسب ودر خورِ خود رايافته است كه در جايگاه ديگر بدان اشاره شده است.(4).

 

2. تعارض گزاره هاي علمي وديني.

بخش مهمي از مجموعه تعاليم وحيانى، آن دسته از گزاره ها وقضايايي است كه حكايت از واقعيتهاي هستي بويژه واقعيتهاي عالم طبيعت دارند. قضايايي پيرامون آفرينش انسان وعالم طبيعت، خورشيد وستارگان، زمين وآسمان وافلاك وبسياري واقعيتهاي ريزودرشت ديگر كه در برخي موارد، گزاره ها وگزارشهاي مزبور با دستاوردهاي علمي وگزاره ها وقوانيني كه محصول تجربه بشري است، در ظاهر،مطابقت كامل نمي يابد. البته ادعاي عالمانِ دينى، همواره، تناسب وتطابق كاملِ اين دو با يكديگر بوده است. ليكن اثبات همين ادعا قرنهاست كه بزرگان دين وعلم رابه زحمت وتكاپو واداشته ومنجر به نزاعها واشتقاقات بسياري در ميان آنان گشته است، تلاشهايي جهت آشتي وتلايم تعاليم وحياني وفراورده هاي علوم تجربى.
در اين بخش از نوشتار، به اختصار، مروري بر پاره اي از اين اشتقاقات خواهيم داشت:.
1.در حل مشكل گزاره هاي علمي وديني پاره اي از انديشه وران ديني معتقد شدند كه مجموعه قضاياي ديني كه در چهارچوب كتب مقدس فراهم آمده اند، حتي اگر در طول تاريخ وقرون متمادي دستخوش تفسير وتحوّل ودخل وتصرّف ابناي بشر نيز قرار نگرفته باشند، باز هم نمي توان به عنوان تعاليم مستقيم وحياني تلقي نمود، بلكه تعاليم مزبور، محصول برداشت حاملان ورسولان وحي مي باشند وبه تعبير ديگر، ترجمه مفهومىِ احساس و وجداني است كه رسولان دريافت داشته اند وسپس به صورت كنوني برتوده مردم عرضه نموده اند.(5).
بنابراين در تعارض قضاياي عملي - تجربي وقضاياي ديني نمي توان سخني از تعارض وحي وعلم وبه تعبير ديگر، سخن از تعارض علم ودين به ميان آورد. بلكه، در واقع، تعارض ميان برداشت غير مستقيم متألهان ودستاوردهاي علوم تجربي خواهد بود كه چنين امري هيچ گونه بُعد ويا امتناعي در بر ندارد.

 

3. ابزار انگاري در علم:.

در تبيين مشكله قضاياي متعارض علمي ودينى، نكته اي وجود داشت كه زمينه مثبتي براي حل مشكل فراهم آورد. آن نكته چنين است: تعارض ميان قضاياي علمي وديني از آن رو پديد مي آيد كه ما، هر دو دسته قضايا را واقع نما و روشنگر حقيقت تلقي مي نماييم. يعني هر دو دسته، گزاره هايي هستند كه خبر از واقعيتهايي در عالم خارج مي دهند. در اين صورت دستاوردهاي دانش تجربي وتعاليم وحياني با يكديگر، در صحنه تعارض قرار خواهند گرفت. امّا اگر يكي از دو دسته قضاياي يادشده، گزاره هايي مربوط به عالم خارج نباشند،يعنى، نقشي غير از خبر دادن وگزارش از عالم خارج بر عهده داشته باشند، در اين صورت تعارض وتناقضي ميان آنها به وجود نخواهد آمد، زيرا هرگز ميان خبر وغير خبر تعارضي نخواهد بود. نكته مزبور، زمينه مناسبي براي عالمان متدين ومتدينين روشنفكر،جهت حل معمّاي تاريخي علم ودين فراهم آورد. سپردن وظيفه گزارش از حقايق عالم هستي به يك دسته از قضايا و واگذاري نقشي ديگر، كه نوعاً نقشي عملي وكاربردي غير از گزارش از عالم خارج مي بود، به دسته ديگر، به خوبي تعارض وتناقض موجود را بر طرف مي نمود.
در اين ميان، بسياري معتقد شدند كه دانش تجربى، به هيچ وجه، حقيقت جو و واقع نما نمي باشد، بلكه علوم تجربى، درآخرين اهداف ترسيم شده خويش، به دنبال يافتن قوانيني جهت تنظيم پديدارها وسلطه جويي هر چه افزونتر بر عالم طبيعت هستند. تأكيد آنان برجنبه كاربردي علم وچشم پوشي از جنبه تئوريك آن، باعث شد كه آنان همصدا با فرانسيس بيكن، كه مي گفت:(علم قدرت است وهدف آن تسلط بر طبيعت است.)(6)، در مشكله علم و دين به ابزار انگاري در علم معتقد شوند. بدين ترتيب، با تغيير صورت مسأله علم ودين به حل اين معمّا دست يابند! شيوه تفكر مزبور، در فرهنگ اصطلاحات فلسفي علمي به نام مكتب(اينستر ومنتاليسم)(7)(ابزار انگاري در علم) معروف گشت.
(مكتب اينستر ومنتاليسم قائل به اين معني است كه علم حقيقت نما نيست. علم فقط تئوريهايي رابه ما عرضه مي كند كه براي علم به منزله ابزاري هستند، تابه تنظيم پديده ها توفيق يابد. اگر اين نظر را بپذيريم خواهيم گفت كه مذاهب، حقيقت را مي گويند ولي علوم ابزار تنظيم پديده ها رابه دست ما مي دهند. به اين ترتيب، قضيه(گزاره هاي علمي ودينى) حل، وتعارض رفع مي شود )(8).
پيردوئم،(9)بزرگترين اينستر ومنتاليست، فيلسوف وفيزيكدان فرانسوي بر گاليله خرده مي گرفت كه چرا وي با تصوّر اين كه نظريه اش در مورد گردش زمين به دور خورشيد، نظريه اي واقع نماست،به معارضه باگزارشهاىِ كتاب مقدس برخاسته است. حال آن كه قضيه به اعتقاد او(دوئم) كاملاً بر عكس مي نمود. يعني گزاره اي ديني واقع نما وقضاياي علمي صرفاً نقش تنظيم كننده وكاربردي در ارتباط با پديدارهاي عالم طبيعت رابر عهده دارند ونه نقش كاشفيت وواقع نمايى.(10).

 

4.ابزار انگاري در دين:.

دسته ديگري كه آنان نيزاز يك طرف راه حل ابزار انگاري راپذيرفته بودند واز طرف ديگر نمي توانستند عنصر واقع نمايي را از قضايا ودستاوردهاي دانش تجربي سلب نمايند، ايده مزبور را در ارتباط با قضاياي ديني وتعاليم وحياني طرح نمودند. به اعتقاد آنان، مجموعه تعاليم دينى، به منظور بر آوردن هدف وغرض ويژه اي بربشر عرضه گشته است واين تعاليم در واقع، ابزار و امكاناتي جهت تأمين آن مقصود وهدف مي باشند. غرض از ابلاغ تعاليم مزبور ، نماياندن امري نيست، بلكه بر آوردن آن امر است. لذا در نظاره گزاره اي دينى، بايد با عينكِ ابزار انگاري به آنها توجه نمود وآنها راجز ابزاري براي بر آوردن هدف ومقصود شرايع مقدس در نظر نگرفت. اديان الهى، براي اتصال وارتباطِ موجود خاكي وزمينى، يعني انسان، با موجودآسمانى، يعني خداوند، آمده اند وكليه تعاليم شرايع اين هدف مقدس را دنبال مي كنند. بنابر اين، گفته هاي اين اديان درباره آسمان وزمين وانسان وملائك وديگر پديده ها وپديدار هاي عالم ، همگي گزاره ها وگزار شهايي به منظور تأمين آن هدف مي باشند والزامي در ميان نيست كه كليه اين گزارشها، دقيقاً، مطابق با آنچه حكايت دارند باشند. گاليله، از جمله كساني بود كه بر اين اعتقاد سخت پاي مي فشرد ومعتقد بود، كتاب مقدس نيامده است كه راههاي آسمان وستارگان( وخلاصه حقايق هستى) رابه ما بنماياند،بلكه آمده است تا راههاي رسيدن به آسمان( عالم ملكوت) را به ما بياموزد.
(گاليله، خود، كاتوليك نيك اعتقادي بود وبين عقايد علمي وديني اش تعارض نمي يافت. او، به اهميت وحرمت كتاب مقدس اذعان داشت،ولي معتقد بود كه اين كتاب نه از حقايق علمى، بلكه از معارف معنوى، كه به كار رستگاري انسان مي آيد سخن مي دارد.)(11).

 

5.تفكيك قلمرو علم ودين:.

راه حلهاي پيشين در حل مسئله تعارض قضاياي علمي ودينى، متكي بر اين فرض بود كه حوزه وقلمرو قضاياي علم ودين واحداست وهر دو در يك وادي گام برمي دارند. امّا در تفكّر ديگر، اين دو قلمرو از يكديگر تفكيك مي گردند وحل تعارض با جدايي قلمرو وگستره هر يك امكان پذير مي گردد. بر اين اساس،پاره اي ديگر از انديشه وران، برخلاف نظرهاي پيشين، معتقد گرديدند كه قضاياي علمي وديني از دو سنخ كاملاً مجزا از يكديگر هستند وحوزه هاي علم ودين دو حوزه كاملاً متفاوت از يكديگر مي باشد. بنابر اين، دو مقوله علم ودين، دو مقوله قابل مقايسه با يكديگر نمي باشند. البته، اين كه قلمرو هاي علم ودين، چگونه مي توانند از يكديگر تفكيك گردند، در كالاي افكار وانديشه هاي متفكرين مختلف اين نحله تبيين و تعابير متفاوتي يافته است كه به دو تعبير از آنها اشاره مي كنيم: و.ت. استيس‏(12) از جمله كساني است كه معتقد به جدايي قلمرو علم ودين بود. به اعتقادِ وى:.
(هنگامي كه انسان درباره خداوند به بحث مي پردازد، مشخصاً درباره موضوعي گفت وگو مي كند كه خاصه ها وصفات آن كاملاً متفاوت از ويژگيهاي جهان محدود ومادي است. به همين ترتيب هر گاه جهان مادي ومحدود مورد بررسي قرار گيرد، موضوع آن در مقايسه با موضوع خداوند كاملاً متفاوت ومتفارق است...نظم ابدي از نظم طبيعي تفاوت جوهري داردهر يك از آنها داراي صفات وخصلتهاي خاص خود است واز يكي نمي توان به ديگري رسيد. به اساس گفتار فوق، مي توان گفت كه: قضايا وگزاره هاي علمي خود به حوزه (نظم طبيعى) تعلق دارند، ولي قضاياي ديني در حيطه نظم ابدي قابل مطالعه وبررسي هستند. امّا بين اين دو هيچ گونه ارتباط منطقي وجود ندارد)(13).
بخش ديگري از متكلمين دينى، تعبير متفاوتي از تمايز قلمرو علم ودين ارائه نمودند.به اعتقاد آنان:حوزه و قلمرو دين، هويت متشخّص انساني است واين گستره، غير از حوزه پژوهش وكاوش علم كه قلمرو عينيتها وپديدار هاي غير شخصي وغير انساني است، مي باشد. روش اين دو، براي ورود در اين قلمروها نيز كاملاً متفاوت است. براي عالم پژوهشگر، موضوع تحقيق وتفحّص موجودي است بي جان ونا آگاه و بر كنار از هر گونه احساس وهيجان. بنابراين، عالم تجربى، در واقع، به كالبدشكافي طبيعت مي پردازد نه روانكاوىِ آن. حال آن كه پژوهشگردينى، عملاً در جريان وفرآيند شناخت وآگاهى، با تمام وجود واحساس خويش در گير است. ادراك او، در واقع ارتباط مستقيم، هماهنگي وهماوايي با جريان هستي وآفرينش است كه با جريان تفكر غير مستقيم و فارغ بالِ اهل علم، هر گونه احساس ودرگيرى، كاملاً متفاوت ومتمايز مي باشد.(14).

 

6.زبان علمي ودينى:.

با ظهور فلسفه هاي تحليل زبانى، راه ديگري نيز براي روشنفكران ديني جهت رفع نزاع علم ودين، در محل التقايي گزاره هاي علمي وديني فراهم آمد.فلسفه تحليل زبانى، برخلاف پيشينيان اظهار مي داشت: فلسفه رابايد از زبان آغاز نمود ونه از ذهن ويا از خارج. مشكلات فلسفي نيز، به طور عمده از استعمال وكار برد نادرست زبان ناشي گرديده است. عدم تشخيص استعمالات زبان واختلاط زبان عاميانه وزبان فلسفي با يكديگر، به تعبير ديگر، آميخته شدن استعمالات فيلسوفانه كلمات واصطلاحات ،با استعمالاتِ عاميانه آن الفاظ، سر منشأ مشكلات فراواني در عرصه فلسفه وتفكّر عقلاني گرديده است.(15) بالطبع با تمايز ميان استعمالات مختلف زبان ولغات وتشخيص وتبيين موارد كاربردهريك، مشكلات، به صورت جدّى، قابل حل خواهند بود.
پاره اي از روشنفكران دينى، با الهام از مطلب يادشده، معتقد گرديدند كه دين وعلم نيز دوحوزه و قلمرو زبانىِ كاملاً متفاوت از يكديگر دارند. زبان علم، زبان پيش بينى،گزارش وكنترل پديدار هاست. ولي زبان دين، زبان نياش وستايش وتعهّد وتقدس است.به تعبير ديگر، زبان علم زبان ناظراست وزبان دين، زبان عامل. زبان علم، زبان تماشاچي است، زبان خبر ونظر. وزبان دين، زبان عشق، زبان عمل وحركت است. اين دو زبان، البته مكمّل يكديگرند ونمي توان محتويات آن دو را هم سنخ وهم عرض وهم سنگ يكديگر تلقي نمود وتعارض وتنافى، زماني پديد مي آيد كه هم عرضي وهم سنخي وجود داشته باشد. ازاين روى، پارادوكس قضاياي علمي ودينى، به اعتقاد متفكرين اين نحله، خودبه خود، رنگ مي بازد وجاي خود را به صورت مسأله ديگري مي سپارد كه فعلاً جاي گفتگو درباره آن نيست.

 

متكلمان مسيحي ومسأله علم ودين (در قرن 19).


علم حدومرز نمي شناسد. فوايد و نتايجي نيز كه علم فراهم مي آورد، از اين قاعده مستثني نيست. پرسشها، مشكلات ومسايلي نيز كه پيشرفت دانش تجربي وعلم، پيش روي متألهان ودينداران قرار مي دهد، اغلب جنبه عمومي وفراگير دارد. بدين لحاظ در دورهاي مختلف رشد وفزوني اطلاعات ودانش تجربي بشر، تقريباً، اديان مختلف يكسان از اين روند تاثيرپذيرفته ودر صدد رويارويى، تبادل وحل معضلاتِ پديد آمده برآمده اند. لذا پيش از بررسي موضع گيري عالمان و روشنفكران مسلمان در قرن نوزدهم در برابر روند علوم تجربي زمان خويش، به شيوه هاي نگرش وبرخورد متكمان مسيحي در اين دوره، با ايده ها وتئوريهاي تجربي توجه مي نماييم، بويژه آن كه آنان در بستر اين تحولات ودر تماس واصطكاك مستقيم با موج افكار تجربي زمان خويش واقع شده بودند، امّا بازتاب اين امواج همواره با يك فاز و زمان تأخير به حوزه تفكر جوامع مسلمان راه مي يافت.
قرن نوزدهم، دوره شكوفاي نظريه ها وتئوريهاي زيست شناسانه مي باشد. همان گونه كه قرن هفدهم و هيجدهم،پيش از آن، عرصه ظهور تئوريهاي فيزيكي بود.تحول عظيمي كه نيوتن در قرن هفدهم وهيجدهم در محدوده علوم طبيعي - فيزيكى، در دنياي بيجان، امّا اسرار آميز كهكشانها ومنظومه ها پديد آورد، در قرن نوزدهم توسط داروين در دنياي حياتمند وپررمز وراز زيست جانداران ظهور يافت. همان گونه كه تأكيد شد، دانش تجربي گام به گام مرزهاي خود را گسترش مي داد وبراي متألهان وديندراني كه همواره خدارا در پستوي خاك گرفته مجهولاتشان جستجو مي كردند، وضعيت پيچيده و بغرنجي به وجود آورد.
پيش از داروين، نيوتن وگاليله ولاپلاس وديگران،جهان نگري خاصي راعرضه داشته بودند كه با كمي تأمل وتغيير، امكان اين موضوع رافراهم مي آورد كه در تبيين جهان وپديده هاي هستى، از نقش خداوند چشم پوشي شود واكنون داروين تئوري نويني راعرضه مي داشت كه همين تبيين را، بويژه در محدوده پديدارهاي زيستمند، به شدت تأييد وتقويت مي نمود. ( جهاني منهاي خدا كه امكان پديد آمدن و تطور داشت.).
(... در واقع او (داروين) براي زيست شناسي همان كرد كه نيوتن براي علم فيزيك كرده بود. او، انبوهي دانسته جوراجور رابا ريسمان يك قانون به هم گره زد. ديگر هر نوع جانداري احتياج به يك عمل ارادي آفرينش نداشت.)(16).
البته داروين، نه انسان ملحدي بود ونه در صدد تحليل ملحدانه از هستي ليكن تئوري تطور او، عملاً در جمع با مفروضات پيشينيان، نتيجه

 

|+| نوشته شده توسط علی افراز در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 9:44 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar