تبليغاتX
نهضت نواندیشی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هدایت و شوپنهاور

نوشته محمد رعایت جهرمی (روزنامه ایران 2759)

نوزدهم فروردين ۸۳، پنجاه و سومين سالمرگ صادق هدايت است. او به عنوان بنيانگذار رئاليسم داستانى، در عرصه ادبيات، جايگاه والايى دارد و برداشتهاى متفاوتى از آثار و شخصيتش در پرتو مضامين نهفته در آنها ارائه شده است. اما هدايت واقعى كيست؟ دغدغه اصلى او چه بود؟ و چرا مى نوشت؟ به سهم خود مى خواهم صادق هدايت را از منظر فيلسوف آلمانى «آرتور شوپنهاور» نگريسته و به تحليل دغدغه هاى فلسفى او با نظر به جان مايه آثارش بپردازم و به تعبيرى به جهان «هدايت فيلسوف» بيشتر نزديك شوم

هدايت در آثار خود، ساز بدبينى كوك كرد و در پرده تضاد و جنون، آهنگ مرگ ونيستى نواخت. اودرچه جهانى مى زيست؟ بودن شك، دنيايى مخوف. او مقهور شرايط بود و ناگزير از زيستن در چنين جامعه اى. تلخكامى و فلاكت ناشى از دوجنگ جهانى، خودنمايى مى كرد، تمدن روبه افول مى نمود، پوچى و زوال براذهان بشريت حكومت مى كرد. انديشه هدايت زاييده چنين فضايى است. هدايت در ايران نيز مأمنى نجست و بارهادرنامه ها و گفته هايش از ايران پس از مشروطه، عدم افول استبداد و بحران اقتصادى، اجتماعى حاكم و دركل، جامعه اى بيمار ناليد. به كافكا گراييد چرا كه انديشه و آثارش را با دغدغه خويش، همسو يافت. پس، اين جهان و آدميانش بودند كه ناقوس مرگ را در وادى انديشه هدايت به صدا در آوردند. آثار هدايت، زبان گوياى اوضاع عصر اوست و برخاسته از عميق ترين، خواسته ها و فريادهاى يك روح پرسشگر و پويا. درد بودن را لمس نمود و عذاب درك هستى خويش را به جان خريد. او نخواست تماشاگر منفعل تئاتر عده اى مسخ شده در جهانى پوچ باشد. او مى نوشت، مى نوشت تا تهى شود و برآن بود درد زيستن را در دل آثارش، فرابيفكند، پس او نه اسير نوعى درگيرى روانى بود و نه غافل، بلكه آگاهانه تراز هر فرد ديگر در ورطه زيستنى اينچنين، گريزگاهى مى جست.
جهان شوپنهاور نيز وادى دويدن ها و نرسيدن هاست، عرصه شكستها و ناكاميها. فيلسوفى كه رنج را عصاره هستى ا نگاشته و آدميان را بازيچه هايى در چنگال باطن شر عالم مى داند. او نيز مانند هدايت مرگ را ستوده و آن را مفرى مناسب از فريبستان عالم مى شمارد. به زعم او، زندگى، گلى است كه خارهايش حقيقى و گلبرگهايش خياليند. نگاه نيشدار و بدبينانه شوپنهاور نيز مانند هدايت، توجيه پذير است. او نيز بازيچه افكار واهى و اوهامات روانى زودگذر خويش نبود. افكارش آيينه روزگارش بود. در چنين مقتضيات و شرايطى تراوش افكارى جز اين محل سؤال بود. چرا كه به قول خودش تنها «نوابغ» هستى خود را در نورديده و افكار بديع دارند. با اين اوصاف بايد اذعان كرد اقليم انديشه هاى هدايت و شوپنهاور به هم نزديك بوده و هر دو مقهور شرايط مشابهند. تأسى هدايت از انديشه هاى شوپنهاور در آثار وى مشهود است و با ژرف نگرى در پيكره انديشه هاى هدايت مى توان ردپاى شوپنهاور را يافت. دغدغه هر دو، خروج از زندان هستى به عنوان عرصه تقابل عشق و جنون و رنج و ناكامى است مطابق آنچه كه گذشت انديشه هاى افراد، هيچ گاه جداى از مقتضيات هستى و فضاى حاكم بر دوران آنها نبوده است، لذا بايد، موشكافانه تر، افكار اين دو متفكر را به نقدنشست. هر فكرى از دل جامعه بر مى خيزد، و روان شناسى نيز بر تأثير محيط در شكل گيرى باورها و شخصيت افراد، صحه مى گذارد. همانطور كه گذشت، از حيث ابعاد شخصيت، بافت روانى، باورهاى ذهنى، مضمون آثار و نگرش به زندگى بين شوپنهاور و هدايت، تشابهات فراوانى است. هدايت در زمينه فلسفه داراى تحصيلات بوده و به گفته خودش در «Ecole universelle cachan» تصديق فلسفه گرفته است. از طرف ديگر، محتواى آثار، مقالات و نامه هاى وى، ادعاى آشنايى او با فلسفه غرب و چهره هاى مطرح آن را تصديق مى نمايد. به عنوان مثال، هدايت در «مقدمه اى بررباعيات خيام» از شرق شناسى معروفى چون «ادوارد براون» ياد كرده و باذكر نام شوپنهاور، بدبينى فلسفى خيام را تداعيگر نام شوپنهاور ارزيابى مى كند. هدايت و شوپنهاور، هر دو از خانواده اى متمول پاى به عرصه وجود گذاشتند. پدرانشان چه از لحاظ مالى و چه سياسى، صاحب جايگاه والايى بودند. پدر هدايت، رئيس دفتر كابينه و پدر شوپنهاور، سرمايه دارى بزرگ بود. اما هدايت و شوپنهاور، افرادى منصب گريز بودند و به هيچ وجه دنباله رو پدران خود نشدند. مرگ پدر براى شوپنهاور، مجالى فراهم نمود تا به دغدغه اصلى خود يعنى مطالعه ونگارش روى آورد. نويسنده هم روزگارما، هدايت نيز هيچ گاه در پى كسوت پدر و برادران بزرگتر خود نبود و فيلسوفانه در وادى انديشه خود مى زيست. شوپنهاور نيز با اين عوالم بيگانه بوده و تهى از هرگونه فرصت طلبى بود. منش فيلسوفانه آنها با جهان تاريك و كوچك عوام، فرسنگها فاصله داشت، به گونه اى كه گويى، آرمان شهرى را وراى اين فريبستان جست وجو مى كردند
.
شواهدى بر آشنايى شوپنهاور و هدايت با هند و مكاتب هندى بويژه بوديسم گواهى مى دهد. شوپنهاور كه در كنار تصاوير كانت، گوته و شكسپير همواره تصويرى از بودا را در اتاق خود داشت، متأثر از همين فضا، زندگى را مصيبت و خميرمايه آن را درد، معرفى مى كند. به زعم او، لذت تنها فقدان الم است و به همين دليل است كه ما لذايذ را سطحى و مصايب را عميق احساس مى كنيم. هدايت نيز سفرى به هند داشته و حتى پيش نويس از قبل نوشته شده بوف كور را در آنجا كامل مى كند و به فراگيرى زبان پهلوى نيز مى پردازد. البته به اعتقاد عده اى، هدايت، سخت به بوديسم دلبسته بوده و براى آشنايى بيشتر با اين مكتب به هند سفر كرده است. او نسبت به فرهنگ و جامعه هندى، ديدى مثبت داشته و در نامه هايش زندگى سنتى حاكم بر آن ديار را كه در پرتو آميزش انسان و طبيعت شكل گرفته است، مى ستايد. او در مدت اقامت در هند، نسبت به بازگشت به ايران از خود تمايلى نشان نداده و از فقر و شكست و بى اعتنايى جامعه نسبت به خود گله مى كند. شوپنهاور، عوام را فريفته و تسليم شده اراده شرى مى داند كه بر باطن عالم حاكم است. اراده اى كه با سلاح عشق و از طريق ميل جنسى در پى ابقاى هستى است. زيستن عوام، تلاشى نابخردانه در جهت نيل به اهداف شوم اراده شر است با ابزار عشق. مردم، مسخ شدگانى بيش نيستند كه كوركورانه مطابق خواست نفس خويش عمل مى نمايند و اينها همه ناشى از يك چيز است: ترس از مرگ. در واقع عوام، در جهت گريز از مرگ، بيش از پيش بازار اين نيرنگستان را كه در جهت تحقق اهداف غلط اراده شر به راه انداخته اند، گرم نگه مى دارند
.
شوپنهاور به شدت به ايده تناسخ مى تازد، چراكه آن را پناهگاه واهى عوامى مى انگارد كه از مرگ مى هراسند. انسان با اين اعمال به خواست زندگى تن مى دهد و خود را اسير بلايايى چون بيمارى و حوادث مى نمايد. مى خواهد زنده بماند چون از غول مرگ مى ترسد، لذا رنج را به جان مى خرد. حال آنكه در ديد شوپنهاور مرگ، حقيقتى است كه همواره خود را بر ما عرضه مى دارد و تنها اوست كه ما را از اين مصايب مى رهاند. وى مى گويد: براى رهايى از رنجهاى زندگى، بايد اساس آن را ويران كرد يعنى بايد چشمه خواهشها را خشكاند
.
شوپنهاور مرگ را لحظه بيدارى از كابوس وحشتناك زيستن دانسته و اراده زيستن را كور و ناخودآگاه ارزيابى مى كند و دقيقاً به همين خاطر است كه افراد به رغم، دچار بودن به مصايب سخت، باز هم ميل دارند زنده بمانند، چراكه مرگ را بزرگترين بدبختى ها مى دانند
.
در انديشه شوپنهاور، بعد از مهر زندگى، عشق از هر نيروى ديگرى قوى تر است و هدفش ادامه حيات بر روى اين كره خاكى است. در نظر او، فلسفه شرق، حضور مرگ را در همه جا احساس مى كند و لذا به شاگردان خود، سلوك و رفتار موقر و آرام را كه از آگاه بودن به كوتاهى عمر سرچشمه مى گيرد، تعليم مى دهد. يهوديان مورد مذمت شوپنهاورند چراكه خودكشى را محكوم نموده اند. شوپنهاور، خودكشى را عملى جنون آميز ندانسته و آن را در تسكين دردهاى زندگى مى ستايد، هرچند كه معتقد است، انتحار از نظر موازين اخلاقى عمل پسنديده اى نيست چراكه باعث مى شود ما به عالى ترين هدف زندگى يعنى تسلط بر نفس و انكار اراده شر زندگى و عاقلانه زيستن نرسيم. او ميان عوام و نوابغ، ديوارى بلند ترسيم مى كند، چراكه هستى نوابغ را محل حكومت عقل

در برابر هستى عوام كه جولانگاه نفس است، مى داند. در انديشه شوپنهاور، نوابغ واجد جايگاهى رفيعند. افرادى كه خويشتن خويش را يافته و دور از فريبستان عوام در عالم هنر و عرفان به سر مى برند.
نوابغ برخلاف مردم عادى به زندگى معنوى و درونى نظر دارند و از ماديات گريزانند و اين تنها نوابغند كه مى توانند از شر باطن و شر و حربه آن يعنى عشق بگريزند. آنان را مى توان فانوس دريايى نوع بشر دانست زيرا بدون آنها بشر در يك اقيانوس بى پايان اشتباه و پريشانى گرفتار مى شود، چرا كه نوابغ براى آيندگان زندگى مى كنند و نه معاصرين خود. نوابغ علم را بخاطر خود علم خواسته، حال آنكه مردم عادى در دنياى كوچك خود به سرمى برند و تنها به دنبال ارتزاق بيشترند. به زعم شوپنهاور، نوابغ، نجات دهندگان نوع بشر و حاكمان جهانند
.
در آثار هدايت نيز چنانچه گذشت، عشق و ديوانگى به هم آميخته بوده و در نهايت به مرگ منتهى مى گردند. اين امر در آثارى چون زنده به گور، سه قطره خون و… كاملاً مشهود است. بطور كلى مرگ پديده اى پذيرفتنى و توجيه پذير است، مرگى كه آميخته با گرايشى جنسى است. يعنى همان عاملى كه خود را به ديوانگى سوق مى دهد و در نهايت با ناكامى و عدم نيل به هدف همراه است و اين يعنى بن بست. بن بستى كه محصول تضاد فوق است و علاجى جز مرگ ندارد. انسان با شورى غريب و موهوم خود را در ورطه تضاد انداخته و براى رهايى به مرگ پناه مى برد. در ديد هدايت، خلاصى از مصايب و دغدغه هاى زندگى، مشكلات روزمره، بيماريها و روى هم رفته تضادها را چاره اى جز مرگ نيست. مرگ را برزندگى ترجيح مى دهيم تا به دام تكرار نيفتيم. خودكشى در هدايت نيز نمود دارد و چيزى نيست جز حركت خود خواسته به سوى مرگ در جهت خلاصى از مصيبت زيستن. جهان هدايت، عرصه تقابل عشق و ديوانگى و ناكامى بوده كه پايانش مرگ است. هدايت مى نوشت تا خالى شود، به نوشتن پناه مى آورد بلكه مأوايى بجويد. مى كوشيد تا به نوعى تسكين آلام و مصيبتها را در دل نگارش بيابد. مى نوشت تا در بيكران شكستها و ناكامى ها، دويدن ها و ترسيدن ها به آرامشى هرچند موقت دست يابد، چرا كه اين نيز راه حل نهايى نبود و همه چيز در عدم و مرگ خلاصه مى شد
.


جهان و آدميانش در نظر شوپنهاور و هدايت، جايگاه مصايب و سختيها بود. دنياى سرگشتگانى بود كه بى هدف و ديوانه وار،غرق در رؤياى هستى بودند و تنها به دنبال افزايش طول زندگى. شب زدگانى كه در دنياى حقير خود اسير بوده و از عرض زندگى غافل. هيچكدام در پى درك هستى خويش برنيامده و تنها طالب لذت بودند، لذا تضاد و ناكامى را به جان خريده و به استقبال مرگ مى رفتند.
شوپنهاور، نوابغ را از اين دسته جدانمود. هنر را راهكار موقت و عرفان را مفر اصلى معرفى نمود. تنها نوابغند كه به دور از هياهوى هستى و فارغ از اهالى غافلش به دنياى لطيف هنر روى آورده و از دام هستى مى گريزند. نوابغ، چون زندگى باطنى در پيش مى گيرند، هميشه در برابر اسرار ازلى، زيبايى هاى هنرى و حقايق علمى، سرگشته و حيران مى شوند ولى عوام بى تفاوتند چرا كه غرق در زيبايى هاى ظاهرى و اميال شخصى خود هستند
.
شوپنهاور، الهام را جان مايه تمام شاهكارها دانسته و براين باور است كه الهام، تنها در سايه خلاصى از دست نفس و اتكا برعقل، تحقق خواهديافت. اين الهام است كه از آيينه دل، زنگار وجود نفس را مى زدايد، به طورى كه حقايق جهان به وضوح برروى آن منقش شده و در اينگونه لحظات است كه شاهكارها شكل مى گيرند. پس نوابغ مالكان حياتند و آثارشان ما را از قيد احتياجات روزانه زندگى كه مايه خستگى و ملال است، رهايى داده و چند لحظه در جذبه و وجد فرو مى برد

هدايت و شوپنهاور، عوام را اسير در چنگال مرگ مى دانستند، شوپنهاور كوشيد تا با توسل به وادى هنر و عرفان، نوابغ را از عوام جدا نمايد و لذا، زندگى هنرى را عاملى تأثيرگذار در تعديل شرور حاكم برعالم، قلمداد نمود. در هدايت، مرگ پديده اى است زيبا و خط بطلانى است بر زيستنى فرومايه و دون. شايد نتوان در دل آثار هدايت گريزگاهى شايسته تر از مرگ يافت، امرى كه در نهايت خود، بدان تن داد. مرگى كه قرار نيست در روز و ساعتى خاص و مشخص روى دهد، بلكه خودمان به استقبالش رفته و به رويش آغوش مى گشاييم، تا به سكون و آرامش رسيده و از چنگ هستى رهايى يابيم.
هدايت همواره با نظر به حقايق و واقعيات مشهود، در عرصه انديشه بدبينانه اش زيست و به متفكرينى كه صاحب چنين رويكردى بودند، گرايش نشان داد. در «مقدمه اى بر رباعيات خيام» ضمن ستايش وى، معتقد است كه هيچ كدام از شعراى معروف خيالات فلسفى خود را به شيوايى و زبردستى خيام ادا ننموده اند. هدايت ضمن طرد ديدگاه افرادى كه خيام را صوفى، زاهد يا طبيبى معرفى كرده اند، او را فيلسوفى مى داند كه از اشياى ظاهرى و محسوس، طلب شادى كرده است. وى دغدغه هاى اصيل فكرى خيام را مسائل مهم زندگى، مرگ، قضا و جبر و اختيار دانسته و علوم و فلسفه و مذهب را در حل اين مسائل ناتوان مى انگارد، همچنان كه شوپنهاور نيز در اين ايده اخير با خيام هم عقيده است. از اينجا تشابهات فكرى شوپنهاور، خيام و هدايت بيشتر جلوه مى نمايند. در ادامه، هدايت، يأس و نا اميدى تلخى را كه بر وجود خيام مستولى شده بود، عامل شكاكيت دانسته و معتقد است كه خيام بر همين اساس، نسبت به تمام اشيا اظهار شبهه كرده و دائماً طريق مشكوكى را پيموده است. خيام كوشيد تا اين شكاكيت دردناك توأم با اندوه را با شادى هاى مختصر و حقيقى، تسكين دهد
.
اما در ديد هدايت، «اين آسايش طلبى گريبان، او را از دست غم خلاص نكرد و شاعر از دست خود سؤال مى كند، آنچه در پس پرده ضخيمى كه مابين انسان و عالم ديگر كشيده شده، حتى تا آخرين ذرات وجود انسان را در پياله سفالى يا در خم باده تعقيب مى كند.» هدايت از تأثير روزگار و جو زمانه بر خيام به عنوان عوامل دخيل در تبديل شكاكيت وى به بدبينى ياد كرده و بدبينى خيام را يادآور افكار تاريك شوپنهاور، ارزيابى مى كند. «در اثر افكار تاريك خود، مشاهده عمر گريزپا و ناپايدارى دنيا، محدود بودن دانش، خصوصاً خودپسندى و مظالم انسان و تزوير اطرافى هاى خود، بر كدورت و پژمردگى خيام افزود و شكاكيت او مبدل به بدبينى مى شود، يعنى از زندگى بيزار شده و قريحه او متوجه افكار حزن انگيزى مى گردد كه يك كابوس مهيب جانگدازى دائم در او توليد مى كند و از اين جهت خيلى مناسب است، مقايسه او با شوپنهاور». همين حال و هوا، همين گونه نگاه به جهان و زندگى در آثار هدايت ديده مى شود
.
شوپنهاور و هدايت هر دو به موسيقى گرايش داشته و در جهان الحان خوش موسيقى، پناهگاهى امن دور از مصايب هستى مى جويند. شوپنهاور كه معتقد است ما از طريق هنرها و در رأس آنها موسيقى مى توانيم لحظاتى چند از سه جبار بزرگ يعنى زمان، مكان و عليت آزاد بشويم و به طور موقت از الم رهايى يابيم. شواهد بر تعلق خاطر هدايت به موسيقى خصوصاً موسيقى سنتى و اصيل ايرانى و همچنين آشنايى او با دستگاهها و گوشه هاى موسيقى ايرانى صحه مى گذارند. اين امر از مطلب «يادى از صادق هدايت» به قلم مهدى اخوان ثالث كه در آن به نقل ماجراى تأثيرپذيرى هدايت از طنين نواى سه تار و برقرارى ارتباط عميق، خلسه آميز و تسكين دهنده هدايت با اين ساز از زبان «تقى تفضلى» پرداخته، كاملاً نمايان است و حكايت از طبع لطيف و روح حساس هدايت دارد
.
از طرف ديگر، عشق، ميل جنسى و مهر زندگى يعنى سه عنصر كليدى انديشه هاى شوپنهاور، همان مضامينى هستند كه در آثار هدايت نيز موج زده و به اعتقاد وى تضادى كه محصول آنهاست، منشأ مرگ و خودكشى است. هر دو به مرگ و خودكشى نظر داشتند، اما نه از منظر يك قالب فكرى خاص با يك ايده، بلكه گرفتار در مصايب و تنگناهاى زندگى به اين باور، تن مى دهند، يعنى اين شرايط و مقتضيات حاكم بود كه آنها را به اين سمت و سو سوق داد. همانطور كه شوپنهاور گفت، نجات دهندگان بشر، نوابغند كه به آينده نظر دارند و نه به حال، لذا دغدغه بشرى دارند و تنها به فكر خود نيستند، يعنى در عين عوام گريزى و دورى از جمع و گفت و گوى با ديگران حياتى برتر را مى جويند. نمى خواهند همرنگ و همنواى با گمراهانى باشند كه همرنگ با جماعت شده و خويشتن ناب خود را فراموش كرده اند و اينگونه بود كه نوابغى چون شوپنهاور و هدايت در شب تاريك هستى، چراغ مى جستند

|+| نوشته شده توسط محمدرضا.م در و ساعت  |  نظر بدهيد
|+| نوشته شده توسط علی افراز در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 10:7 | 
مجله مدرسه

درج شده در مجله « مدرسه»

 پارادوکس های وجدان عاشقانه 

در نگاه شریعتی

 

سوسن شریعتی

 

دنیای شریعتی، دنیای زیست همزمان «ادوار» است. اگر جامعه، در هر دوره ای با گفتمانی مسلط  تعریف می شود و برجسته، او این ادوار را باهم طی می کند. ساکن اقلیم های متنوع، با مرزهای مشخص، ساحت هایی اگر چه متمایز-من، ما، آنها- اما با امکان تردد. دنیاهای موازی که ضامن یکدیگرند و ناظر بر هم اگرچه مستقل . از همین رو  امروز که نوبت، «نوبت عاشقی»  است ما باز می توانیم به دنیای او سری بزنیم.

 شریعتی می نویسد: «انسان با آزادی آغاز می شود» و « با تجربه تنهایی» انسان می شود. او می نویسد: « درد انسان، درد انسان متعالی، تنهائی و عشق است» [1]  تنهائی چیست؟ درک بیکرانگی آزادی.  عشق چیست؟ «عشق ، پی بردن است به همدیگر» [2](حج)

 

تجربه آزادی و میل به کرانه

 

اولین پارادوکس وجدان عاشقانه ازتقابل میان من و دیگری آغاز می شود، میان آزادی و تعلق. فهم و تجربه فاصله  که نامش تنهایی است و  آرزوی طی فاصله به یمن عشق. از یک سو « من» ی  در محضر تنهایی خود نشسته و از سویی  « من » ی گشوده به سمتی،  معطوف به دیگری.  یا به این امید که از تنهایی به در آید یا با این توهم که تنهایی را قابل تحمل کند.  اگر طی این فاصله موضوع عشق باشد ، « من» مجبور است به کیفیت نسبت خود با دیگری بیندیشد. سرچشمه عشق « خود» است اما موضوع آن « دیگری » است.  دیگری کیست؟ دیگری جهنم است ؟ دیگری ابژه است یا سوژه ؟ مدام پرسیده می شود: عشق، انکار خود است،  یا یک  خودخواهی بزرگ؟  عشق متشبه شدن و استحاله در دیگری است  یا  همدیگری؟ ممکن است یا توهم؟ آرزو است یا امید؟همین است که تجربه عاشقانه در نظر شریعتی به همان اندازه تجربه تنهایی دردناک است .  قرار گرفتن در برابر یک سری ممکنات، طراحی یک پروژه و ضرورت انتخاب.

تجربه آزادی ، متعالی ترین تجربه انسان است.  او با آزادی به« انسان» یت اش نزدیکتر می شود و به تنهایی اش نیز آگاه تر.  ربط میان  آزادی و عشق  و بی ربطی آن دو نیز مشکل اصلی هر رابطه ای است . آزادی بریدن از غیر است و عشق رفتن به سوی دیگری .  این تجربه به دلیل پرسش از ممکن بودن یا ناممکن بودن ربط ، دردناک است  و پر اضطراب . 

در لحظات پر تنش  است که انسان می تواند خود را دریابد و عشق یکی از این  لحظات  است . لحظه ای  که وجود، به آزادی خود و حدود آن پی می برد  [3] . او  آزادی را می خواهد اما تنهایی رانه. «من »  باید در پی یافتن آن موقعیتی باشد که عشق در برابر آزادی او ننشیند  و در عین حال آزادی،  او را محکوم به تنهایی نکند. خود در برابر دیگری قد علم نکند و دیگری اسباب انهدام او نشود. مسئله اصلی تجربه عاشقانه همین است:  میل به تعلق و ترس از اسارت . یا بر عکس:  میل به آزادی   و ترس از تنهایی . تنهایی برای خروج از خود به دیگری نیازمند است و این نیاز و پذیرش بده-بستان، پذیرش نوعی محدودیت نیزهست .  تقابل به همینجا ختم نمی شود. مشکل فقط در این نیست که چگونه می توان آزاد ماند و تنها نه. مشکل در این است که آزادی را می خواهی و در عین حال آنچه در دوست داشتن  جذاب است تجربه محدودیت است . از این  آزادی به تنگ می آیی و از آن به وحشت می افتی.  دغدغه حفظ  آزادی خود وهراس از دست دادن آن در اینجا و میل به محدود شدن،  آزادانه و مختار آزادی خود را به محدودیت رابطه در انداختن، مخاطب توقعی قرار گرفتن  در آنجا. « با این همه آزادی چه آزارش میکنی!» [4] آزادی و تنهایی دو روی یک سکه اند و انسان در رابطه عاشقانه این سکه را –تنها سرمایه اش را-  به خطر می اندازد. شریعتی  برای خلاصی از این گردونه ربط و بی ربطی میان آزادی و عشق ، میان خود و دیگری  امیدوار به امکانی است :

«باید  دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید، یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا معنی راستین و طعم راستین و رنگ و بو و گرمی و نور راستین عشق را که ودیعه گرانبهای خدا است در گنجینه نهاد آدمی دریافت!»[5]

معنی راستین عشق در نتیجه همدیگری است.  دیگر شدن، یگدیگر شدن تا به همدیگری رسید. قرار نیست «من» « او» شود. قرار نیست « او» « من» شود.هرکس باید خود ش بماند تا « همدیگری» ممکن گردد.تجربه عاشقانه نه استحاله است، نه ازخودبیگانگی، نه فراموشی . نه «های» است و نه«هوی». توطئه مشترک است. تجربه کرانه است در عین  درک بی کرانگی. تجربه تنهایی است  و وسوسه گشودگی. رفتن به سوی دیگری، اگرچه گریز از آزادی است، بهانه ای برای پی بردن به خود نیز هست . پس آیا دیگری ، ابزار شناخت من است و بهانه ای مفید ؟ پاسخ منفی است .  دیگری را نباید  به ابزاری برای شناخت خود تقلیل داد .[6] من  به یمن او به خود پی می برد و او به یمن من به خود راه می یابد و در این وضعیت دو پهلو، دوست داشتن و دوست داشته شدن ممکن می گردد و در هم تنیده. دوست میداری تا دوست داشته شوی.« این در هر نفسی او را نیت می کرد و او در هر نظری این را دیدار مینمود»[7].  ربط میان این دو وجدان، این دو آزادی، من و دیگری، نوعی توطئه و همدستی است  و برای ممکن گردانیدن این توطئه انسان مجبور است  از آزادی و تعلق تعریف دوباره ای دهد.  

دو جور احساس آزادی است : احساس آزادی ، یا از سر بی نیازی است( خود را بر فراز نشاندن.  آزاد، اما تنها)

یا از سر هر-هری مسلکی. آزاد است برای اینکه از درک جاودانگی-حتی برای لحظه ای – یا سر باز می زند و آگاهانه ، یا ناتوان است . می شود دم غنیمتی.

دو جور احساس تعلق است : یا ازسر ضعف است و یا از سر سودا. در هر صورت مسخ است و از خود بیگانگی.

اما یک جور احساس  تعلق است که خود نفس آزادی است. تعلقی که خود آزادی بخش است، اقتدار می آورد و آزادگی و استقلال . احساس تعلق است اما آن تعلق چنان اطمینان بخش، اعتماد آفرین و مستغنی است که خود سرمنشاء آزادی است. احساس می کنی آزادی، چون اطمینان داری که متعلق به چیزی یا کسی هستی که تو را چنان می خواهد و تو چنان او را می خواهی که دیگر هراس از دست دادن تو را وابسته و ترسخورده نمی کند . بر عکس ، تو را بال و پر می دهد، اقتدار می دهد و استغناء . دیگر تنها نیستی. هر-هری مسلک نیستی. ضعیف و مسخ شده و از خودبیگانه نیستی. کسی هست و تعلقی، اما کسی و تعلقی که تو را بی نیاز می کند و  آزاد. چنین تعلق آزادیبخشی به زعم شریعتی فقط به یمن پی بردن به «آشنا» میسر است. او از بی«او»یی می گوید و نه از «بی کسی».

درد انسان آزاد و تنها و آگاه به این دو ، دردی نه از سر « بی کسی» که تسلایش «هرکسی» باشد، بلکه درد  بی« اویی» است. «  بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است، بیکسی نیست که تو کسم باشی  بی توئی است که اگر نبودی کم نبود» [8] و درمانش پی بردن به « آشنا» : « روحی که پیام دارد نه مرید می خواهد نه عاشق، آشنا می خواهد» .  دوست داشتن  نوعی تشخیص دادن است، کشف کردن .  آشنایی ای که تشخیصش مبتنی بر نوعی پیش آگاهی است.   دیگری، مخلوق ذهن آن یکی نیست. هست ، هستنی در آرزوی کشف. رابطه می شود رفتن به سمت  هم . در این هم سویی پر کشش رد پای  اراده و آگاهی را می توان دید. در چنین تقابلی « من»  از دست خودش در نمی رود ودر دیگری  پرتاب  نمی شود، به دیگری دست می یابد. دیگر رابطه، الساعه و  ناگهانی و از عدم سر زده نیست . به یمن این پیش آگاهی می شود تشخیص داد و گرفتار نشد. عشق ، گرفتار شدن نیست، تشخیص دادن است. این پیش آگاهی برای شناسایی به او مشخصاتی می دهد  و به یمن آن از سطح غریزه و اتفاق فراتر رفته و انتخاب می کند. می توان  از شریعتی  پرسید :  آیا در هیچ لحظه ای من از خود بی خود نمی شود؟ مگر قرار نیست که در تجربه عاشقانه « من» بتواند از خودش فاصله گرفته و آن را فراموش کند؟ اصلاً قرار است خود را فراموش کند و یا بر عکس خود را به یاد آورد و به حدود آزادی خود  دست یابد؟  اگر قرار باشد که حتی در اینجا انسان دست از شباهت به خود بر ندارد پس چه تفاوتی با رابطه های دیگردارد؟ مثلاً رابطه شاگرد و معلم ، یا دوست با دوست یا..؟ شریعتی  رابطه  را  طوماری  می داند که آرام-آرام گشوده می گردد و تو در هر لحظه گشایش،  خود را در معرض کشف جدید، چشم انداز جدید و تجربه تازه ای قرار می دهی. تفاوتش در نتیجه با رابطه های دیگر روشن است.  خود را در میان نهادن،« دوست میدارم او همواره مرا بپرسد  ...و او در برابرم همواره مسئله باشد و من در برابرش راه حل و او همیشه سئوال و من همیشه جواب و..بهرحال سوال و جواب هم باشیم و..» [9] . تو دربرابر آن دیگری می نشینی تا در برابر خود نشسته باشی، تا به یمن این همنشینی دست یکدیگر برای همدیگر باز شود. تا تو در خود بسته نمانی: « چه زشت و سرد و بی شور است زندگی کردن برای خویش، بودن برای خود!»[10] در اینجا،  اراده هست اما نه به آن معنا  که هر گاه اراده کنی  قادر به نخواستن باشی. پیش آگاهی هست اما نه به آن معنا که همه چیز- بی معمایی- از پیش روشن باشد.  شریعتی نمی تواند انتخاب کند و از همین رو مدام مجبور است تبصره زند و از معانی ، تعریف خاص خود را عرضه کند. ازیک سو می گوید دوست داشتن غریزی نیست،   یک اعتقاد فکری است،  ارادی است، انتخابی است و هرگاه بخواهد می تواند دوست نداشته باشد[11]   از سوی دیگر در دوست داشتن خواهان نوعی اتوماتیزم است: « تشنه بیتاب دور از چشمه نمی ایستد و نوشیدن آن را موکول به مذاکرات قبلی نمی کند. آتش  هرگز در کنار روغن،  سپنج،  پنبه، نمی تواند تصمیم بگیرد.  بگوید اگر تو نخواهی ذوب شوی، از جا جستن کنی، خاکستر شوی من سوزان نخواهم بود، گرم نخواهم بود»[12] اگر میتوان نسوخت پس چرا باید سوخت؟  در دوست داشتن ، همیشه صحبت از خواستن و نخواستن نیست ، بحث بر سر توانستن و نتوانستن است. قرار گرفتن در وضعیتی که دیگری  ضرورتی اجتناب ناپذیر گردد.  شریعتی هر دو را می خواهد : هم گریز از کوری غریزه را ، هم تعلیق اراده را. هم می گوید دوست داشتن نوعی تشخیص است، پی بردن به آشنایی است، به تعبیر سارتر« ذهنیت های ناظر» که همدیگر را در تداوم یکدیگر می خواهند و می فهمند وهم  خواهان تجربه محتومیت ، فلج شدن اراده و آگاهی.  جایی که حتی اگر بخواهی ، نتوانی. جایی که مجبور به دوست داشتن باشی. جایی که دیگر خودت دست خودت نباشد.

 دوست داشتن قرارداد نیست، حساب و کتاب ندارد، اما غریزی هم نیست، از ناگهان سرزده هم نیست.   چنین وضعیت دوپهلویی ممکن است ؟ زیاده خواهی نیست؟ این  جستجوی ممکن در پس واقعیت موجود؟ شریعتی می داند که این همه زیاده خواهی است و بسیار غیر محتمل. همین است که  اضطراب  بار دیگرسر می زند. برای رسیدن به محتومیت دوست داشتن، جایی که تو دیگر مجبور به دوست داشتن باشی، میان عاشق و معشوق چه نسبتی ممکن است؟  باید او را بیشتراز خودت دوست بداری یا نه؟  دوست داشتن او یعنی  احترام گذاشتن به آزادی اش یا برای آزادی او حدود تعیین کردن؟ مگر نه اینکه تو دوست می داری چرا که از آزادی ات به تنگ آمده ای و میل به حدود داری؟  توقع ، در نتیجه خواستنی است . از او می خواهی که از تو بخواهد.  شریعتی برای حل  این تناقض - میل به حدود  در تجربه عاشقانه و احترام به آزادی دیگری به عنوان نشانه عشق-  دست به یک تفکیک می زند:  دوست داشتن را از  عشق برتر دانستن. [13] دوست داشتن ،  دیگری را نه برای خود که برای او خواستن است ، متوقع نبودن، «برای» نداشتن. آزادی دیگری را امید داشتن:«  زندگی و آزادی تو آرزوی من است.» می گوید: « هر چه او را بیشتر دوست بداری خود را بیشتر از او دوست داشته ای. هر دست نوازشی که بر سر و روی طفلت کشی، هر زمزمه مهری که برایش آغاز کنی، هر قصه آرزویی که به گوشش خوانی،  او را قربانی خویش کرده ای» [14]. اگر چنین است پس چرا از آزادی ای که معشوق برای عاشق قائل می شود دلخور است :« با این همه آزادی مرا می آزاری.» او در دوست داشتن محدودیت را می خواهد و در عین حال از محدود کردن می ترسد و آن را نشانه خودخواهی می داند. نشانه اعلای دوست داشتن  بر گذشتن از خواهش و آزادی و میل خود است  اگرچه آرزوی  محتومیت دارد، اجبار به دوست داشتن . لحظه ای که دیگر نتوانی  که نخواهی. لحظه ای که آزاد و مختار، آزادی و اختیار را وا می گذاری. با این وجود تفکیک میان دوست داشتن و عشق  این تناقض را حل نمیکند. اصلاً قرار نیست مشکلی حل شود. مشکل باقی می ماند. با این تفاوت که کلید واژه دوست داشتن ایثارو کتمان می شود  و  اگر انتخاب محتوم و ضروری باشد ، خود را قربانی کردن. «گاه دوست داشتن با دوست داشتن ناسازگار می افتد». چرا ناسازگار می افتد؟ به دلایلی خارج از رابطه (مثلاً مصلحت زمانه) یا به دلایلی مربوط به آن؟ در نگاه دیگران یا در نگاه دیگری؟  وجه تراژیک  همدیگری  همین است:  دوست داشتن و دوست داشته شدن اگرچه گریز از آزادی است  اما ، احترام به آزادی دیگری و قربانی نکردن او نیزملاک دوست داشتن است.   مجبوری کمتر دوست بداری تا دیگری آزاد بماند  و از آنجا که نمی شود کمتر دوست داشت ، تنها راهی که می ماند کتمان است و ایثار. آن دیگری را به رو نیاوردن. خود را به رو نیاوردن. 

 در کتمان، عشق به اوج می رسد. اوج یا عمق؟ کتمان : گاه  در برابر نگاه دیگران بنا بر مصلحتی ، گاه  در برابر دوست از سر حقیقتی . « چه درد خنده ای دارد این داستان که همواره کفر است که در جامه زیبای  ایمان تقیه می کند و در او ایمان است که نقاب کفر بر چهره باید زند و عشق است که در سیمای کینه پنهان است و آشنائی است که خود را در قفای  بیگانگی پوشیده میدارد».[15] این کدام حقیقت است که عاشق را وامیدارد تا نقاب کفر بر چهره زند؟  آزادی دوست . نامش ؟ ایثار. بودن در موقعیت، یعنی زیستن در میان وضعیت های متناقض و در نتیجه اجبار به گذشت. عاشق در نتیجه یکسره در حال تجربه دوپارگی است ، دوپارگی ای که امیدوار است برای لحظاتی زیر سایه عشق، یکپارچه اش کند. اما همیشه در معرض تهدید است و همواره مجبور به انتخاب: «   در جهان چه رنجی جانکاه تر از این؟ حال  سخن شاندل را می فهمم که به مهراوه می نوشت که: «دوست داشتن تو در جان مهر چنان نیرو گرفت که از آن چشم پوشید و جز او کیست که معشوق خویش را از عشق بیشتر بخواهد و این را قربانی او کند؟»[16]

فداکاری در این نگاه همیشه جزو لاینفک  احساس عاشقانه است و جانکاه ترین نوع فداکاری، گذشتن از نفس دوست داشتن است. در نهایت  دوست داشتن اگر چه همدیگری است، اگرچه درد بی اویی است، اگرچه میل به کران مندی است  اما کتمان این همه نیز هست.  

 

 میان واقعیت و رویا

 

 پارادوکس ها شریعتی را رها نمی کنند . او در جایی به ضروت کتمان و ایثار ، حتی بر گذشتن از نفس دوست داشتن می رسد و از سوی دیگر میل به جاودانه ساختن و تدام تجربه عاشقانه دارد، تداومی که در عشق ناممکن است  وبا دوست داشتن میسر. از همین رو  به برتری دوست داشتن می رسد.

 اما باز هم  هیچ قطعیتی نیست. او در دوست داشتن و در همدیگری به دنبال نوعی جاودانگی است.  از زمان فراتر رفتن و از زمین فاصله گرفتن . آیا چنین مطلوبی ممکن است ؟  چگونه می شود همدیگر شد و به پایان نرسید. آیا تعین یافتن رابطه، تدارک  مرگ خود نیست؟ آیا باید پناه برد به تمثیل، یا تجربه دوست داشتن را در واقعیت –در جهان بودن و با دیگری بودن- مهمتر و اصیل تر دانست حتی اگر دیری نپاید؟ آن کس که در پی جاودانگی  رابطه است و دمهای غنیمت را مکرر می خواهد چه کند؟ تن دهد یا دل؟ با افسانه سر کند یا دل و جان بسپرد به افسون رابطه؟ شریعتی از  انسان منتزع و مجرد حرف نمی زند   بلکه با انسان در معرض، در معرض دیگری  کار دارد. انسان گشوده به زندگی . انسانی که در این گشودگی محروم نمی ماند و  در نتیجه پرهیزکار نیست. انسان موجود،  ساخته شده از فرم و ماده و البته در  پی«  ممکن » ی که در پس « موجود»  قرار دارد.  همان که سارتر می گوید: « تو آنچه که هستی ، نیستی. تو آن که نیستی، هستی». در نتیجه انسان، مدام دست اندرکار شدن خود است و یکی از وسایلش عشق.  شریعتی می گوید: « کار عشق(مقصود همان دوست داشتن ) این است که تو را به زمین بیاورد . نه در آسمان نگه دارد[17]. عشق در زمین اتفاق می افتدو در نتیجه در زمان. در زمان می گذرد و در نتیجه در گذر. در گذر است و با این وجود جاودانگی را می خواهد .

 در نگاه شریعتی  احساس عاشقانه  ( دوست داشتن) نه با عرفان یکی پنداشته می شود،  نه  می تواند با مجاز و سمبل سر کند. درباره بئاتریس ، در کمدی الهی اثر دانته چنین می نویسد : « بئاتریس کیست؟ هیچ، یک سمبل، یک اسم خالی که بجای آن میتوانست بگذارد، احساس، عشق، دل، الهام، اشراق  یا یک اصطلاح دیگر. مگر بئاتریس تنها یک اصطلاح فلسفی نیست؟»[18] رابطه عاشقانه، « آتشفشان و حریق هم نیست» . « در غرب  نه عمیق است نه داغ، در شرق تنها داغ است و نه عمیق. همه از جنس لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد...ابنها چیست؟ هیچ، فقط جوشش جنون آور و آتشین و دگر هیچ... همینکه ارتفاع پیدا می کند به خدا می رسد، عرفان می شود که چیز دیگری است». [19] رابطه با دیگری  نه در ارتفاع شکل می گیرد که وجهی متافیزیکی پیدا کند و نه دل بستن است به یک سمبل که نئوافلاطونی باشد.«  چگونه کسی را که در اقیانوس مواج کلمات غرق شده است عقل سراپایش را فراگرفته است و وجودش را خورده است....همچون یک روح، یک شبح ،یک سایه در عالم اثیرو در افق های خیال غوطه می خورد میتوان به کالبدش آورد و بر روی زمین کشاندش، جرمش داد، هستش کرد».[20] دوست داشتن قرار است  این شبح در عالم اثیر، غوطه ور در افق های خیال را  جرم اش دهد و هستش کند، به زندگی دعوت کند و به درک بی واسطه آن.  آنچه در رابطه عاشقانه مطرح است   تجربه بی واسطگی است، از عالم اثیرپایین آمدن ، حجم گرفتن و جرم یافتن.   رابطه حجم دارد و بعد ، حجم و بعدی که  او را در معرض دو خطر قرار می دهد:  زمان و مکان .  دعوت به زندگی است، سرچشمه حیات است اما  در صورت  تحقق، تدارک مرگ خود  نیزهست.  در اینجا باز هم عاشق در مرتبه پرسش می ماند: چگونه می شود به ارتفاع کشانده نشد، به سمبل اکتفا نکرد،  به پایان راه نبرد و به همدیگری رسید؟ برای خروج از مرتبه پرسش، شریعتی پاسخ می دهد:

« قرب هست و نیل نیست»، « به سوی»  هست و « در» نیست [21](همیشه الی و نه فیه ).  رابطه همیشه  نوعی تعلیق و تقابل  هست و باقی می ماند . « آرزویی است که جسمیت یافته . آنچنان که خدا بت می شود و زیبایی ونوس می شود و عظمت زئوس می شود و عشق بئاتریس می شود ، آرزوی دراز نیز ممکن است در چهره مادیتی مرئی تجلی کند . مادیتی که نه از جنس آرزو است اما همه صفات آن را در خود دارد» .  نه خواب است نه بیداری : رویا است  . « رویا صورت گرفتن معانی نیست. تجسم ایده آل ها است ، تجسمی بی جسمیت،  شکل یافتن خیالات است و خواستن ها و آرزوها،  بود شدن آنچه میخواهیم باشد است ! بود شدن ؟  نه، نمود شدن! رویا خود یک نوع زندگی است . خواب دیدن یک زندگی کردن است. گاه بهتر از بیداری.  رویا، همچون اساطیر است و بیداری همچون تاریخ .[22] مقصود چیست؟ مگر می شود  دوست داشتن، هم  آرزوی جسمیت یافته باشد وهمچون رویا،  نمود آنچه باید باشد، ( و نه بود) بیشتر اسطوره  باشد و کمتر تاریخ و با این وجود  ارتفاع نگیرد؟  پس کجای زمان ایستاده است ؟چه می توان کرد که این جسم و این نمود نفسرد و نابود نگردد؟  قرب  هست و نیل نیست . نزدیکی  است و نه استقرارو این یعنی خروج از «سقف»، «نظم» و «تکرار» .[23]  زیست در وضعیت های نامتعارف و ابتلاء [24] از مشخصات آن.  کدام ابتلاء ؟ گاه قضاوت عرف، گاه مجازات شرع. گاه مصلحت خیر، گاه اجبار شر، تقابل حقیقت و مصلحت .[25]  و بار دیگر ضرورت انتخاب : با خوبی ها وحسرت هایش.  خوبی اش؟ تجربه جاودانگی. حسرتش؟ بی سامانگی.  تا انسان هست و زمین  و زمان نیز، باید با این دو وجه زیست. جاودانگی را خواست در عین بی سامانگی. شریعتی می گوید: « پس از دوست داشتن دیگر هیچ آبادی ای نیست» . در نتیجه تجربه عاشقانه، تجربه لحظه جاودانگی است  تا سر دوست داشتن. از آن به بعد هیچ آبادی ای نیست.    جاودانگی  در چنین نگاهی عمودی است ونه افقی. گسترده در زمان نیست، رفتن به عمق لحظه است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جاودانگی و بی سامانگی 

 

 

 شریعتی در رابطه عاشقانه دنبال خوشبختی نمی گردد. همه چیز نشان ازایـن دارد که رابطه همیشه تراژیک است، حتی در عمیقترین لحظات  مواج و فرّار رابطه :

 گفتم از عشق فروغی رسدم، از شب شد

تیره تر روزم، از این شمع که روشن کردم

یرای او، عشق بی « برای»  است . معطوف به چیزی نیست. عشق اگر معطوف به فایده ای باشد  می شود ابزار. «آنها دینشان، عشقشان و خدایشان نیز برای چیزی است، ابزار کاری، راه مقصودی و پول معامله ای  است، پرستشی بی برای و پیوندی بی چرا در فهمیدنشان، در باورشان و در صبرشان نمی گنجد»[26]عشق تنها کار بی چرای عالم است» ـ «بی هیچ انتظاری  برای کسی بودن»[27] تنها انتظاری که می توان از دوست داشتن داشت : بودن را همدردی یکدیگر کردن[28] است .  پرستش و پیوند- خدا یا انسان- بی برای است، یعنی اینکه قرار نیست سودی برساند و یا با ملاک هایی چون خیر و شر ارزیابی  شود. همین است که دوست داشتن و پرستیدن  در نگاه شریعتی  اخلاق خاص خود را دارد، « فرزند کثرت» است . به اندازه هر دلی دوست داشتنی  است وراهها به سوی خدا به عدد نفوس خلایق . ( طرق الی الله بعدد نفوس الخلایق). «جایی که در آن دروغ گفتن بهتر از  دروغین زیستن است»(یونگ). کتمان، فریبکاری نیست. زیست  های موازی داشتن، نفاق نیست. جایی که ایمان مجاز است لباس کفر بر تن کند، حقیقت لباس مصلحت بپوشد. مهربانی تظاهر به خشونت کند و....  

 « بودن  را که خود دردی است » به امید یافتن همدردی  در معرض لحظه قرار دادن تنها انگیزه  جستجوی عشق است . لحظه ای که از فراّر و وجاودان ساخته شده . بودن در واقعیتی که به وجه پیدای خود تقلیل نمی باید و محدود نمی شود. در دوست داشتن،  شاید بتوان امکان دست یافتن به وجه ناپیدای واقعیت را فراهم کرد تا  از آن فراتر رفت.  دوست داشتن از این رو اگرچه پا بر زمین است  اما میل به استعلا دارد. رابطه ،  واقعیتی  می شود که می خواهد از خود فراتر رود. [29]

آنچه  رویکرد شریعتی رابه فلاسفه وجود نزدیک می کند وجود تنش و حدود ، کشمکش هاو امیدهایی است که زندگی انسان را می سازد و شرایط فهم موقعیت خود را در هستی  فراهم می کند. تضادهایی غیر قابل گذر، تضادهایی که قرار نیست منجر به وحدت شود. تزو آنتی تزی  که در پی  سنتز نیست(به تعبیر ژان وال) . همه این پارادوکس ها تجربه عاشقانه را تراژیک می کند و خوشبختی را ناممکن و در عین حال معنی دیگروجود داشتن می شود.  عاشق در دوست داشتن به دنبال سامانه نیست، امنیت نمی خواهد بلکه خطر می کند و مجبور است الزامات و عوارضش را بر عهده گیرد: صعود یا سقوط. به عرش یا به قعر.

  شریعتی عاشق و مومن را شبیه هم  و رابطه من و دیگری را شبیه رابطه من و امر قدسی می داند . پرتنش اما امیدوار. مردد اما در جستجوی قطعیت. آزاد اما خواهان حدود. ایمان یعنی آرزوی قطعیت و نه خود قطعیت. ایمان تجربه پی درپی شک است و امید.  دوست داشتن نیزچنین است. در نتیجه یکباره بدست نمی آید.  پذیرش خطراست، خطر مواجهه با سراب ، با فریب. خواستن قطعیت و امید دست یافتن به آن لحظه ای که دیگر نتوانی  قطعیت را منکر شوی. دوست داشتن و دوست داشته شدن.  دوست داری و امیدواری که او نیز تورا دوست بدارد. دوست که همدرد است و خداوند که رحمان است و رحیم. یک نوع همدستی،  بی خطر الیناسیون.   امیدواری اما طمع نمی بندی و توقع نداری، نیازمندی اما لم نمی دهی. می خواهی به حریم او پا بگذاری اما تجاوز نمی کنی. دوست داری به اندرون تو پا بگذارد اما در این تسخیر تورا منهدم نسازد. بدانی خواهانی اما باید با اراده و آگاهی،  رفتن به سوی هم را تدارک ببینی.

  و زیست همه این دوگانه ها و رفتن- آمدن ها نامش دوست داشتن. این است که برای شریعتی، دوست داشتن ازعشق برتر است.  آشنایی از ارادت برتر. انسان از فرشته بهتر.  عصیان از تسلیم زیباتر، روشنایی از گرما..« .انسان آفریده شد و رسالت خویش را آغاز کرد و انسان خدا شد و خدا مانوس انسان شد» . 

 

 

 


 


علی تنها است ص 98[1]

 حج[2]

    در نظر کی یر که گارد،   وجود  تنشی است مضطرب که  رو به استعلا دارد.  -[3]

گفتگوهای تنهایی جلد دوم ص. 838    [4]

  گفتگوهای تنهایی . جلد اول . ص 522[5]

نگاه شریعتی در اینجا  به سارتر نزدیک می شود. سارتر معتقد است که تنها در تجربه عاشقانه ، دیگری نه   «دیگری- ابژه» ، بلکه « دیگری –سوژه»  است .  « دیگری، در رابطه عاشقانه فقط موضوع شناسایی نیست بلکه خود فاعل شناسا است.  آنچه که در او برای من مهم است نگاهی است که  همچون یک  ذی شعور، نسبت به من –فاعل شناسا دارد-  دارد و آن را  دوست می دارد.»رفتن به سوی دیگری ، دوست داشتن است اما میداند که در این دوست داشتن، دوست داشته خواهد شد.  چرا که به تعبیر او، دوست داشتن  رابطه میان دو شعور(وجدان) است .هر یک در این ماجرا می خواهد که دیگری ، این یکی را تداوم ضروری خود بداند.»  . سارتر بر همین اساس از  «ذهنیت ناظر»، ناظر بر یکدیگر حرف می زند.[6]

گفتگوهای تنهایی . جلددوم. صفحه 943  [7]

گفتگوهای تنهایی . جلد اول. ص 632  [8]

گفتگوهای تنهایی . جلد اول ..ص 576[9]

 گفتگوهای تنهایی . جلد دوم. -ص 838 [10]

 گفتگوهای تنهایی . جلد دوم. ص 920[11]

 گفتگوهای تنهایی . جلد دوم . ص 922[12]

 

این تقسیم بندی ، همان تقسیم بندی کلاسیک میان اروس  erosو آگاپه agapesدر فرهنگ یونانی است. شریعتی عشق را (اروس) در برابر دوست داشتن می نشاند(اگاپه)احساس را در برار سودا(شور).  اولی سر به الیناسیون می زند و دومی به همدستی. اولی جوشان است، زود سر می رود  و ته نشین می کند.  سودا، نوعی انهدام اراده است  . فلج شدن. دکارت  سودا را نیز چنین تعربف می کند،سورپریز شدن جان توسط تن. تنی که مدام برای بازسازی خود احتیاج به عوامل فیزیکی بیرونی دارد.  [13]

 گفتگوهای تنهایی. جلد اول . ص 862[14]

جلد اول. ص 387.   همان[15]

گفتگوهای تنهایی . جلد اول ج1ص [16]

گفتگوهای تنهایی. جلد دوم.  ص923 [17]

گفتگوهای تنهایی. جلد دوم.946  [18]

 گفتگوهای تنهایی. جلد دوم- ص 947.[19]

گفتگوی تنهایی. جلد اول. ص 611  [20]

 حج[21]

گفتگوهای تنهایی . جلد اول. -ص  571.[22]

« من از سقف، نظم و تکرار بیزارم» [23]

کی یر که گارد، ابتلاء را یکی از مقولات اساسی وجودی می داند.  [24]

 گفتگوهای تنهایی-ج2 ص 835 [25]

 گفتگوهای تنهایی. جلد دوم. ص 837-[26]

 گفتگوهای تنهایی .جلد دوم. ص 918[27]

گفتگوهای تنهایی . جلد دوم. ص 943  [28]

از نظر کی یر که گاردمیان اضطراب و لحظه ریط عمیقی وجود دارد. در لحظه اضطراب است که انسان می تواند موقعیت خود را درک کند.به یمن تجربه این اضطراب است که ما مسئولیت خود را بر عهده می گیریم و یا اقدامی میکنیم. انسان ، بودنی است واسط میان هستی و نیستی.  [29]

 

|+| نوشته شده توسط علی افراز در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 10:2 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar