| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
هدایت و شوپنهاور
نوشته محمد رعایت جهرمی (روزنامه ایران 2759 )نوزدهم فروردين ۸۳، پنجاه و سومين سالمرگ صادق هدايت است. او به عنوان بنيانگذار رئاليسم داستانى، در عرصه ادبيات، جايگاه والايى دارد و برداشتهاى متفاوتى از آثار و شخصيتش در پرتو مضامين نهفته در آنها ارائه شده است. اما هدايت واقعى كيست؟ دغدغه اصلى او چه بود؟ و چرا مى نوشت؟ به سهم خود مى خواهم صادق هدايت را از منظر فيلسوف آلمانى «آرتور شوپنهاور» نگريسته و به تحليل دغدغه هاى فلسفى او با نظر به جان مايه آثارش بپردازم و به تعبيرى به جهان «هدايت فيلسوف» بيشتر نزديك شوم هدايت در آثار خود، ساز بدبينى كوك كرد و در پرده تضاد و جنون، آهنگ مرگ ونيستى نواخت. اودرچه جهانى مى زيست؟ بودن شك، دنيايى مخوف. او مقهور شرايط بود و ناگزير از زيستن در چنين جامعه اى. تلخكامى و فلاكت ناشى از دوجنگ جهانى، خودنمايى مى كرد، تمدن روبه افول مى نمود، پوچى و زوال براذهان بشريت حكومت مى كرد. انديشه هدايت زاييده چنين فضايى است. هدايت در ايران نيز مأمنى نجست و بارهادرنامه ها و گفته هايش از ايران پس از مشروطه، عدم افول استبداد و بحران اقتصادى، اجتماعى حاكم و دركل، جامعه اى بيمار ناليد. به كافكا گراييد چرا كه انديشه و آثارش را با دغدغه خويش، همسو يافت. پس، اين جهان و آدميانش بودند كه ناقوس مرگ را در وادى انديشه هدايت به صدا در آوردند. آثار هدايت، زبان گوياى اوضاع عصر اوست و برخاسته از عميق ترين، خواسته ها و فريادهاى يك روح پرسشگر و پويا. درد بودن را لمس نمود و عذاب درك هستى خويش را به جان خريد. او نخواست تماشاگر منفعل تئاتر عده اى مسخ شده در جهانى پوچ باشد. او مى نوشت، مى نوشت تا تهى شود و برآن بود درد زيستن را در دل آثارش، فرابيفكند، پس او نه اسير نوعى درگيرى روانى بود و نه غافل، بلكه آگاهانه تراز هر فرد ديگر در ورطه زيستنى اينچنين، گريزگاهى مى جست .جهان شوپنهاور نيز وادى دويدن ها و نرسيدن هاست، عرصه شكستها و ناكاميها. فيلسوفى كه رنج را عصاره هستى ا نگاشته و آدميان را بازيچه هايى در چنگال باطن شر عالم مى داند. او نيز مانند هدايت مرگ را ستوده و آن را مفرى مناسب از فريبستان عالم مى شمارد. به زعم او، زندگى، گلى است كه خارهايش حقيقى و گلبرگهايش خياليند. نگاه نيشدار و بدبينانه شوپنهاور نيز مانند هدايت، توجيه پذير است. او نيز بازيچه افكار واهى و اوهامات روانى زودگذر خويش نبود. افكارش آيينه روزگارش بود. در چنين مقتضيات و شرايطى تراوش افكارى جز اين محل سؤال بود. چرا كه به قول خودش تنها «نوابغ» هستى خود را در نورديده و افكار بديع دارند. با اين اوصاف بايد اذعان كرد اقليم انديشه هاى هدايت و شوپنهاور به هم نزديك بوده و هر دو مقهور شرايط مشابهند. تأسى هدايت از انديشه هاى شوپنهاور در آثار وى مشهود است و با ژرف نگرى در پيكره انديشه هاى هدايت مى توان ردپاى شوپنهاور را يافت. دغدغه هر دو، خروج از زندان هستى به عنوان عرصه تقابل عشق و جنون و رنج و ناكامى است مطابق آنچه كه گذشت انديشه هاى افراد، هيچ گاه جداى از مقتضيات هستى و فضاى حاكم بر دوران آنها نبوده است، لذا بايد، موشكافانه تر، افكار اين دو متفكر را به نقدنشست. هر فكرى از دل جامعه بر مى خيزد، و روان شناسى نيز بر تأثير محيط در شكل گيرى باورها و شخصيت افراد، صحه مى گذارد. همانطور كه گذشت، از حيث ابعاد شخصيت، بافت روانى، باورهاى ذهنى، مضمون آثار و نگرش به زندگى بين شوپنهاور و هدايت، تشابهات فراوانى است. هدايت در زمينه فلسفه داراى تحصيلات بوده و به گفته خودش در «Ecole universelle cachan» تصديق فلسفه گرفته است. از طرف ديگر، محتواى آثار، مقالات و نامه هاى وى، ادعاى آشنايى او با فلسفه غرب و چهره هاى مطرح آن را تصديق مى نمايد. به عنوان مثال، هدايت در «مقدمه اى بررباعيات خيام» از شرق شناسى معروفى چون «ادوارد براون» ياد كرده و باذكر نام شوپنهاور، بدبينى فلسفى خيام را تداعيگر نام شوپنهاور ارزيابى مى كند. هدايت و شوپنهاور، هر دو از خانواده اى متمول پاى به عرصه وجود گذاشتند. پدرانشان چه از لحاظ مالى و چه سياسى، صاحب جايگاه والايى بودند. پدر هدايت، رئيس دفتر كابينه و پدر شوپنهاور، سرمايه دارى بزرگ بود. اما هدايت و شوپنهاور، افرادى منصب گريز بودند و به هيچ وجه دنباله رو پدران خود نشدند. مرگ پدر براى شوپنهاور، مجالى فراهم نمود تا به دغدغه اصلى خود يعنى مطالعه ونگارش روى آورد. نويسنده هم روزگارما، هدايت نيز هيچ گاه در پى كسوت پدر و برادران بزرگتر خود نبود و فيلسوفانه در وادى انديشه خود مى زيست. شوپنهاور نيز با اين عوالم بيگانه بوده و تهى از هرگونه فرصت طلبى بود. منش فيلسوفانه آنها با جهان تاريك و كوچك عوام، فرسنگها فاصله داشت، به گونه اى كه گويى، آرمان شهرى را وراى اين فريبستان جست وجو مى كردند. شواهدى بر آشنايى شوپنهاور و هدايت با هند و مكاتب هندى بويژه بوديسم گواهى مى دهد. شوپنهاور كه در كنار تصاوير كانت، گوته و شكسپير همواره تصويرى از بودا را در اتاق خود داشت، متأثر از همين فضا، زندگى را مصيبت و خميرمايه آن را درد، معرفى مى كند. به زعم او، لذت تنها فقدان الم است و به همين دليل است كه ما لذايذ را سطحى و مصايب را عميق احساس مى كنيم. هدايت نيز سفرى به هند داشته و حتى پيش نويس از قبل نوشته شده بوف كور را در آنجا كامل مى كند و به فراگيرى زبان پهلوى نيز مى پردازد. البته به اعتقاد عده اى، هدايت، سخت به بوديسم دلبسته بوده و براى آشنايى بيشتر با اين مكتب به هند سفر كرده است. او نسبت به فرهنگ و جامعه هندى، ديدى مثبت داشته و در نامه هايش زندگى سنتى حاكم بر آن ديار را كه در پرتو آميزش انسان و طبيعت شكل گرفته است، مى ستايد. او در مدت اقامت در هند، نسبت به بازگشت به ايران از خود تمايلى نشان نداده و از فقر و شكست و بى اعتنايى جامعه نسبت به خود گله مى كند. شوپنهاور، عوام را فريفته و تسليم شده اراده شرى مى داند كه بر باطن عالم حاكم است. اراده اى كه با سلاح عشق و از طريق ميل جنسى در پى ابقاى هستى است. زيستن عوام، تلاشى نابخردانه در جهت نيل به اهداف شوم اراده شر است با ابزار عشق. مردم، مسخ شدگانى بيش نيستند كه كوركورانه مطابق خواست نفس خويش عمل مى نمايند و اينها همه ناشى از يك چيز است: ترس از مرگ. در واقع عوام، در جهت گريز از مرگ، بيش از پيش بازار اين نيرنگستان را كه در جهت تحقق اهداف غلط اراده شر به راه انداخته اند، گرم نگه مى دارند. شوپنهاور به شدت به ايده تناسخ مى تازد، چراكه آن را پناهگاه واهى عوامى مى انگارد كه از مرگ مى هراسند. انسان با اين اعمال به خواست زندگى تن مى دهد و خود را اسير بلايايى چون بيمارى و حوادث مى نمايد. مى خواهد زنده بماند چون از غول مرگ مى ترسد، لذا رنج را به جان مى خرد. حال آنكه در ديد شوپنهاور مرگ، حقيقتى است كه همواره خود را بر ما عرضه مى دارد و تنها اوست كه ما را از اين مصايب مى رهاند. وى مى گويد: براى رهايى از رنجهاى زندگى، بايد اساس آن را ويران كرد يعنى بايد چشمه خواهشها را خشكاند. شوپنهاور مرگ را لحظه بيدارى از كابوس وحشتناك زيستن دانسته و اراده زيستن را كور و ناخودآگاه ارزيابى مى كند و دقيقاً به همين خاطر است كه افراد به رغم، دچار بودن به مصايب سخت، باز هم ميل دارند زنده بمانند، چراكه مرگ را بزرگترين بدبختى ها مى دانند. در انديشه شوپنهاور، بعد از مهر زندگى، عشق از هر نيروى ديگرى قوى تر است و هدفش ادامه حيات بر روى اين كره خاكى است. در نظر او، فلسفه شرق، حضور مرگ را در همه جا احساس مى كند و لذا به شاگردان خود، سلوك و رفتار موقر و آرام را كه از آگاه بودن به كوتاهى عمر سرچشمه مى گيرد، تعليم مى دهد. يهوديان مورد مذمت شوپنهاورند چراكه خودكشى را محكوم نموده اند. شوپنهاور، خودكشى را عملى جنون آميز ندانسته و آن را در تسكين دردهاى زندگى مى ستايد، هرچند كه معتقد است، انتحار از نظر موازين اخلاقى عمل پسنديده اى نيست چراكه باعث مى شود ما به عالى ترين هدف زندگى يعنى تسلط بر نفس و انكار اراده شر زندگى و عاقلانه زيستن نرسيم. او ميان عوام و نوابغ، ديوارى بلند ترسيم مى كند، چراكه هستى نوابغ را محل حكومت عقل در برابر هستى عوام كه جولانگاه نفس است، مى داند. در انديشه شوپنهاور، نوابغ واجد جايگاهى رفيعند. افرادى كه خويشتن خويش را يافته و دور از فريبستان عوام در عالم هنر و عرفان به سر مى برند. نوابغ برخلاف مردم عادى به زندگى معنوى و درونى نظر دارند و از ماديات گريزانند و اين تنها نوابغند كه مى توانند از شر باطن و شر و حربه آن يعنى عشق بگريزند. آنان را مى توان فانوس دريايى نوع بشر دانست زيرا بدون آنها بشر در يك اقيانوس بى پايان اشتباه و پريشانى گرفتار مى شود، چرا كه نوابغ براى آيندگان زندگى مى كنند و نه معاصرين خود. نوابغ علم را بخاطر خود علم خواسته، حال آنكه مردم عادى در دنياى كوچك خود به سرمى برند و تنها به دنبال ارتزاق بيشترند. به زعم شوپنهاور، نوابغ، نجات دهندگان نوع بشر و حاكمان جهانند. در آثار هدايت نيز چنانچه گذشت، عشق و ديوانگى به هم آميخته بوده و در نهايت به مرگ منتهى مى گردند. اين امر در آثارى چون زنده به گور، سه قطره خون و… كاملاً مشهود است. بطور كلى مرگ پديده اى پذيرفتنى و توجيه پذير است، مرگى كه آميخته با گرايشى جنسى است. يعنى همان عاملى كه خود را به ديوانگى سوق مى دهد و در نهايت با ناكامى و عدم نيل به هدف همراه است و اين يعنى بن بست. بن بستى كه محصول تضاد فوق است و علاجى جز مرگ ندارد. انسان با شورى غريب و موهوم خود را در ورطه تضاد انداخته و براى رهايى به مرگ پناه مى برد. در ديد هدايت، خلاصى از مصايب و دغدغه هاى زندگى، مشكلات روزمره، بيماريها و روى هم رفته تضادها را چاره اى جز مرگ نيست. مرگ را برزندگى ترجيح مى دهيم تا به دام تكرار نيفتيم. خودكشى در هدايت نيز نمود دارد و چيزى نيست جز حركت خود خواسته به سوى مرگ در جهت خلاصى از مصيبت زيستن. جهان هدايت، عرصه تقابل عشق و ديوانگى و ناكامى بوده كه پايانش مرگ است. هدايت مى نوشت تا خالى شود، به نوشتن پناه مى آورد بلكه مأوايى بجويد. مى كوشيد تا به نوعى تسكين آلام و مصيبتها را در دل نگارش بيابد. مى نوشت تا در بيكران شكستها و ناكامى ها، دويدن ها و ترسيدن ها به آرامشى هرچند موقت دست يابد، چرا كه اين نيز راه حل نهايى نبود و همه چيز در عدم و مرگ خلاصه مى شد. شوپنهاور، نوابغ را از اين دسته جدانمود. هنر را راهكار موقت و عرفان را مفر اصلى معرفى نمود. تنها نوابغند كه به دور از هياهوى هستى و فارغ از اهالى غافلش به دنياى لطيف هنر روى آورده و از دام هستى مى گريزند. نوابغ، چون زندگى باطنى در پيش مى گيرند، هميشه در برابر اسرار ازلى، زيبايى هاى هنرى و حقايق علمى، سرگشته و حيران مى شوند ولى عوام بى تفاوتند چرا كه غرق در زيبايى هاى ظاهرى و اميال شخصى خود هستند. شوپنهاور، الهام را جان مايه تمام شاهكارها دانسته و براين باور است كه الهام، تنها در سايه خلاصى از دست نفس و اتكا برعقل، تحقق خواهديافت. اين الهام است كه از آيينه دل، زنگار وجود نفس را مى زدايد، به طورى كه حقايق جهان به وضوح برروى آن منقش شده و در اينگونه لحظات است كه شاهكارها شكل مى گيرند. پس نوابغ مالكان حياتند و آثارشان ما را از قيد احتياجات روزانه زندگى كه مايه خستگى و ملال است، رهايى داده و چند لحظه در جذبه و وجد فرو مى برد هدايت و شوپنهاور، عوام را اسير در چنگال مرگ مى دانستند، شوپنهاور كوشيد تا با توسل به وادى هنر و عرفان، نوابغ را از عوام جدا نمايد و لذا، زندگى هنرى را عاملى تأثيرگذار در تعديل شرور حاكم برعالم، قلمداد نمود. در هدايت، مرگ پديده اى است زيبا و خط بطلانى است بر زيستنى فرومايه و دون. شايد نتوان در دل آثار هدايت گريزگاهى شايسته تر از مرگ يافت، امرى كه در نهايت خود، بدان تن داد. مرگى كه قرار نيست در روز و ساعتى خاص و مشخص روى دهد، بلكه خودمان به استقبالش رفته و به رويش آغوش مى گشاييم، تا به سكون و آرامش رسيده و از چنگ هستى رهايى يابيم. |+| نوشته شده توسط علی افراز در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 10:7 |
مجله مدرسه
|+| نوشته شده توسط علی افراز در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 10:2 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1386هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 آرشيو موضوعی
شریعتی و مطهری از نگاه یکدیگرمقایسه شریعتی و سروش رویارویی دو فکر دینی اختلاف نظر مطهری و شریعتی نامه مطهری به خمینی دین افراطی,دین گریزی و نواندیشی دینی مصاحبه دکتر سروش با مطهری آراء مطهری درباره جمهوری اسلامی اسلام منهای روحانیت انقلاب اسلامی,فقه و روشنفکری دینی بنیاد گرایی و روشنفکری دینی مقاله سروش درباب دین و مدرنیته نو اندیشی دینی معاصر و قرائت پذیری دین علل ضربه پذیری جنبش روشنفکری در ایران ابعاد چندگانه دکتر مصدق مولفه های تعریفی نواندیشی دینی روشنفکری دینی راهی بی بدیل یا پارادوکس نقش روشنفکران شیعه و سنی در اتحاد مسلمانان شریعتی نقاد سنت و مدرنیته مصدق بخت بیدار شده ایرانی مصدق بزرگمرد سیاسی و کارشناسی عارف دکتر فاطمی نماد هویت ایرانی شناخت فکری بازگان نواندیشان دینی,دستاوردها و ناکاراییها مذهب در عرصه عمومی,سخنرانی پروفسور یورگن هابرماس سکولارهاومذهبیها تعامل یا تقابل اقبال لاهوری و طاهره قرهالعین اقبال لاهوری و جریانهای علمی و اکادمیک سید جمال الدین اسدآبادی علم و دین درنظر سید جمال هرمان هاسه و اقبال لاهوری دینداری شریعتی محصول گسست آگاهانه شریعتی پیام اور امید تفاوت نمادین دو شریعتی شریعتی الگوی ارمانی توسعه تاثیر شریعتی بر روشنفکران هم عصر او بررسی دو اندیشه سید جمال و محمد عبده پارادوکس های وجدان عاشقانه در نگاه شریعتی سخنرانی سروش دربین دانشجویان ایرانی دانشگاه سوربن مقایسه صادق هدایت و شوپنهاور مسئولیتهای روشنفکران دینی درقرن21 هویت یابی نزد احیا گران دینی روشنفکران ایرانی و دغدغه حضوردر عرصه عمومی نسخ وتناسخ ره اندیشیهای شریعتی فراز و فرود روشنفکری دینی وضعیت روشنفکری شریعتی شاه بیت اندیشه ایرانی پيوندها
قالب های حرفه ای وبلاگابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |