| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بنام خدا
دکتر سروش:در اطراف جمهوری اسلامی،سؤالات گوناگونو بسیاری مطرح شده که پارهای از آنها در مطبوعات هم درجگردیده است.در گفتگوهائی که با جناب آقای مطهری داشتیمپارهای از مهمترین این سؤالات با ایشان در میان گذاشته شدهاند. از جمله مسائلی که در جلسات گذشته مطرح شد،یکی این بود کهآیا جمهوری اسلامی،با دمکراسی منافات دارد یا ندارد؟و آیاقیدی بر جمهوری اسلامی زدن آنرا از دمکراتیک بودن باز نمیدارد؟ در جلسه حاضر سؤالهای دیگری را که در خصوص جمهوری اسلامیمطرح هستند،با ایشان به حثخواهیم گذاشت. سؤال دیگری که تا حد سؤال بالا اهمیت دارد اینست کهصرف نظر از دمکراتیک بودن جمهوری اسلامی،چرا آری یا نه رادرباره جمهوری اسلامی مطرح میکنیم؟چرا مردم را مخیر نمیکنیمکه به جمهوری مطلق آری یا نه بگویند؟و چرا نمیپرسیم که آیا باجمهوری در برابر سایر روشهای حکومتی موافقند یا نه؟ استاد مطهری:بنده فکر میکنم که بهتر است مطلب را ازنقطه دیگری شروع کنیم و بعد از ذکر مقدماتی به پاسخ سؤال شما برسیم.ابتدا باید ببینیم که آیا مردم ایران که انقلاب کردهاند،انقلاب اسلامی کردهاند یا انقلاب مطلق؟اگر انقلاب مطلقکردهاند خوب،طبیعی است که بعد از انقلاب آنچیزی را هم کهمردم میخواهند جمهوری مطلق است،و اما اگر مردم ایران انقلاباسلامی کردهاند،در آن صورت میباید سؤال رفراندم هم دربارهجمهوری اسلامی باشد.بنابراین پاسخ سؤال شما برمیگردد به تعیینماهیت انقلاب ایران.از اینرو لازمست اول بطور مختصر تعریفسادهای از انقلاب بکنیم،بعد نظریاتی را که از جنبه فلسفی دربارهانقلاب مطرح استبه اجمال بررسی کنیم و در آخر به تحلیل انقلابایران بپردازیم. دکتر سروش:میتوانم بپرسم که این نظر شما در مورد هرانقلابی صادق استیا نه؟یعنی اینکه اگر در جائی انقلابی رخداد که بر آن نام دیگری غیر از انقلاب اسلامی بتوان گذاشت، درآن صورت به نظر شما،انقلابگران آنجا،این حق را دارند که درمورد رفراندمی که میخواهند انجام دهند،به همین طریق عملکنند؟ استاد مطهری:مسلما چنین حقی دارند.اگر انقلاب دیگریکه اکثریت قاطع مردم در آن شرکت داشتهاند رنگ مخصوصیداشته باشد،بدیهی است که مردم در همه پرسیای که میخواهندانجام بدهند-گو اینکه جواب خود را به این همه پرسی از قبلدادهاند-حق دارند سؤال خود را چنین مطرح کنند که:در انقلاباین چنین ما،جمهوری اینچنین آری یا نه؟این امر اختصاص بهاسلامی بودن انقلاب ندارد. و اما در مورد تعریف انقلاب،چنین فکر میکنم که انقلابعبارت است از یک عصیان و یک طغیان در یک جامعه علیه نظم حاکم مسلط بر جامعه. دکتر سروش:منظور نظم سیاسی است؟ استاد مطهری:هر طغیانی علیه نظم موجود انقلاب است واین اختصاص به نظم سیاسی ندارد.ممکن است انقلابی ادبی باشد،یعنی نویسندگان و شعرا علیه نظام ادبی موجود عصیان بکنند و آننظم را درهم بریزند و سبک و متد دیگری بوجود بیاورند به قولآن شاعر معروف که به انقلاب ادبی صدر مشروطیت اعتراض داشت. انقلاب ادبی بر پا شد ادبیات،شلم شوربا شد ممکن است انقلابی هنری باشد،همانگونه که ممکن استانقلابی صنعتی و یا علمی باشد، رنسانس نمونه یک انقلاب فکری،فرهنگی و علمی است،از اینها گذشته ممکن است انقلابی مذهبیباشد.البته انقلاب مذهبی را اگر تنها از جنبه مذهبی بودن موردتوجه قرار دهیم،از آن به انقلابی علیه نظام مذهبی حاکم تعبیرمیشود،یعنی اینکه عدهای روشی در پرستشها، نیایشها،قربانیکردنها و عبادتها دارند و بعد میآیند و آنرا عوض میکنند،مذهبیرا برمیدارند و مذهب دیگری را بجای آن مینشانند،بدون آنکه درسایر نهادهای اجتماعی تغییر و تبدیلی پیدا بشود.ولی اگر ازانقلاب مذهبی انقلابی نظیر نهضت صدر اسلام مورد نظرمان باشددر آنصورت مفهوم عوض میشود.انقلاب صدر اسلام در همان حالکه انقلابی مذهبی بود، انقلابی سیاسی،اجتماعی،اقتصادی و حتیادبی هم بود.خود قرآن اساسا مبدا یک ادبیات جدید شد.اینانقلاب فرهنگ تازهای نیز به جهان عرضه کرد و بنیانگذار تمدنجدیدی در جهان شد. دکتر سروش:بنظر شما امکان دارد انقلابی مذهبی داشتهباشیم که همراه با انقلاب در سایر جهات و ابعاد جامعه نباشد؟ استاد مطهری:در مذهب بمعنای اعم که جامعه شناسانمیگویند بله،اما در مذهبی که پیامبران راستین آوردهاند،نه.البتهمنظور پیامبرانی است که صاحب شریعت و کتاب بودهاند، بهاصطلاح پیامبران اولو العزم.از زمان نوح(ع)هر پیغمبری که آمدهاست و نظم مذهبی موجود را به هم ریخته،به نظم اجتماعی همتوجه داشته و در پی اصلاح آن بوده ستبخصوص قرآن در اینزمینه تاکید میکند که: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناسبالقسط (آیه 25-سوره حدید) یعنی برهم زدن یک نظم فاسد موجود و استقرار یک نظمعادلانه مطلوب،هدف همه رسالتها و نبوتها بوده،منتهی این امر دراسلام ختمیه محرزتر و مشخصتر است. دکتر سروش:با این که این سؤال ما را تا حدی از بحث دورمیکند ولی من مایل بودم بپرسم از دیدگاه جامعه شناسانه آیا نفسوقوع یک انقلاب مذهبی خود به خود حاکی از انقلاب در سایرجهات نیست؟صرف نظر از اینکه خود مذهب چنین هدفی داشتهباشد یا نه؟ استاد مطهری:سؤال شما براین مبناست که آیا نهادهایاجتماعی از یکدیگر استقلال دارند و تولد و مرگهایشان مستقل ازهم استیا اینکه نه،این نهادها،رشد مستقل ندارند و بین آنهارابطهای برقرار است،و در واقع یکی دیگری را بدنبال میکشد؟بعدهم این سؤال پیش میآید که آیا معنای اینکه میگوئیم یکیدیگران را بدنبال میکشد،این است که یکی همواره اصل است ودیگران طفیلی و تابع یا آنکه شق دیگری در کار است؟ پاسخ این سؤال را در ادامه عرایضم روشن خواهم کرد. گفتیم انقلاب یعنی طغیان و عصیان علیه نظام حاکم موجود،کهدر ایران ما چنین طغیان و عصیانی بوجود آمده است.حال بایدببینیم،آیا این انقلاب صرفا ماهیتی اقتصادی-مادی دارد،یا تنهادارای ماهیتسیاسی است؟یا آنکه انقلابی مذهبی است؟البتهمذهبی به معنای جامعه شناسانه-یعنی مذهبی که در ذات خودشاز سایر نهادهای جامعه جداست و اگر هم نهادهای دیگر را به دنبالخود بکشاند،به اصطلاح تبعی و طردا للباب است،یا آنکه انقلاب،انقلابی همه جانبه و کامل است، که روح آنرا اسلام تشکیل دادهاست؟ مطلب دیگری را هم لازمست عرض کنم که مقدمهای استبرای بحث اصلی ما و آن این سؤال اساسی است که بطور کلی منشاو ریشه انقلابها چیست؟زیرا انقلاب هم نظیر هر پدیده اجتماعیدیگر از قاعده و قانون علیت و معلولیت مستثنی نیست،یعنی به تعبیرقرآن،انقلاب بر اساس یک سنتباید بوجود بیاید.در پاسخ گوئیبه این سؤال،نظریه مشهوری وجود دارد که به ماتریالیسم تاریخیمعروف است.در تعریف ماتریالیسم تاریخی گفتهاند: برداشتیاقتصادی از تاریخ و برداشتی تاریخی از اقتصاد.و من اضافه میکنم کهماتریالیسم تاریخی علاوه براینکه برداشتی اقتصادی از تاریخ و برداشتیتاریخی از اقتصاد است،برداشتی تاریخی اقتصادی از انسان نیزهست،بدون اینکه برداشتی انسانی از اقتصاد و یا از تاریخ باشد. این نظریه بطور خلاصه میگوید که ریشه انقلابها دو قطبیشدن جامعهها است از نظر معیشت،و خود این دو قطبی شدنتقسیم جامعه به دو طبقه مرفه و محروم-ریشهای در کار اجتماعی وبالمال ریشهای در ابزار تولید دارد،یعنی آنچه که بالذات متکاملاست ابزار تولید است و ابزار تولید در هر درجهای از تکامل باشد، روابط حقوقی خاصی ایجاد میکند و این روابط حقوقی به دنبال خودمسائل دیگر-اخلاقی،مذهبی،فلسفی،علمی،هنری و... -بوجودمیآورد.در طی یک دوره ممکن است نوعی هماهنگی میان روابطتولید برقرار باشد، ولی تدریجا که ابزار تولید تکامل پیدا میکند اینهماهنگی از بین میرود.در نتیجه میباید این روابط به هم بخورد.درخلال این بهم خوردگیهاست که مردم دو قسمت میشوند.گروهیکه از وضع سابق و نظامات سابق استفاده میکردند،و گروهی کهمحروم بودهاند و خود محرومیتبه آنها نوعی روشن بینی و روشنفکریداده است و سبب گردیده تا آنها طرفدار وضع جدید شوند.بالاخرهدر نهایت امر،اختلاف منافع جامعه را به دو قطب متضاد تقسیممیکند.قطب ناراضی از وضع موجود،صرفا به دلیل محرومیت و اینکهدستش از همه جا کوتاه است و نه به دلیل دیگر،به طبقه انقلابیتبدیل میشود.در واقع نفس محرومیت است که این طبقه را انقلابیمیکند و او را به طغیان و عصیان و امیدارد.و این طبقه،برخلاف طبقهدیگر که رفاه او را سست و تنبل کرده،نو و فعال است و بالاخره درنهایت امر نیز همین طبقه نو بر طبقه کهنه پیروز میشود.و بنابراین ازدید این نظریه علیرغم اختلافات شکلی که در انقلابات دنیا وجوددارد و مثلا یکی انقلاب علمی است،رنسانس،و یکی انقلابمذهبی،اسلام،و یا دیگری انقلاب سیاسی و آزادیخواهانه،انقلابفرانسه،و یا یکی انقلاب کارگری است،انقلاب اکتبر، ریشه وماهیت همه آنها یکی است و به اصطلاح فلسفی شکلها و مظهرهامختلفند نه ماهیتها و از دید آن نظریه،آن ماهیت ثابت در واقعکار تجسم یافته و تحول آن است.این نظریه میگوید که تمامخصلتهای مادی و معنوی انسان ماخوذ از جامعه است.و در سرشت انسان آنچه را که دیگران-الهیون-آنرا فطرت مینامند وجودندارد.انسان و وجدانش را جامعه بکمک عوامل بیرونی میسازد. انسان همانند یک نوار خالی در درون جعبه یک ضبط صوت درمقابل یک سلسله آوازها قرار گرفته است.یعنی انسان در ذات خودحالتبیتفاوتی و بیطرفی مطلق نسبتبه آنچه که ضبط میکنددارد.یعنی همانطور که اگر در روی نوار ضبط صوت قرآن بخوانید،قرآن ضبط میکند،و اگر موسیقی بنوازید موسیقی ضبط میکند و برایشعلی السویه است وجدان انسان نیز اصالتی ندارد و تابع عواملبیرونی است.بر این اساس باید حق داد و قبول کرد که استثمارگریک نوع وجدان و قضاوت و منطق و معیار دارد و استثمار شده نوعدیگر.اساسا اولی برای خودش نوعی انسان استبا ماهیت مخصوصبخود و دومی انسان دیگر با ماهیت دیگر.صاحبان این نظریه حتیتا این حد پیشرفتهاند که میگویند،ماهیت انسان در طبقهاشمشخص میشود.یعنی بر خلاف نظر فلاسفه که انسان را یک«نوع» میدانند، از دید آقایان انسان یک مفهوم انتزاعی است و به ایندلیل اومانیسم در این مکتب معنی ندارد،علیرغم اینکه پیروان اینمکتب دم از اومانیسم میزنند،اومانیسم بکلی مخالف اصول اینمکتب است.زیرا بدون پذیرش نوعیت و فطرت و اصالت و وجدانانسان،اومانیسم معنی ندارد. دکتر سروش:شاید بتوانیم بگوییم که این مکتب به انساناجتماعی نظر دارد. استاد مطهری:انسان اجتماعی درست،ولی وقتی جامعه به دوگروه متباین و مختلف الماهیه تقسیم شد،انسانی که در طبقه اولاستبکلی با انسانی که در طبقه دیگر است متفاوت خواهد بود. این دو نوع انسان همه چیزشان با یکدیگر مختلف و متفاوت است و تنها اندام ظاهریشان مشابه است.ملاک نوعیت در اینجا،ابداوجود ندارد. دکتر سروش:اینکه میفرمائید حتی افکار تابع نوع زندگیاست منظور کدام دسته از افکار است.آیا افکار علمی و فلسفیهم چنین هستند یا فقط افکاری که مربوط به روابط انسانها دراجتماع هستند اینگونهاند؟ استاد مطهری:از نظر ما افکار اعتباری،بدلیل اعتباریبودنشان تابع اجتماع هستند.یکی از مسائل بسیار اساسی که درفلسفه اسلامی شناخته شده و از مفاخر این فلسفه است،فرق گذاشتنبین ادراکات اعتباری و ادراکات حقیقی است و اینکه در ادراکاتاعتباری استدلالهای منطقی برهان و امثال اینها و حتی تعریف،جارینیست و آنها از اصول دیگری تبعیت میکنند. و آنجا که فلاسفهاروپائی در مسئله تعریف گیر کرده و دچار یک سلسله اشکالاتشدهاند،در مسائل قراردادی و اعتباری است،نه در مسائل حقیقیکه البته جای بحث این مطلب اینجا نیست.اما سؤال شما دربارهاین مکتب بود.سردمداران این مکتب،همه افکار حتی مسائلریاضی را هم تابع اجتماع میدانند.ولی البته بعدها،دیگرانی کهبه اصطلاح،اصلاحاتی در این مکتب کردهاند،فرق گذاشتهاند میانعلومی که ما آنها را علوم حقیقی میگوئیم با علومی که ما آنها راعلوم اعتباری مینامیم.بنابراین اینکه این مکتب در این مورد چهاقتضا میکند یک مسئلهایست و اینکه پیشروان این مکتب درتاریخ چه گفتهاند مسئله دیگر. دکتر سروش:اینجا چون مطلبی فرمودید که برای من حائزاهمیتبود ناچار سؤالی مطرح میکنم که متاسفانه تا حدی ما را ازمطلب اصلی دور میکند و آن اینکه،تفکیک ادراکات اعتباری از ادراکات حقیقی،از چه زمانی و توسط کدام فیلسوف در تاریخ فلسفهاسلامی صورت گرفته است؟ استاد مطهری:تا آنجا که من اطلاع دارم ریشه این تفکیک،البته بدون اینکه مسائل خوب از هم شکافته شده باشند در آثاربوعلی دیده میشود.متاسفانه الان به یاد ندارم که آیا فارابی هم اینمسئله را مطرح کرده استیا نه؟به هر حال با طرح مسئله عقل عملیو عقل نظری و بعد مسئله حسن و قبح عقلی و اینکه این پسندها وناپسندهای عقلی در میان ملل مختلف متفاوت است و درباره آنهایک جور قضاوت نمیشود و اینها نباید ملاک قضاوت در مسائلفلسفی بشوند،از این زمان است که تدریجا توجه به مسئله ادراکاتاعتباری و حقیقی پیدا میشود.البته ممکن است که این مسئلهریشهای در دوره ما قبل اسلام داشته باشد که من چون اطلاعی ازآن ندارم آنرا نفی نمیکنم،ولی تا آنجا که اطلاع دارم توجه بهاین مسئله بیشتر معلول تضاد و برخورد آراء متکلمین و فلاسفه بودهاست...و اما در خصوص بحث اصلی این گفتگو،عرض کردم کهبر اساس یک نوع فلسفه تاریخ،همه انقلابها با همه اختلاف شکلهاماهیت مادی و طبقاتی دارد.در اینجا به عنوان معترضه باید بهموردی اشاره کنم که منشا بسیاری از بد فهمیها شده است و آن نکتهاین است که بعضی از کسانی که آشنائی زیادی با مسائل اسلامیندارند از آنجا که جهتگیری اسلام را بسود مستضعفین دیدهاندپنداشتهاند که اسلام،عامل حرکت در تاریخ را نیز،هموارهمستضعفان بحساب میآورد. اینها فکر کردهاند اینهمه که در قرآن بر حمایت از محرومان ومستضعفان تکیه شده به این معنی است که اسلام هم به جامعه دوطبقهای قائل است و پرچم همه حرکتها و انقلابها را همواره بدوش مستضعفین میداند.تعبیر این گروه از قرآن این است که،قطب بهاصطلاح مرفه در بیان قرآن،کافر نامیده شده و قطب محروم،همانکه عامل حرکت است،مؤمن،و خطاب اسلام هم تنها به همینگروه است. حال آنکه اینجا دو مسئله خلط شدهاند.اینکه جهتگیریقرآن به حمایت از مستضعفین است، یک مسئله است.و اینکه برایهدایتبه سراغ چه اشخاصی میرود و مخاطبش چه افراد وگروههائی هستند مسئله دیگر.البته بدون شک محرومان ومستضعفان همواره آمادگی بیشتری برای پذیرش اسلام داشته ودارند،این را تاریخ هم بخوبی نشان میدهد،و دلیلش هم واضحاست.زیرا اسلام برای این گروه،هم ندای دلشان است و هم ندایعقلشان.برای اینها اسلام،هم فال است و هم تماشا.بمدد اسلام،این گروه هم از سعادت عدالتبرخوردار میشود و هم از شادی رفاه. بر عکس،آنها که در طبقه دیگر قرار دارند برای پاسخ گویی به ندایاسلام، باید پا روی منافع خود بگذارند و از زیر خروارها سنگینی گناهو فساد بیرون بیایند.اینجا باید دید که آیا اسلام چنین هنری دارد؟ البته هنر مال اسلام نیست مال انسان است،فطرت انسانی چنیناقتضا میکند.حتی آن محرومی که به اسلام روی میآورد،در درجهاول به دلیل داشتن فطرتی زلال و صاف است و اینکه او عدالت رابه عنوان یک ارزش طلب میکند،و فطرت آرمانخواهی،او را بهسمت آن میکشاند،نه فقط امیال حیوانی و میل به پر کردن شکم. البته من منکر این نیستم که در دنیا جنگ طبقاتی وجود دارد. جنگ مرفه و محروم، استثمارگر و استثمار شده،در دنیا فراوان دیدهمیشود اما این جنگ جنگی مقدس نیست.زیرا همان ارزشی کهاستثمارگر در این جنگ دارد از آن نظر که صرفا برای منافعش جنگ میکند، استثمار شده نیز دارد.برای او نیز این نبرد،نبرد انسانینیست.هیچ آرمان متعالی در آن مطرح نیست.گذشته از جنگهایسیاسی،که غرورها و جاه طلبیها،مسبب آن هستند، جنگهائی باانگیزههای علمی و فرهنگی که ناشی از غریزه حقیقت جوئی انساناست نیز در دنیا وجود دارد.اما از نظر قرآن،نهضتهای مقدسنهضتهائی است که در آنها جنگ میان حق و باطل درگیر شده است. حق از آن نظر که حق است نه از آن نظر که تامین کننده منافع است. باطل از آن نظر که باطل است و پوچ و مانع رشد و پیشرفت و تکاملانسان،نه از آن نظر که برضد منافع این گروه یا آن گروه است. البته این را هم عرض بکنم که رفتن به دنبال حق،خودنوعی کمال است،یعنی این کار در آن واحد میتواند دو شکلمتفاوت داشته باشد.این نکته را بعنوان توضیح مطلب بالا تویپرانتز عرض میکنم که از وقتی که هنوز یک بچه بحساب میآمدم،همواره میدیدم که برای بعضی از افراد این شبهه پیدا میشود کهچرا حضرت زهرا با آن مقام عصمت و قداست،خود را درگیر مسئلهفدک کرد.حضرت زهرائی که در حقشان گفتهاند: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا انما نطعمکم لوجه الله... (1) (آیه 8 سوره دهر) چرا حضرت خود را در این مسئله وارد کرد.بعد در اینجامتوجه شدم که دو موضوع از هم تفکیک نشدهاند،رفتن دنبال حقمطلوب بخاطر نجات دادن آن حق یک مسئله است،که یک ارزشبسیار عالی بحساب میآید،و رفتن به این دلیل که گرسنه ماندهام ومیخواهم شکمم را سیر کنم،یعنی صرفا انگیزه حیوانی دارم مسئله دیگری است.یک وقت من حق خودم را به دیگری ایثار میکنم اینبسیار عالی و دارای ارزش است.اما یکوقت دیگری حق مرا بزورمیگیرد اینجا اگر برای احقاق حقم تلاش نکنم و بگویم اشکالیندارد ایثار کردم،یک کار ضد اخلاقی و ضد ارزش انجام دادهام. بر اساس نظریه دومی که تلویحا به آن اشاره کردم، یعنی هماننظریهای که در قرآن مطرح است،اساسا روانشناسی انسان بر جامعهشناسی او مقدم است.یعنی انسان دو گونه وجدان دارد،وجدانفطری و وجدان اکتسابی. انسان قسمتی از وجدان خودش را از جامعه میگیرد ولیاین وجدان انسانی او و ریشههای انسانی وجدانش،در سرشت اونهاده شده است،که قرآن روی این موضوع بسیار تکیه میکند: و نفخت فیه من روحی (2) یعنی قبل از آنکه انسان از جامعه خودش تاثیر بپذیرد یکجنبه ماورائی خدائی و متعال در وجودش بطور بالقوه موجود است. این جنبه همچون بذری آماده رشد است.انسان نوار خالی نیست کهبخواهد از بیرون پر بشود.بذری است که برای رشدش نور و حرارتمیخواهد.یعنی در ذات انسان،بطور بالقوة استعداد تکامل وپیشرفت هست.انسان در ذات خود یک موجود دو قطبی استهم انسان است و هم حیوان.هر اندازه که جنبه حیوانی در یکفرد تضعیف شود، انسان بیشتر به سمت مقام استقلال و انسانیتپیش میرود.میدانید که از خواص تکامل یکی این است که موجودبه هر اندازه که کاملتر میشود،نیازش به محیط کاهش پیدا میکند. یعنی اینکه،تسلط محیط بر او کمتر و تسلط او بر محیط بیشتر میشود. تسلط یک گیاه بر محیط،از تسلط یک جماد بیشتر است وتسلط حیوان بیشتر از گیاه و انسان، بیشتر از حیوان.در میان انسانهانیز تسلط انسانهای حق جو و حق طلب و به آرمان رسیده بیشتر ازانسانهای عادی است. دکتر سروش:آیا عقیده و ایدئولوژی انسان به آرمان رسیده،ضرورتا از روابط اجتماعی برنمیخیزد که معلول مستقیم آن باشد؟ استاد مطهری:نه،اینطور نیست که معلول صد در صد آنروابط باشد.انسان معیارهائی دارد که آن معیارها،ایدئولوژی اورا مشخص میکنند.که البته این بحث جداگانه ایست و بسیار بهدرازا میکشد.این همان مسئله ایست که در قرآن بعنوان فی سبیل اللهمطرح میشود. قد کان لکم آیة فی فئتین التقتا،فئة تقاتل فی سبیل الله و اخریکافرة... (آیه 13-آل عمران) در راه خدا،یعنی در راه آرمان،در راه ایمان.انسان وابستهبه عقیده و وابسته به ایدئولوژی،قهرا از قید جبرهای محیط آزاداست.انسان وابسته به ایمان،وارسته از محیط است.جبر محیطاجتماعی و جبر محیط درونی یعنی حیوانیت و یا به تعبیر مذهب،هوای نفس بر او مسلط نیست.این چنین انسانی در مقابل انسانحیوان صفت،سر در آخور منفعت طلب،جاه طلب و مغرور،صفجداگانهای تشکیل میدهد.به این ترتیب است که دو قطبی بودنذاتی انسان،منجر به دو قطبی بودن جامعه هم میشود.این دو قطب،انسانهای به کمال رسیده و انسانهای در حیوانیت فرو رفته هستند. جنگ حق و باطل همواره در میان این دو گروه رخ میدهد. تکامل تاریخ،بسوی وابستگی عقیده و آرمان و ایدئولوژی ووارستگی از محیطهای بیرونی و درونی و طبیعی و اجتماعی و همه اینهاست.اما معنای این وارستگی این نیست که انسان،رابطهایبا این محیطها نخواهد داشت.اشتباه نشود،وارستگی به این معنیاست که انسان،دیگر تابع محیط نیست،بلکه محیط تابع اوست. هر چه انسان کاملتر میشود،کفه رابطه متقابل بسود انسانیتمیچربد و بقول قدمای خودمان،عقل حاکم بر نفس میشود. از نظر علمی هم وضع به همین گونه است.انسان همواره باطبیعت رابطه دارد،نمیتواند رابطهاش را با طبیعت قطع کند،اماانسان هر چه جاهلتر است،طبیعتبر او مسلط است،و هر چه بهکمال علمی بیشتری میرسد رابطه نه تنها قطع نمیشود،بلکه بیشترهم میشود، منتها جهت آن تغییر میکند و در جهت تسلط انسان برطبیعتسیر میکند. دکتر سروش:من گمان میکنم آنچه را که گفتید،میشود به اینشکل طرح کرد که آیا جامعهشناسی در برابر روانشناسی خودمختاری دارد یا روانشناسی در برابر جامعه شناسی؟ به تعبیر دیگر اگر بخواهیم به زبان علمی سخن بگوئیم،آیاقوانین جامعهشناسی و روابطی که در جامعه بین مردم حاکم استبه قوانین روانشناسی تحویل پذیرند یا بالعکس آنچه که از روانانسانها برمیآید به قوانین جامعه شناسی تحول پذیر است؟ استاد مطهری:این بحثبا آنکه بحثبسیار ضروری وحساسی است اما ما را از موضوع اصلی دور میکند اینست که بااجازه شما برمیگردیم بر سر بحث اصلی،یعنی تعیین ماهیت انقلاباسلامی ایران و پاسخ به این سؤال که آیا این انقلاب یک انقلاباسلامی استیا نه؟ خود انقلاب ایران،میتواند معیار مناسبی برای این بحثباشد،یعنی اینکه ما نمیخواهیم انقلاب اسلامی ایران را بر اساس نظریههای موجود توجیه کنیم،بعکس میخواهیم صحت و سقم آن نظریهها رابر اساس این انقلاب بررسی کنیم و محک بزنیم. دکتر سروش:حقیقتا روش علمی هم همین است.ابتدا فرضیهرا میگیریم و بعد آنرا تست میکنیم. استاد مطهری:در ایران انقلابی رخ داده است که همهمعادلات را بهم ریخته،حسابهای به اصطلاح علمی و جامعهشناسانهرا نقش بر آب کرده است.کسی باور نمیکرد که انقلابی رخ بدهدکه خاستگاه آن مساجد باشد،در حالیکه هیچ تشکیلاتی هم درمیان مردم وجود نداشته باشد و مردم هیچ نوع تمرین حزبی وانقلابی هم نداشته باشند.به هر حال میبینیم که غربیها هم این انقلابرا پدیده نو ظهوری میدانند. دکتر سروش:فکر نمیکنید به این دلیل باشد که چون رژیمسابق همه درها را بروی مردم بسته بود،ناچار مردم نیز ناگزیربودند که تنها از طریق مسجد حرفهایشان را بزنند و اقدام کنند. استاد مطهری:درست است که مردم از طریق مسجدحرفهایشان را زدند اما اینجا بناچار بحثمان میرسد به بررسی اینکه مردم چه حرفی برای گفتن داشتند و پاسخ به این سؤال برمیگرددبه تحلیل ماهیت انقلاب ایران.این انقلاب را از دو راه میتوانیمتحلیل کنیم.یکی اینکه ببینیم این انقلاب را چه کسانی به پیشبردند؟پرچم این انقلاب را چه کسانی بدوش گرفتند؟آیا یکطبقه بدوش گرفتیا همه مردم؟آیا انقلاب گسترده بود یا اختصاصداشتبه یک گروه؟و آیا اگر فرض کنیم یک گروه پیشتاز در اینجاوجود داشت که سایر گروهها را به دنبال خود میکشید آن گروهپیشتاز کدام گروه بود؟فکر میکنم تردیدی در این جهت نیست کهاین انقلاب یک انقلاب گسترده بود و فراگیر،و شامل همه گروهها و طبقات.آتشی بود که از یک نقطه روشن شد،ولی آتشی که نظامسوز بود و تدریجا در همه نهادهای اجتماعی اثر گذاشت.حتیگروههائی که عامل اصلی طبقه حاکمه به حساب نمیامدند ولی درخدمت طبقه حاکمه بودند،از قبیل طبقات پائین ارتش،آنها نیزاز جان و دل در خدمت انقلاب به فعالیت پرداختند.کار به آنجارسید که یک مقام عالی ارتشی وقتی که میخواستبه محل کار خودبرود با ده مستحفظ میرفت و تازه در را هم به روی خودش قفلمیکرد اینها دیگر حتی از گماشتههای خودشان هم وحشت داشتند. گستردگی انقلاب آنچنان بود که هیچکس نمیتواند آن رامتعلق به یک گروه خاص بداند، همه طبقات و گروهها،مشتاقانه درآن شرکت کردند.حتی گروههای به اصطلاح مستضعف و محروم کهدر تظاهرات و اعتصابات شرکت میکردند،اصرار داشتند بگویندتظاهرات ما، اعتصابات ما،بخاطر حقوق و کمی مزد نیست.اینهابرای خود ننگ و عار میدانستند که بگویند انقلاب ما،جنبه رفاهیو مادی دارد،یا فقط برای این است که شکممان سیر بشود، میگفتندما برای عدالت میجنگیم.در سایه عدالتشکم همه سیر میشود،شکم ما هم سیر خواهد شد. راه دیگر تحلیل انقلاب،بررسی ریشههای آن است.برایشناخت ریشههای انقلاب،باید بخصوص تاریخ پنجاه ساله،بلکهصد ساله اخیر را به خوبی تحلیل کنیم.یکی از این ریشهها، استبدادخشنی بود که در این مدت بر جامعه ما حاکم بود.عامل دیگراستعمار بود،که اخیرا به صورت نامرئی در آمده بود-استعمار نوولی البته چشمهای بینا میدیدند که علیرغم یک سلسله اصلاحاتادعائی،روز به روز شکافهای طبقاتی بیشتر میشود.در کنار اینعامل آن عوامل تعیین کنندهای که همه عوامل دیگر را در برگرفت و توانست همه طبقات را بطور همآهنگ در مسیر واحدی منقلببکند،جریحهدار شدن عواطف اسلامی این مردم بود.مردم میدیدندمقررات اسلامی،عملا چگونه دارد نقض میگردد.مردم میدیدند کهبه عنوان مبارزه با لغتهای بیگانه،با ادبیات فارسی،تنها به این دلیلکه اسلامی است،مبارزه میشود... دکتر سروش:متاسفانه فرصتبسیار کمی باقیمانده است،فکرمیکنم موقع نتیجه گیری باشد، گر چه هنوز به همه مقدمات پرداختهنشده است. استاد مطهری:بسیار خوب بحث را جمع میکنم ولی ناقص. عرض کردم که جریحهدار شدن عواطف اسلامی،عامل اصلیهماهنگ کننده نیروهای مردم بود.به قول یکی از اساتید ادبا، کهدر تاریخ دوره مغول تخصص دارد،در بررسی تاریخ دوره مغولآدم میبیند که مغولان همه جا را ویران کردند،اما مردم نمیگویندایران از دست رفتبلکه همه جا میگویند اسلام از بین رفت.یعنیبرای مردم ایمان،عزیزتر از وطن بود.و این از جمله مواردی استکه برای غربیها، فهمش دشوار و شاید غیر ممکن باشد.در همینانقلاب خودمان شاهد بودید که با وجود همه فشارها و تعدیها آنکبریت که آتش به خرمن انقلاب انداخت،مقالهای بود که علیهرهبر مذهبی محبوب مردم نوشته شده بود. مسئله بسیار مهمی که نقش تعیین کننده در تحلیل انقلابایران دارد و من بسیار متاسفم که نتوانستم در این جلسه دربارهاشبحث کنم مسئله رهبری انقلاب است،که انشاء الله در فرصت دیگرآنرا مطرح خواهم کرد. دکتر سروش:خیلی متشکرم. پینوشتها: 1- و بر دوستی خدا بفقیر و اسیر و یتیم طعام میدهند و گویند ما فقطبرای رضای خدا بشما طعام میدهیم... 2- ...و در آن از روح خویش بدمم... (قسمتی از آیه 29 سوره حجر) |+| نوشته شده توسط علی افراز در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:13 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1386هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 آرشيو موضوعی
شریعتی و مطهری از نگاه یکدیگرمقایسه شریعتی و سروش رویارویی دو فکر دینی اختلاف نظر مطهری و شریعتی نامه مطهری به خمینی دین افراطی,دین گریزی و نواندیشی دینی مصاحبه دکتر سروش با مطهری آراء مطهری درباره جمهوری اسلامی اسلام منهای روحانیت انقلاب اسلامی,فقه و روشنفکری دینی بنیاد گرایی و روشنفکری دینی مقاله سروش درباب دین و مدرنیته نو اندیشی دینی معاصر و قرائت پذیری دین علل ضربه پذیری جنبش روشنفکری در ایران ابعاد چندگانه دکتر مصدق مولفه های تعریفی نواندیشی دینی روشنفکری دینی راهی بی بدیل یا پارادوکس نقش روشنفکران شیعه و سنی در اتحاد مسلمانان شریعتی نقاد سنت و مدرنیته مصدق بخت بیدار شده ایرانی مصدق بزرگمرد سیاسی و کارشناسی عارف دکتر فاطمی نماد هویت ایرانی شناخت فکری بازگان نواندیشان دینی,دستاوردها و ناکاراییها مذهب در عرصه عمومی,سخنرانی پروفسور یورگن هابرماس سکولارهاومذهبیها تعامل یا تقابل اقبال لاهوری و طاهره قرهالعین اقبال لاهوری و جریانهای علمی و اکادمیک سید جمال الدین اسدآبادی علم و دین درنظر سید جمال هرمان هاسه و اقبال لاهوری دینداری شریعتی محصول گسست آگاهانه شریعتی پیام اور امید تفاوت نمادین دو شریعتی شریعتی الگوی ارمانی توسعه تاثیر شریعتی بر روشنفکران هم عصر او بررسی دو اندیشه سید جمال و محمد عبده پارادوکس های وجدان عاشقانه در نگاه شریعتی سخنرانی سروش دربین دانشجویان ایرانی دانشگاه سوربن مقایسه صادق هدایت و شوپنهاور مسئولیتهای روشنفکران دینی درقرن21 هویت یابی نزد احیا گران دینی روشنفکران ایرانی و دغدغه حضوردر عرصه عمومی نسخ وتناسخ ره اندیشیهای شریعتی فراز و فرود روشنفکری دینی وضعیت روشنفکری شریعتی شاه بیت اندیشه ایرانی پيوندها
قالب های حرفه ای وبلاگابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |