تبليغاتX
نهضت نواندیشی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
توضیح

مقاله حاضر مجموع دو مصاحبه با استاد شهید در روزهای‏پیش از برگزاری رفراندم جمهوری اسلامی است که راقم این‏سطور افتخار انجام آنها را داشته است.در تکمیل این‏مقاله، از یادداشتهای باقیمانده از استاد و نیز دو کنفرانس‏ایشان یکی در دانشکده الهیات و دیگری در مسجد فرشته‏استفاده شده است.

بنام خدا

استاد!این روزها با نزدیک شدن زمان برگزاری رفراندم‏مسائل عقیدتی و ایدئولوژیکی بسیاری،بخصوص در میان‏روشنفکران مطرح شده است،بهمین مناسبت از شما دعوت کردیم تابا شرکت در یک گفتگوی تلویزیونی به پاره‏ای از این سؤالات‏پاسخ گویید.

بعنوان اولین سؤال من از مفهوم جمهوری اسلامی شروع‏میکنم که بزعم بسیاری،مفهومی گنگ و مبهم است.زیرا جمهوری‏بمعنای قرار داشتن حق حاکمیت در دست‏خود مردم و بمعنای‏حکومت عامه مردم است.حال آنکه قید اسلامی،این اطلاق رامحدود و مقید می‏کند و باین ترتیب بنظر میرسد که مفهوم‏جمهوری اسلامی در تعارض با موازین دمکراسی و در تعارض بامفهوم جمهوری بمعنای عام آن باشد.اینست که میپرسم شما چه‏تعریفی از جمهوری اسلامی ارائه میدهید؟

استاد مطهری:احتیاج زیادی به تعریف ندارد.جمهوری‏اسلامی از دو کلمه مرکب شده است، کلمه جمهوری و کلمه‏اسلامی.

کلمه جمهوری،شکل حکومت پیشنهاد شده را مشخص‏میکند و کلمه اسلامی محتوای آنرا. میدانیم که حکومتهای دنیا چه‏در گذشته و چه در حال حاضر،شکلهای مختلفی داشته‏اند از قبیل‏حکومت فردی موروثی که نام آن سلطنت و پادشاهی است‏یاحکومت‏حکیمان، متخصصان فیلسوفان و نخبگان که اریستوکراسی‏نامیده میشود و یا حکومت متنفذان، سرمایه داران و قس علیهذا. یکی از این حکومتها،حکومت عامه مردم است،یعنی حکومتی که‏در آن حق انتخاب با همه مردم است،قطع نظر از اینکه مرد یا زن‏سفید یا سیاه،دارای این عقیده یا آن عقیده باشند.در اینجا فقطشرط بلوغ سنی و رشد عقلی معتبر است،و نه چیز دیگر.بعلاوه این‏حکومت،حکومتی موقت است.یعنی هر چند سال یکبار باید تجدیدشود.یعنی اگر مردم بخواهند می‏توانند حاکم را برای بار دوم‏یا احیانا بار سوم و چهارم-تا آنجا که قانون اساسیشان اجازه‏میدهد-انتخاب کنند و در صورت عدم تمایل،شخص دیگری راکه از او بهتر میدانند انتخاب کنند.

و اما کلمه اسلامی همانطور که گفتم محتوای این حکومت رابیان میکند.یعنی پیشنهاد میکند که این حکومت‏با اصول ومقررات اسلامی اداره شود،و در مدار اصول اسلامی حرکت کند. چون میدانیم که اسلام بعنوان یک دین در عین حال یک مکتب‏و یک ایدئولوژی است، طرحی است‏برای زندگی بشر در همه ابعادو شئون آن.باین ترتیب جمهوری اسلامی یعنی حکومتی که شکل‏آن،انتخاب رئیس حکومت از سوی عامه مردم است‏برای مدت‏موقت و محتوای آنهم اسلامی است.

اما اشتباه آنها که این مفهوم را مبهم دانسته‏اند ناشی ازاینست که حق حاکمیت ملی را مساوی با نداشتن مسلک و ایدئولوژی و عدم التزام به یک سلسله اصول فکری درباره جهان واصول علمی درباره زندگی دانسته‏اند.اینان میپندارند که اگر کسی‏به حزبی،مسلکی،مرامی و دینی ملتزم و متعهد شد و خواهان‏اجرای اصول و ضوابط آن گردید آزاد و دمکرات نیست. پس اگرکشور اسلامی باشد،یعنی مردم مؤمن و معتقد به اصول اسلامی‏باشند و این اصول را بی چون و چرا بدانند،دمکراسی بخطر میافتد.

همانطور که عرض کردم،مسئله جمهوری مربوط است‏به‏شکل حکومت که مستلزم نوعی دمکراسی است.یعنی اینکه مردم‏حق دارند سرنوشت‏خود را خودشان در دست‏بگیرند و این ملازم‏با این نیست که مردم خود را از گرایش به یک مکتب و یک‏ایدئولوژی و از التزام و تعهد به یک مکتب معاف بشمارند.آیامعنی دمکراسی این است که هر فردی برای خود مکتبی داشته‏باشد و یا اینکه هیچ فردی مکتبی نداشته باشد و به هیچ مکتبی‏گرایش پیدا نکند و اصول هیچ مکتبی را نپذیرد؟از این آقایان بایدپرسید آیا اعتقاد به یک سلسله اصول علمی یا منطقی یا فلسفی وبی چون و چرا دانستن آن اصول،بر خلاف دمکراسی است و یا آنچه‏که بر خلاف دمکراسی است این است که آدمی به اصولی که موردقبول اکثریت جامعه است اعتقاد نداشته باشد و آنها را قابل چون‏و چرا بداند،ولی بدیگری اجازه چون و چرا در اعتقادات واندیشه‏های خود را ندهد؟

برای اکثریت قاطع ملت ایران،ایمان و اعتقاد راسخ به‏اصول اسلام داشتن و بی چون و چرا دانستن آن اصول،نه گناه است ونه عیب.آنچه که میتواند گناه و عیب باشد،اینست که این اکثریت‏مسلمان،به اقلیت‏بی اعتقاد،اجازه چون و چرا ندهد. (1)

و اما قضاوت در این مورد که آیا آزادی بحد کافی به‏مخالفین داده شده است‏یا نه،بر عهده همانهاست که دمکراسی رامترادف با بی اعتقادی بیک مکتب میدانند.

شما در توضیحتان اشاره کردید که حکومت جمهوری‏بمعنای اقامه حاکمیت همه مردم است و میدانیم که این حق‏حاکمیت ملی از دستاوردهای ارزشمند انقلاب مشروطیت است،فکر نمیکنید با پیش کشیدن مسئله جمهوری اسلامی بعوض‏جمهوری مطلق،که بالمال به حکومت طبقه روحانی منجر میشود،این‏حق حاکمیت که متعلق بعموم افراد ملت است،زیرا پا گذاشته‏شود؟بعلاوه آیا به نظر شما روا نیست که بعوض بحث مبهم ولایت‏فقیه که در حکومت اسلامی مطرح است،این اصل مترقی که‏میگوید،قوای مملکت ناشی از ملت است، بکار گرفته شود؟

استاد مطهری:خلاصه استدلال شما اینست که مردم ایران‏در انقلاب مشروطیت،حق حاکمیت ملی-یعنی اینکه قوای‏مقننه،مجریه و قضائیه،ناشی از ملت است-را بدست آورده‏اند ومعقول نیست که این حق را به شخص یا اشخاصی تفویض کنند.وجمهوری اسلامی یعنی حق حاکمیت فقیه-یا به بیان عده‏ای استبدادفقها-و این بر ضد حاکمیت ملی است و عملی ارتجاعی محسوب‏میشود.

در پاسخ شما باید گفت ملت ایران که در انقلاب مشروطیت‏حق حاکمیت ملی را کسب کرد، هرگز آنرا منافی با قبول اسلام‏بعنوان یک مکتب و یک قانون اصلی و اساسی که قوانین مملکت‏باید با رعایت موازین آن تدوین و تنظیم گردد،ندانست.و لهذا درمتن قانون اساسی ضرورت انطباق با قانون اسلام آمده است و درآنجا صریحا گفته میشود که هیچ قانونی که بر ضد قوانین اسلام‏باشد،قانونیت ندارد و یا ضرورت حضور پنج فقیه طراز اول برای‏نظارت بر قوانین،که در متمم قانون اساسی مندرج است،برای‏تامین همین نکته است.کسانی که انقلاب مشروطیت را بر پا کردندهیچگاه این تصریحها و تاکیدها را بر ضد دموکراسی و روح‏مشروطیت و حتی مقنن بودن و جعل قانون ندانستند زیرا قوانین رادر کادر اصول اسلامی وضع می‏کردند.

آنچه که مهم است،این است که مردم خود مجری قانون‏باشند حالا یا مجری قانونی که خودشان وضع کرده‏اند و یا مجری‏قانونی که فرضا بوسیله یک فیلسوف وضع شده و این مردم آن‏فیلسوف و مکتب او را پذیرفته‏اند و یا مجری قانونی که بوسیله‏وحی الهی عرضه گردیده است.

بنابراین اسلامی بودن این جمهوری بهیچ وجه با حاکمیت‏ملی-که بدوره مشروطیت اشاره کردید-و یا بطور کلی با دمکراسی‏منافات ندارد و هیچگاه اصول دمکراسی ایجاب نمیکند که بر یک‏جامعه ایدئولوژی و مکتبی حاکم نباشد.و ما میبینیم که احزاب‏معمولا خود را وابسته بیک ایدئولوژی معین میدانند و این امر رانه تنها بر ضد اصول دمکراسی نمیشمارند که به آن افتخار هم‏میکنند.اما منشا اشتباه آنان که اسلامی بودن جمهوری را منافی باروح دمکراسی میدانند ناشی از اینست که دمکراسی مورد قبول‏آنان هنوز همان دمکراسی قرن هیجدهم است که در آن حقوق انسان در مسائل مربوط به معیشت و خوراک و مسکن و پوشاک،وآزادی در انتخاب راه معیشت مادی خلاصه میشود.اما اینکه‏مکتب و عقیده و وابستگی بیک ایمان هم جزو حقوق انسانی است‏و اینکه اوج انسانیت در وارستگی از غریزه و از تبعیت از محیطهای‏طبیعی و اجتماعی،و در وابستگی به عقیده و ایمان و آرمان است‏بکلی بفراموشی سپرده شده است.

این اشتباه،معکوس اشتباه خوارج است.آنها از مفهوم ان‏الحکم الا لله که به معنی این است که حاکمیت قانون و تشریع ازناحیه خداست چنین استنباط می‏کردند که حاکمیت-به معنی‏حکومت-هم از خداست علی(ع)درباره اینها فرمود:

کلمة حق یراد بها الباطل...

این آقایان هم اصل حاکمیت و امارت ملی را با اصل‏تشریع و تدوین مکتب اشتباه کرده‏اند و لا بد پنداشته‏اند اصل ومتمم قانون اساسی که بالصراحه هیچ قانونی را که بر خلاف قوانین‏اسلام باشد،قانونی نمی‏دانند،بر خلاف روح مشروطیت و حاکمیت‏ملی هستند.

و اما اینکه از زیر پاگذاشته شدن حق حاکمیت‏سخن بمیان‏آوردید باید بگویم که مهر اسلامیت را اکثریت قاطع ملت ایران‏بر نوع نظام آینده این مملکت زده است.مبارزه ملت ایران،تنهایک قیام علیه استیلای سیاسی و استعمار اقتصادی نبود،قیام علیه‏فرهنگها و ایدئولوژیهای غربی و دنباله روی از غرب بود که تحت‏عناوین فریبنده،آزادی،دمکراسی، سوسیالیسم،تمدن،تجدد،پیشرفت،تمدن بزرگ و...مطرح می‏شد.ملت ایران آنروز که درتظاهرات چند میلیونی شعار جمهوری اسلامی را عنوان کرد در واقع میخواست مهر خود یعنی مهر فرهنگ خود را به این انقلاب‏بزند.میدانیم که هویت فرهنگی یک ملت،آن فرهنگی است که‏در جانش ریشه دوانیده است و هویت ملی این مردم اسلام است. بریدگان از اسلام اگر چه در داخل این ملت و تحت‏حمایت آن‏هستند،اما در حقیقت از آن بریده‏اند زیرا خود را از فرهنگ و روح‏و خواست این ملت جدا کرده‏اند.

حال اگر خواسته خود مردم،یعنی جمهوری اسلامی،حاکمیت مردم را نقض کند باید بگوئیم که دمکراسی امری‏محال است زیرا همیشه وجودش مستلزم عدمش است هیچکس‏نمیخواهد اسلامی بودن جمهوری را بر مردم تحمیل کند.این‏تقاضای خود مردم است و در واقع نهضت از آن روز اوج گرفت وشورانگیز شد که شعار و خواست مردم،استقرار جمهوری اسلامی‏شد.جمهوری اسلامی یعنی یک نفی و یک اثبات.اما نفی،نفی‏رژیم حاکم 2500 ساله و اثبات،محتوای اسلامی و توحیدی‏آنست.

مسئله ولایت فقیه را هم که مطرح کردید از همین قبیل‏است،ولایت فقیه به این معنی نیست که فقیه خود در راس دولت‏قرار بگیرد و عملا حکومت کند.نقش فقیه در یک کشور اسلامی،یعنی کشوری که در آن مردم،اسلام را بعنوان یک ایدئولوژی‏پذیرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند،نقش یک ایدئولوک است‏نه نقش یک حاکم.وظیفه ایدئولوک اینست که بر اجرای درست وصحیح ایدئولوژی نظارت داشته باشد،او صلاحیت مجری قانون وکسی را که میخواهد رئیس دولت‏بشود و کارها را در کادرایدئولوژی اسلام بانجام برساند،مورد نظارت و بررسی قرار میدهد.

تصور مردم آنروز-دوره مشروطیت-و نیز مردم ما از ولایت فقیه این نبود و نیست که فقها حکومت کنند و اداره مملکت رابدست گیرند بلکه در طول قرون و اعصار تصور مردم از ولایت فقیه‏این بوده که از آنجا که جامعه یک جامعه اسلامی است و مردم‏وابسته به مکتب اسلامند، صلاحیت هر حاکمی،از این نظر که‏قابلیت اجرای قوانین ملی اسلامی را دارد یا نه،باید مورد تصویب‏و تائید فقیه قرار گیرد.لهذا امام در فرمان خود به نخست وزیر دولت‏موقت می‏نویسد: بموجب حق شرعی(ولایت فقیه)و بموجب رای‏اعتمادی که از طرف اکثریت قاطع ملت‏به من ابراز شده من رئیس‏دولت را تعیین می‏کنم.ولایت فقیه،یک ولایت ایدئولوژیکی‏است و اساسا فقیه را خود مردم انتخاب میکنند و این امر عین‏دمکراسی است.اگر انتخاب فقیه انتصابی بود و هر فقیهی فقیه بعداز خود را تعیین میکرد جا داشت که بگوئیم این امر،خلاف‏دمکراسی است.اما مرجع را به عنوان کسی که در این مکتب‏صاحب نظر است‏خود مردم انتخاب میکنند.

حق شرعی امام از وابستگی قاطع مردم به اسلام به عنوان‏یک مکتب و یک ایدئولوژی ناشی میشود و مردم تائید میکنندکه او مقام صلاحیتداری است که میتواند قابلیت اشخاص را ازجهت انجام وظایف اسلامی تشخیص دهد.در حقیقت،حق شرعی‏و ولایت‏شرعی،یعنی مهر ایدئولوژی مردم،و حق عرفی،همان‏حق حاکمیت ملی مردم است که آنها باید فرد مورد تائید رهبر راانتخاب کنند و باو رای اعتماد بدهند.

و اما آنجا که از حکومت طبقه روحانی نام بردید،گویا دربیان شما میان حکومت اسلامی و حکومت طبقه روحانی،اشتباه‏شده است.میپرسم از کجای کلمه اسلامی مفهوم حکومت روحانیون‏استفاده میشود؟آیا اسلام دین طبقه روحانیت است؟آیا اسلام ایدئولوژی روحانیون است؟یا ایدئولوژی انسان بما هو انسان؟ آیا واقعا روشنفکران ما،آنگاه که با مفهوم جمهوری اسلامی روبرومیشوند یا این کلمه را میشنوند،جمهوری به اصطلاح آخوندی درذهنشان تداعی میشود که تنها فرقش با سایر جمهوری‏ها در این‏است که طبقه روحانیون عهده‏دار مشاغل و شاغل پستها هستند؟ حقیقتا اگر نمی‏دانسته‏اند و چنین تصوری را داشته‏اند،جای تعجب‏است و اگر میدانسته‏اند و نعل وارونه میزده‏اند،جای هزار تاسف.

امروز هر بچه دبستانی اینقدر می‏داند که جمهوری اسلامی‏یعنی جامعه اسلامی،با رژیم جمهوری و میداند که جامعه اسلامی‏یعنی جامعه توحیدی و جامعه توحیدی یعنی جامعه‏ای بر اساس‏جهان بینی توحیدی،که بر طبق آن،جهان ماهیت از اوئی و به‏سوی اوئی دارد.و این جهان بینی دارای یک ایدئولوژی توحیدی‏است که از آن به توحید عملی تعبیر می‏شود،یعنی رسیدن انسان به‏یگانگی اخلاقی و یگانگی اجتماعی،که هر دوی اینها در آیه‏کریمه معروفی که رسول اکرم(ص)در صدر نامه‏هایش به‏شخصیتهای جهان آنرا ثبت میکرد،مندرج است:

قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله‏و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله... (2)

(آیه 63-آل عمران)

جمله تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم توحید نظری وجمله الا نعبد الا الله توحید عملی فردی و جمله و لا یتخذ بعضنابعضا اربابا... توحید عملی اجتماعی را که مساوی است‏با آزادی و دمکراسی در اصیلترین شکلش،نشان میدهد.

گروهی میپندارند جمهوری اسلامی مفهومی طبقاتی دارد،یعنی حکومت عده‏ای از مردم(روحانیون)و این تقویت فلسفه‏مادی طبقاتی است.اما اگر بعوض جمهوری اسلامی، جمهوری‏مطلق نام برده شود،بکار بردن همین کلمه بی‏طرفی جناح روحانیون‏را نشان میدهد و باین ترتیب حکومت واقعا در دست مردم قرارخواهد گرفت نه در دست طبقه‏ای خاص.اما همانطور که عرض‏کردم،این اشتباه ناشی از پندار باطلی است مبتنی بر اینکه حکومت‏جمهوری اسلامی حکومت طبقه روحانیون است.حال آنکه نه کلمه‏جمهوری بطور مطلق میتواند منشاء یک تحول واقعی باشد و نه‏اینکه هر جا جمهوری با قیدی و پسوندی مقید شود،تضاد پیدامی‏شود.باید دید که آن قید در ذات خود چه مفهومی دارد و آیا درذات خود محدودیت و محتوای طبقاتی دارد یا نه.قید اسلام،با توجه به ذات و محتوای آن هرگز جمهوری را طبقاتی نمی‏کند.

×میدانیم که اوضاع زمانه دائما در تحول و دگرگونی‏است‏بر این اساس حکومت جمهوری اسلامی،چگونه می‏خواهدجوابگوی مسائل پیچیده و دائما در حال تحول اقتصادی،اجتماعی، سیاسی و...باشد.آیا الگوی جمهوری اسلامی در این مورد همان‏ضوابط و مقرراتی است که 1400 سال پیش عرضه شده است؟آیااین قوانین که قاعدتا تا زمان ما کهنه شده‏اند قادر به رویارویی با این‏مسائل هستند؟

استاد مطهری:مسئله تحولات زمان و ثابت‏بودن ضوابط وقوانین اسلامی مسئله‏ای است که همواره این شبهه را ایجاد میکندکه چگونه میتوان این ثابت را با آن متغیر تلفیق کرد.مسئله زمان‏و تغییر و تحول مسئله درستی است اما ظرافتی در آنست که اغلب نسبت‏به آن بی‏توجه میمانند.فرد انسان و همچنین جامعه انسانی،حکم قافله‏ای را دارد که دائما در حرکت و طی منازل است.فرد وجامعه هیچکدام در حال سکون و ثبات و یکنواختی نیستند بنابراین اگر بخواهیم انگشت‏بر روی یکی از منازل بگذاریم و جامعه‏بشر را در یکی از منازلی که برای مدت کوتاهی توقف کرده،برای‏همیشه ثابت نگاهداریم بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت عمل‏کرده‏ایم.

اما باید توجه داشت که فرق است میان منزل و میان راه،منزل تغییر میکند اما آیا راه هم لزوما تغییر میکند؟آیا مسیر جامعه‏انسانی که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است آیا آنهم‏تغییر میکند؟به بیان دیگر آیا راه هم در راه است؟و آیا بشر وجامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحله‏ای از مراحل‏در یک مسیر جدید و بسوی یک هدف تازه حرکت میکند؟

پاسخ اینست که نه،خط سیر تکاملی بشر خط ثابتی است‏شبیه مدار ستارگان.ستارگان دائما در حال حرکتند ولی آیا مدارآنها دائما در حال تغییر است آیا باید چنین استدلال کرد که چون‏ستارگان در یک مدار حرکت میکنند مدار آنها هم ضرورتا بایدتغییر کند و اگر تغیر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب میشود؟ واضحست که جواب منفی است.لازمه حرکت داشتن ستاره این‏نیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر بکند.

نظیر همین مسئله برای انسان و برای انسانیت مطرح است. سؤال اساسی اینست:آیا انسانیت انسان،ارزشهای انسانی،کمال‏انسانی،واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟یعنی همانطور که لوازم‏زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق میکنند آیا معیارهای انسانیت‏هم روز به روز فرق میکنند؟آیا چیزی که یک روز معیار انسانیت‏بود و قابل ستایش و تمجید،روز دیگر از ارزش می‏افتد و چیزدیگری که نقطه مقابل اولی بود،معیار انسانیت میشود؟

آیا فکر میکنید روزی در آینده خواهد آمد که چومبه بودن ومعاویه بودن معیار نسانیت‏بشود و لومومبا بودن و ابو ذر بودن‏معیار ضد انسانیت؟یا اینکه نه،معتقدید چنین نیست که ابو ذربودن،از خط سیر انسانیت‏برای همیشه خارج بشود،بلکه انسانیت‏انسان دائما تکامل پیدا میکند،و معیارهای کاملتری برای آن پدیدمی‏آید.

انسان بحکم اینکه خط سیر تکاملش ثابت است،نه خودش،یک سلسله معیارها دارد که بمنزله نشانه‏های راهند.درست‏همانگونه که در یک بیابان بر،که حتی کوه و درختی ندارد، نشانه‏هایی می‏گذارند که راه را مشخص کنند این نشانه‏ها و این‏معیارها،همیشه نشانه و معیار هستند و دلیل و ضرورتی ندارد که‏تغییر بکنند.

من در یکی از کتابهایم،بحثی کرده‏ام راجع به اسلام وتجدد زندگی و در آنجا این مسئله را روشن کرده‏ام که اسلام بامقتضیات متفاوت زمانها و مکانها،چگونه برخورد میکند (3)

در آنجا ذکر کرده‏ام که اساسا این مسئله که آیا زندگی‏اصول ثابت و لا یتغیر دارد یا نه؟بر اساس یک سؤال مهم فلسفی‏بنا شده و آن سؤال اینست:آیا انسان لا اقل در مراحل تاریخی‏نزدیک‏تر بما،یعنی از وقتی که بصورت یک موجود متمدن یا نیمه‏متمدن در آمده است،تبدل انواع پیدا کرده یا نه؟آیا انسان درهر دوره‏ای غیر از انسان دوره دیگر است؟آیا نوع انسان تبدیل به نوع دیگر میشود؟و قهرا اگر این تبدیل امکان پذیر باشد،آیاهمه قوانین حاکم بر او،الا بعضی از قوانین که فی المثل با حیوان‏مشترک است،عوض میشود؟درست‏شبیه آبی که تا آن هنگام که‏مایع است قوانین مایعات بر آن حکمفرماست و وقتی به بخار تبدیل‏میشود مشمول قوانین گازها میگردد.یا آنکه نه،در طول تاریخ،نوعیت انسان ثابت مانده است و تغییر نکرده؟

اینجا نمیخواهم چندان وارد مباحث فلسفی بشوم.اما اجمالامیگویم نظریه صحیح همین است که انسان با حفظ نوعیتش درمسیر تکاملی گام برمیدارد.یعنی از روزی که انسان در روی زمین‏پدیدار شده است،نوعیت او از آن جهت که انسان است تغییرنکرده و او به نوع دیگری تبدیل نشده است.البته انسان درجانزده و نمی‏زند و از این جهت‏یک مسیر تکاملی را طی میکند،ولی‏گویی در قانون خلقت،تکامل از مرحله جسم و اندام و ارگانیزم‏بدنی به مرحله روانی و روحی و اجتماعی تغییر موضع داده است.

از آنجا که نوعیت انسان تغییر نمیکند،بناچار یک سلسله‏اصول ثابت که مربوط به انسان و کمال اوست،خط سیر انسانیت رامشخص می‏سازد و بر زندگی او حاکم است،و از آنجا که انسان درچنین مسیری حرکت میکند و در آن،منازل مختلف را می‏پیمایدبواسطه اختلاف منازل،احکام مربوط به هر منزل با منازل دیگرمتفاوت خواهد بود همین امر او را ناگزیر می‏سازد که در هر منزل‏بشیوه‏ای خاص-متفاوت با دیگر منازل-زندگی کند.

قوانین اسلام آنگونه که در متن تشریعات دین منظورگردیده منزلی وضع نشده بلکه مسیری وضع شده است،اما در عین‏حال برای منازل هم فکر شده و مقدمات و تمهیدات لازم برای آنهادر نظر گرفته شده است.اسلام برای نیازهای ثابت،قوانین ثابت،و برای نیازهای متغیر،وضع متغیری در نظر گرفته است.خصوصیات‏این قوانین را باجمال در همان کتابی که ذکرش رفت،تشریح‏کرده‏ام.اینجا برای روشن شدن موضوع به ذکر مثالی اکتفامیکنم.

اسلام در رابطه جامعه اسلامی با جامعه‏های دیگر به‏قدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهیه لوازم دفاع از خود،در حدی‏که دشمن هرگز خیال حمله را هم نکند،توصیه کرده است.

آیه: و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون‏به عدو الله و عدوکم (4) در واقع بیانگر این اصل اجتماعی اسلامی‏است.

از سوی دیگر میبینیم که در فقه اسلامی بر اساس سنت‏پیامبر(ص)به چیزی توصیه شده است که آنرا سبق و رمایه‏مینامند.یعنی شرکت در مسابقه اسب دوانی و تیراندازی به منظورمهارت یافتن در امور جنگی.خود پیامبر اکرم در این مسابقات‏شرکت میکرد.

حالا اگر به اصل و اعدوا لهم... توجه کنیم میبینیم یک اصل‏همواره نو و زنده است،چه در آن زمان چه در زمان ما و چه آینده. اما در مورد حکم سبق و رمایه دیگر ضرورتی ندارد که چنین‏مسابقاتی به آن نیت‏سابق برگزار شود.یعنی به نظر میرسد که این‏حکم دیگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است.دلیل این امر این‏است که سبق و رمایه‏«اصالت‏»ندارد و حکم مربوط به یکی ازمنازل است،اصالت مال و اعدوا لهم... است که مسیر را مشخص میکند.در همین زمان میتوان این حکم را با توجه به شرایط زمانه باصورت اجرایی تازه‏ای،بمرحله اجرا درآورد.

از اینگونه مثالها الی ما شاء الله داریم و تازه آن پیچ و لولائی‏که به قوانین اسلام انعطاف میدهد تا بتواند خود را با شرایط نوتطبیق دهد،بدون آنکه از اصول تخلف بشود منحصر به این‏موارد نیست.من بعوض ورود به جزئیات که به زمان زیادی نیازدارد مثال دیگری برایتان میزنم تا موضوع روشنتر بشود.

اصلی در قرآن داریم راجع به مبادلات و کیفیت گردش ثروت‏در میان مردم که باین تعبیر در قرآن بیان شده است: لا تاکلوااموالکم بینکم بالباطل (5) یعنی نقل و انتقال مملوکها نباید به صورت‏بیهوده انجام شود.یعنی اگر شما مال و ثروتی مشروع بدست‏آورده‏اید و خواستید آنرا بدیگری منتقل کنید،این نقل و انتقال بایدبصورتی باشد که از نظر اجتماعی شکل مفیدی داشته باشد و یکی‏از نیازهای اصیل زندگی افراد جامعه را رفع کند.حالا فرض کنیدکسی بخواهد با پولی که در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آورده‏کالایی بی مصرف و بی‏فایده مثلا یک گونی مورچه مرده را بخرد،آنهم برای آنکه آنرا دور بریزد،این معامله از نظر قرآن از اساس‏باطل است.اما فرض کنید زمانی بیاید که علم بتواند از مورچه‏مرده استفاده بکند در آنصورت میبینیم که همین معامله که تادیروز باطل و حرام بوده به معامله صحیحی تبدیل میشود.چرا؟ باین دلیل که مجتهد فقیه واقعی،مصداق حکم کلی آیه لا تاکلوا... را بطور صحیح در هر زمان تشخیص میدهد و بر اساس‏آن،حکم به وجوب شرعی معامله و یا عدم آن میدهد.

نظیر همین مسئله در مورد خرید و فروش خون پیش آمده‏است.در گذشته که از خون استفاده‏ای نمیشد معامله خون باطل‏بود.زیرا اکل مال به باطل محسوب میشود.اما امروز که در اثرپیشرفت علم،خون بصورت یک مایه حیات در آمده،دیگر نمیتوان‏گفت معامله خون مصداق اکل مال به باطل است.بلکه در اینجابدلیل عوض شدن مصداق،حکم جزئی تغییر میکند اما حکم کلی‏همچنان پا بر جا و بی‏تغییر باقی میماند و بر مصادیق تازه منطبق‏میگردد.

در انطباق احکام کلی با مصادیق جدید،این اجتهاد است‏که نقش اصلی را بازی میکند. وظیفه فقیه اینست که بدون انحراف‏از اصول کلی،مسائل جزئی و متغیر و تابع گذشت زمان را بررسی‏کند و بر اساس همان احکام و چهار چوبهای اصلی که توسط وحی‏عرضه شده است احکام مناسب را صادر کند.

×شما اشاره کردید به ضوابط کلی در نظام اسلامی،که ازوحی سرچشمه میگیرد و مسیر زندگی بشر را به بهترین نحو مشخص‏میکند.حال آنکه در زمان ما این مسئله بشدت مطرح است که‏اگر بتوان تلفیقی آگاهانه از دو دستاورد بزرگ تاریخ فکر بشردمکراسی و سوسیالیسم-بوجود آورد،می‏توان صراط مستقیمی یافت‏که انسان را از وحی بی‏نیاز سازد.

به خصوص برای شرقی مسلمان این امکان هست که بتواندعناصری از معنویت اسلامی را در این چهار چوب بگنجاند و آنرا هرچه غنی‏تر و کاملتر و کارآتر سازد.

استاد مطهری:دمکراسی و سوسیالیسم میان خودشان‏نوعی ناسازگاری-یا لا اقل توهم ناسازگاری-وجود دارد که هنوزنتوانسته‏اند آن را از میان بردارند.دمکراسی بر اساس اصالت فردحقوق فرد و آزادی فرد است و بر عکس سوسیالیسم بر اصالت جمع و تقدم حق جمع بر حق فرد استوار است.یعنی خواه ناخواه آزادی فردرا و دمکراسی را سوسیالیسم محدود میکند و بالعکس.

امروزه در دنیا گروهی از کشورها از دمکراسی دم میزنند وگروهی دیگر از سوسیالیسم و صاحبنظران هم اعتراف دارند که نه‏دمکراسی آن دنیای به اصطلاح آزاد و لیبرال،دمکراسی واقعی است‏و نه سوسیالیسم آن قطب دیگر،سوسیالیسم اصیل است.از سوی دیگرگروه کشورهای باصطلاح لیبرال از سوسیالیسم سخنی نمیگویند و اگرهم ادعای دمکراسی و سوسیالیسم داشته باشند خود به بی‏محتوابودن آن اذعان دارند،و کشورهای سوسیالیستی هم بحثی درباره‏دمکراسی بمیان نمیآورند.و آنان نیز که مدعی نوعی سوسیالیسم‏دمکراتیک هستند پوچی سخنشان امروزه کاملا آشکار شده است.

این مشکل که آیا واقعا از نظر فلسفی و حقوقی بکدام یک‏از دو قطب دمکراسی و سوسیالیسم باید گرایش پیدا کرد و یا اینکه‏ایندو دیدگاه قابل جمعند یا نه،مشکلی است که باید از طریق‏فلسفی حل بشود.البته در این زمینه مکتبهایی هستند که به‏دمکراسی و سوسیالیسم هر دو گرایش دارند و میخواهند ایندونظر را با یکدیگر تلفیق کنند.ولی تلفیق ایندو مبتنی بر همان‏مسئله بسیار دقیق فلسفی است که به مسئله اصالت جمع یا اصالت‏فرد معروف است.پیروان این مکاتب بدنبال یافتن پاسخ این‏پرسش هستند که آیا آنچه عینیت دارد فرد است و جمع،یک وجودعرضی و اعتباری دارد-که البته طبیعی است در صورت مثبت‏بودن جواب،دمکراسی بر سوسیالیسم اولویت پیدا میکند-و یاباید نظریه مخالف را پذیرفت که معتقد است جامعه شناسی انسان‏بر روانشناسی او تقدم دارد و فرد اساسا اصالتی ندارد،فرد و روح وخواست و اراده و احساس و همه چیز او توابعی و انعکاساتی هستند از یک روح جمعی حاکم و آنچه واقعا وجود دارد جامعه‏است نه فرد-که در اینصورت اولویت‏با سوسیالیسم خواهد بود.

اما آیا شق سومی هم در کار است و آن اینکه نه فرد-منظورشخصیت فرد است نه جسم او-مستهلک در جامعه است و نه جمع‏فاقد اصالت و دارای وجود اعتباری است،بلکه ترکیب فرد و جامعه‏نوعی است که در آن فرد اصالت و شخصیت دارد در عین اینکه‏جمع هم اصالت و شخصیت دارد،و تحقق شخصیت فرد در جامعه‏و تحقق شخصیت جامعه در فرد صورت میگیرد،و این سخن شبیه‏نکته‏ای است که فلاسفه ما در باب وحدت در عین کثرت و کثرت‏در عین وحدت میگفتند،و البته جای بحث این مطلب اینجا نیست.

و اما آن مسئله معنویت،همانطور که شما اشاره کردیدپیروان مکاتب خواهان تلفیق،متوجه شدند فرضا بتوانند مشکل‏تلفیق را حل کنند،نیازی به کادری از معنویت وجود خواهد داشت. بنابراین نکته اساسی اینست که این فضای اخلاقی و معنوی چگونه‏فضائی باید باشد و چه تضمینی دارد؟آیا این فضا مانند فضای‏سبز شهر است که با پول و کارگر میتوان آنرا بوجود آورد،یافضائی از یک ایمان و اعتقاد و گرایش و بینش است؟و در صورت‏اخیر اولا چه نوع گرایش و بینشی ملاک عمل و ضامن تحقق آن‏فضاست و ثانیا چگونه میتوان آنرا بوجود آورد؟ در این مورد،گروهی از پیروان مکاتب تلفیقی که بدنبال ایجاد فضای معنوی‏هستند،میان معنویت و مذهب تفکیک میکنند و میگویند معنویت‏آنجا است که به مسائل از دیدی انسانی بدون توجه به رنگ ونژاد و مذهب و بدون هیچگونه تعصبی نگریسته شود و حال‏آنکه مذهب از آن نظر که میان پیروان و غیر پیروان فرق میگذاردو حقوق متفاوتی میان این دو دسته قائل است و بعلاوه از آن نظر که با تعصب توام است و تعصب نوعی بیماری و ضد معنویت وضد سلامت روح و روان است قادر به ایجاد معنویت نیست.پس‏باید دنیایی ساخت توام با معنویت اما منهای مذهب.و این نظر،همان اومانیسمی است که جهان امروز در جستجوی آن است.این‏گروه میپندارند همین قدر که شعاری عمومی و انسانی شد و گرایشی‏به اصطلاح به اومانیسم داشت،برای ایجاد معنویت کافی است.حال‏آنکه ایجاد فضای معنوی،جز با تفسیری معنوی و روحانی از کل‏جهان میسر نیست.معنویت و انسانیت صرفا یک امر منفی نیست (6) تجربه نشان داده که شعارهای اومانیستی تا کجا توخالی از آب درآمده است،گرایش اسرائیلی ژان پل سارتر-این منادی اومانیسم درعصر ما-شاهد خوبی بر این مدعاست.

گروه دیگری از پیروان این مکاتب تلفیقی،به جنبه‏های‏انسانی و اخلاقی عرفان گرایش پیدا کرده‏اند و میخواهند برای‏ایجاد کادر معنوی از عرفان مذاهب و بخصوص عرفان اسلامی‏استفاده بکنند،یعنی معنویتی در حدود مسائل و توصیه‏های‏اخلاقی را از مذهب اخذ کنند،بدون آنکه جهان‏بینی و محتوای‏ایدئولوژیک آنرا مورد استفاده قرار دهند.اما باید توجه داشت‏اگر چنین معنویتی بوسیله مذهب دیگری قابل پیاده شدن باشدبرای اسلام قابل پیاده شدن نیست.این به معنای مثله کردن‏اسلام است‏به معنی بریدن اعضای رئیسه اسلام و در واقع ذبح‏آنست اسلامی که حیات نداشته باشد و در همه شئون زندگی حضورآن احساس نشود این اسلام،دیگر اسلام نیست.

و اما در پاسخ سؤالی که در ابتدا مطرح کردید بذکر جمله‏ای از اقبال اکتفا میکنم،اقبال میگوید:

بشریت امروز به سه چیز نیازمند است.تعبیری روحانی ازجهان(یعنی تعبیر و تفسیری صحیح توام با معنویت از جهان و به‏تعبیر دیگر که من از قرآن گرفته‏ام شناخت جهان به اینکه ماهیت‏از اوئی و به سوی اوئی دارد) (7) دوم آزادی روحانی فرد(یعنی‏همان چیزی که نام دمکراسی بر آن میگذارند)و بالاخره اصولی‏اساسی و دارای تاثیر جهانی که تکامل اجتماع بشری را بر مبنای‏روحانی توجیه کند(یعنی ایدئولوژی جامع و درستی که بتواند راه‏و رسم زندگی را در یک مسیر تکاملی مشخص کند).

اقبال به سخنان خود چنین ادامه میدهد:

مثالیگری اروپا هرگز بصورت عامل زنده‏ای در حیات آن درنیامده و نتیجه آن پیدایش‏«من‏»سرگردانی است که در میان‏دمکراسی‏های ناسازگار با یکدیگر به جستجوی خود میپردازد که‏کار منحصر آنها بهره کشی از درویشان بسود توانگران است...ازطرف دیگر مسلمانان مالک اندیشه‏ها و کمال مطلوب‏های نهایی‏مبتنی بروحی میباشند که چون از درونی‏ترین ژرفنای زندگی بیان‏میشود به ظاهری بودن آن رنگ باطنی میدهد.برای فرد مسلمان‏شالوده روحانی زندگی امری اعتقادی است و برای دفاع از این‏اعتقاد جان خود را به آسانی فدا میکند (8) امام در یکی از سخنرانیهای خودشان فرمودند که من به‏جمهوری اسلامی رای میدهم نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم. به نظر میرسد آنجا که تاکید میکنند نه یک کلمه کم منظورشان‏پسوند«اسلامی‏»است و شما در ابتدای این گفتگو تذکر دادید که‏قصد از بکار بردن این کلمه،مشخص کردن محتوای رژیم آینده‏است،یعنی اصولی که در کادر آن عمل خواهد شد.و اما اینکه‏فرمودند هیچ کلمه‏ای اضافه نشود ظاهرا کلمه‏«دمکراتیک‏» مورد نظرشان بوده،زیرا شاهد بودیم که در این روزها،عده‏ای‏واژه جمهوری دمکراتیک اسلامی را بکار میبرند و گویا قصد امام‏از تاکید بر حذف کلمه دمکراتیک،توجه دادن به تفاوتی است‏که در دمکراسی غربی و آزادیهای اسلامی وجود دارد،لطفا دراین مورد توضیح دهید و تفاوت این واژه‏ها را مشخص کنید؟

استاد مطهری:بنده نمیتوانم ادعا بکنم که تمام نظرگاه‏های‏امام را میتوانم توضیح بدهم. تنها بعضی از آن نظرها را که به آنهارسیده‏ام و میدانم که نظر امام نیز هست‏برایتان توضیح میدهم.

در اسلام همانطور که شما توجه دارید،آزادی فردی ودمکراسی وجود دارد،منتها با تفاوتی که میان بینش اسلامی وبینش غربی وجود دارد که آنها را بعدا توضیح می‏دهم.با توجه‏به این نکته روشن می‏شود که در عبارت جمهوری دمکراتیک‏اسلامی،کلمه دمکراتیک حشو و زائد است،بعلاوه،در آینده‏وقتی که مردم در دولت جمهوری اسلامی یک سلسله آزادیها ودمکراسی‏ها را بدست آوردند،ممکن است‏بعضی‏ها پیش خوداینطور تفسیر بکنند که این آزادیها و دمکراسی‏ها نه بدلیل اسلامی‏بودن این جمهوری که به دلیل دمکراتیک بودن آن حاصل شده‏است.یعنی این جمهوری دو مبنا و دو بنیاد دارد،بنیادهای‏دمکراتیک و بنیادهای اسلامی.و آنچه که به آزادی و حقوق‏فردی و دمکراسی ارتباط پیدا میکند،مربوط است‏به بنیاددمکراتیک این جمهوری و نه به بنیاد اسلامی آن،و در مقابل یک سلسله قواعد عبادات و معاملات وجود دارد که به جنبه اسلامی‏حکومت مربوط میشود.ما میخواهیم تاکید کنیم که چنین نیست. اولا: بمصداق مصرع معروف:چونکه صد آمد،نود هم پیش ماست،وقتی که از جمهوری اسلامی سخن بمیان بیاوریم به طور طبیعی‏آزادی و حقوق فرد و دمکراسی هم در بطن آنست.ثانیا: اساسامفهوم آزادی به آن معنا که فلسفه‏های اجتماعی غرب اعتقاد دارندبا آزادی به آن معنا که در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنیادی‏دارد.ما که میخواهیم کشوری بر اساس بنیادهای اسلامی بناکنیم،نمیتوانیم این ریزه‏کاریها و ظرافتها را نادیده بگیریم.

در باب اینکه ریشه و منشاء آزادی و حقوق چیست،گفته‏اندانسان آزاد آفریده شده،پس باید آزاد باشد.و اما در جواب این‏سؤال که چرا همین پاسخ در مورد مثلا گوسفند صادق نیست، نظرات‏متفاوتی وجود دارد.در غرب ریشه و منشا آزادی را تمایلات وخواهشهای انسان میدانند و آنجا که از اراده انسان سخن میگویند،در واقع فرقی میان تمایل و اراده قائل نمیشوند.از نظر فلاسفه‏غرب انسان موجودی است دارای یک سلسله خواستها و می‏خواهدکه اینچنین زندگی کند،همین تمایل منشا آزادی عمل او خواهد بود. آنچه آزادی فرد را محدود میکند آزادی امیال دیگران است.هیچ‏ضابطه و چهار چوب دیگری نمیتواند آزادی انسان و تمایل او رامحدود کند.

آزادی به این معنی که عرض کردم و شاهد هستیم که مبنای‏دمکراسی غربی قرار گرفته است،در واقع نوعی حیوانیت رها شده‏است.اینکه انسان میلی و خواستی دارد و باید بر این اساس آزادباشد،موجب تمیزی میان آزادی انسان و آزادی حیوان نمیشود. حال آن که مسئله در مورد انسان اینست که او در عین اینکه انسانست‏حیوان است،و در عین اینکه حیوان است، انسان است. آدمی یک سلسله استعدادهای مترقی و عالی دارد که ملاک‏انسانیت اوست.تفکر منطقی انسان-و نه هر چه که نامش تفکراست-تمایلات عالی او،نظیر تمایل به حقیقت جویی تمایل به خیراخلاقی،تمایل به جمال و زیبایی،تمایل به پرستش حق و...اینهااز مختصات و ملاکهای انسانیت است.بشر بحکم اینکه درسرشت‏خود دو قطبی آفریده شده،یعنی موجودی متضاد است و به‏تعبیر قرآن مرکب از عقل و نفس،یا جان-جان علوی-و تن‏است،محال است که بتواند در هر دو قسمت وجودی خود ازبینهایت درجه آزادی برخوردار باشد رهایی هر یک از دو قسمت‏عالی و سافل وجود انسان،مساوی است‏با محدود شدن قسمت‏دیگر.

اگر تمایلات انسان را ریشه و منشاء آزادی و دمکراسی‏بدانیم همان چیزی بوجود خواهد آمد که امروز در مهد دمکراسی‏های غربی شاهد آن هستیم.در این کشورها،مبنای وضع قوانین درنهایت امر چیست؟خواست اکثریت.و بر همین مبنا است که‏میبینیم همجنس بازی،به حکم احترام به دمکراسی و نظر اکثریت‏قانونی میشود (9) .

استدلال تصمیم گیرندگان و تصویب کنندگان قانون اینست‏که چون اکثریت ملت ما در عمل نشان داده که با همجنس بازی‏موافق است،دمکراسی ایجاب میکند که این امر را بصورت یک‏قانون لازم الاجرا در آوریم.اگر از اینها بپرسیم آیا برای انسان‏صراط مستقیمی وجود دارد که او را به تکامل معنوی برساند،که قهرا اگر جواب مثبت‏باشد باید بپذیرند که برای دور نیفتادن ازمسیر،هدایت و مراقبت لازمست،جواب منفی می‏دهند.یعنی اینهامعتقدند که صراط مستقیمی وجود ندارد بلکه راه همانست که خودانسان آنگونه که میخواهد می‏رود.و این نظیر تئوری معروف‏ملا نصر الدین است که روزی سوار قاطر بود پرسیدند کجا میروی، گفت هر جا که میل قاطر باشد.جامعه دارنده معیارهای دمکراسی‏غربی به کجا میرود؟آنجا که میلها و خواستهای اکثریت ایجاب‏میکند.

در نقطه مقابل این نوع دمکراسی و آزادی،دمکراسی‏اسلامی قرار دارد.دمکراسی اسلامی بر اساس آزادی انسان است‏اما این آزادی انسان،در آزادی شهوات خلاصه نمیشود (10)

البته اسلام دین ریاضت و مبارزه با شهوات بمعنی کشتن‏شهوات،نیست.بلکه،دین اداره کردن و تدبیر کردن و مسلط بودن‏بر شهوات است این مطلب واضح‏تر از آن است که بخواهم دراطرافش توضیح بیشتری بدهم.کمال انسان در انسانیت و عواطف‏عالی و احساسات بلند اوست.اینکه میگوئیم در اسلام دمکراسی‏وجود دارد به این معنا است که اسلام میخواهد آزادی واقعی-دربند کردن حیوانیت و رها ساختن انسانیت-به انسان بدهد.اینجابرای توضیح مطلب مثالی میزنم ضمن این مثال دو نوع آزادی رابا هم مقایسه میکنم و شما خودتان قضاوت کنید که کدامیک‏آزادی واقعی است.در تاریخ مینویسند وقتی کورش وارد بابل‏شد، مردم را در اعتقادشان آزاد گذاشت،یعنی بت پرستها را در بت‏پرستی،حیوان پرستها را در حیوان پرستی،و...همه را آزاد گذاشت وهیچ محدودیتی برای آنان قائل نشد.در معیار غربی کورش یک‏مرد آزادیخواه بحساب میآید.زیرا او به آزادی بر مبنای تمایلات وخواستهای مردم احترام گذاشته است.ولی در تاریخ ماجرای ابراهیم‏خلیل را هم درج کرده‏اند.حضرت ابراهیم، برعکس کورش معتقدبود که اینگونه عقاید جاهلانه مردم،عقیده نیست،زنجیرهائی‏است که عادات سخیف بشر به دست و پای او بسته است.او نه تنهابه این نوع عقائد احترام گذاشت‏بلکه در اولین فرصتی که بدست‏آورد بتها و معبودهای دروغین مردم را در هم شکست و تبر را هم‏به گردن بت‏بزرگ انداخت و از این راه این فکر را در مردم القا کردکه به عاجز بودن بتها پی ببرند و به تعبیر قرآن بخود بازگردند وخود انسانی و والای خویش را بشناسند.با معیارهای غربی کارابراهیم خلیل بر ضد اصول آزادی و دمکراسی است،چرا؟ چون‏آنها میگویند بگذارید هر کس هر کاری دلش میخواهد بکند،آزادی یعنی همین.اما منطق انبیاء غیر از منطق انسان امروز غربی‏است.رسول اکرم(ص)را در نظر بگیرید،آیا وقتی که آن حضرت وارد مکه شد،همان کاری را کرد که کورش در بابل انجام داد؟ یعنی گفت‏به من ارتباط ندارد،بگذار هر که هر کار میخواهد بکند،اینها خودشان به میل خودشان این راه را انتخاب کرده‏اند پس بایدآزاد باشند،یا آنکه بتها را خرد کرد و باین وسیله آزادی واقعی رابآنها ارزانی داشت؟

از دیدگاه اسلام،آزادی و دمکراسی بر اساس آنچیزی‏است که تکامل انسانی انسان ایجاب میکند،یعنی آزادی،حق‏انسان بما هو انسان است،حق ناشی از استعدادهای انسانی انسان‏است،نه حق ناشی از میل افراد و تمایلات آنها.

دمکراسی در اسلام یعنی انسانیت رها شده،حال آنکه این‏واژه در قاموس غرب معنای حیوانیت رها شده را متضمن است.

دلیل دیگری که در تاکید بر حذف کلمه دمکراتیک‏مورد نظر امام بوده،رد تقلید از غرب و تقلید کور کورانه ازمعیارهای آنانست.استدلال امام اینست که نمیخواهد چشم ملتش‏به غرب دوخته شده باشد این دنباله‏روی نه تنها کمکی به ملت‏ایران نمیکند،بلکه در نهایت‏به تضعیف روحیه و شکست او منجرمیشود.از نظر امام بکار بردن این کلمه نوعی خیانت‏به روحیه‏مستقل این ملت محسوب میشود.زیرا ما گوهر آزادی را در فرهنگ‏خودمان داریم و بی‏نیازیم از اینکه دست طلب به سوی دیگران‏دراز کنیم.

×به نظر شما انقلاب ایران را چگونه میتوان تحلیل کرد؟ ویژگیهای این انقلاب که میگویند با همه انقلابات دیگر جهان‏متفاوت است چیست؟اسلامی بودن این انقلاب چه مفهومی دارد؟

استاد مطهری:ما از تعریف انقلاب آغاز میکنیم.انقلاب به حسب اصل لغت‏به معنی زیر و رو شدن یا پشت و رو شدن،و نظیراین معانی است.

قرآن مجید هم این کلمه را هر جا بکار برده به همین مفهوم‏بکار برده است نه به مفهوم اصطلاحی رایج آن در امروز.ماده‏انقلاب،تقلیب تقلب،صیغه منقلب و امثال اینها در قرآن آمده‏است.از جمله: و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا... (11) و یا درقسمت اول این آیه میخوانیم:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل‏انقلبتم علی اعقابکم (12)

(سوره آل عمران-آیه 144)

این آیه در جنگ احد،در آن هنگام که شایع شد رسول خدا(ص)کشته شده است و بدنبال آن عده زیادی از مسلمانان فرارکردند نازل شد.آیه خطاب به مؤمنان میگوید:محمد(ص) پیامبری بیش نیست که قبل از او هم پیامبران دیگری بودند،یعنی‏هر پیامبری که آمده است، مردن دارد،کشته شدن دارد.محمدبرای شما از جانب خدا پیامی آورده است،خدای او زنده است اگرفرضا پیغمبر بمیرد یا کشته شود،آیا شما باید به عقب برگردید؟دراینجا حرکت اسلامی به تعبیر قرآن حرکت‏به جلو است و بازگشت‏این گروه از دین به معنی برگشت‏به عقب و یا انقلاب است.انقلاب‏در تعبیر قرآن یعنی رو در جهت پشت قرار گرفتن و پشت در جهت رو. یا در مورد دیگر میگوید:

فانقلبوا بنعمة من الله و فضل... (13)

(سوره آل عمران-147)

در اینجا هم منظور بازگشت است اما بازگشتهای خوب. بدین ترتیب روشن میشود که کلمه انقلاب در قرآن حاوی مفهوم‏تقدس یا ضد تقدس نیست.انقلاب بعدها در اصطلاحات فقهی وبیشتر از آن در اصطلاحات فلسفی معنی دیگری پیدا کرد.فقها درباب مطهرات،یکی از امور پاک کننده را انقلاب میدانند که گاهی‏از آن به استحاله تعبیر میکنند و گاهی نیز استحاله و انقلاب را دوچیز جدا بحساب میآورند.در اصطلاح فلاسفه معنی انقلاب از اینهم‏محدودتر و مضیقتر میشود.فلاسفه انقلاب را به جایی میگویند که‏ذات و ماهیت‏یک شیئی لزوما عوض شده باشد.بحثی هم برای‏فلاسفه مطرح بود که آیا انقلاب ماهیت ممکن است‏یا ممکن نیست. «اصالت ماهیتی‏ها»آنرا ناممکن میدانستند و از این جهت عملیات‏کیمیاگران را که نوعی انقلاب ماهیت‏بود تخطئه میکردند.اما«اصالت وجودیها»نه تنها انقلاب ماهیت و ذات را امری ممکن‏میدانستند بلکه هر حرکت اشتدادی یعنی حرکت از نقص به کمال‏را انقلاب آنا فآنا در ماهیت میدانستند.

اما انقلاب در زمان ما معنای خاص دیگری پیدا کرده است. امروز این کلمه یک اصطلاح جامعه‏شناسی و فلسفه تاریخ است. عربها،انقلاب به معنی اخیر را«ثوره‏»مینامند و اروپایی‏ها«رولوسیون‏» (14)

انقلاب بمعنائی که در جامعه شناسی مطرح است همان‏دگر شدن است،حتی نباید بگوئیم دگرگون شدن،زیرا دگرگون‏شدن یعنی اینکه گونه و کیفیتش جور دیگر بشود.بعوض بایدبگوئیم دگر شدن یعنی تبدیل شدن به موجود دیگر.

شعری اقبال دارد راجع به قرآن که در آن دگر شدن را،به‏همین معنا بکار برده است.در قسمتی از آن میگوید:

نقش قرآن چونکه در عالم نشست نقشه‏های پاپ و کاهن را شکست فاش گویم آنچه در دل مضمر است این کتابی نیست چیزی دیگر است‏چونکه در جان رفت جان دیگر شود جان که دیگر شد جهان دیگر شود

غرض من همین بیت اخیر است.اقبال میگوید قرآن روحهارا منقلب میکند و از این راه،در جهان انقلاب بوجود میآورد.باآنکه در اصطلاح جامعه شناسی و فلسفه تاریخ،انقلاب تنها درمورد انقلابهای اجتماعی بکار میرود،ولی توجه به روح این کلمه‏نشان میدهد که انقلاب انواعی دارد.و من در اینجا فهرست‏وار این‏انواع را ذکر میکنم و بعد راجع به علل و انگیزه‏ها و در حقیقت‏ماهیت انقلابها سخن خواهم گفت.گاهی در برخی از انسانها انقلاب‏پیدا میشود و این از انواع انقلاب فردی است‏یعنی تعلق به یک‏فرد دارد و این نوع انقلاب بر دو قسم است، حیوانی و انسانی.

دیده‏اید که بعضی از افراد گاهی به عللی حالتی پیدا میکنندکه همه چیز را فراموش میکنند و تنها در راستای یک هدف براه‏می‏افتند و البته این هدف هدفی جاه طلبانه و شهوت جویانه است.

آن داستان معروف در چهار مقاله عروضی راجع به امیرخجندی نمونه بسیار خوبی از این گونه انقلابهای حیوانی است. ظاهرا از او میپرسند چطور شد تو که یک خربنده-خرکچی-بودی‏به این امارت و ریاست رسیدی.جوابداد،از دو بیت که در دیوان‏حنظله بادغیسی خواندم و آن دو بیت این است:

مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویا روی

از وقتی این شعر را خواندم با خود گفتم یا باید به عز و نعمت‏و جاه برسم و یا باید بمیرم،و این شوق آنچنان در من نفوذ کرد که‏با تمام قدرتم بکوشش و تلاش پرداختم تا اینکه به اینجا رسیدم. این حالت‏یک انقلاب است،اما انقلابی فردی.نمونه دیگری ازانقلابهای فردی عشق است که قبل از هر چیز از نظر کشف‏ماهیتش،مورد نظر فلاسفه است.بوعلی در باب عشق رساله‏ای‏دارد.ملا صدرا فصل مشبعی را به عشق و بیان ماهیت و اقسام آن‏اختصاص داده است. با همه نظرات مختلفی که در باب عشق وجوددارد،همه قبول دارند که این امر نوعی انقلاب درونی و فردی است. نوع دیگری از انقلاب فردی که شایسته است از نظر روان شناسی وفلسفی و اجتماعی و انسانشناسی مورد مطالعه قرار بگیرد،توبه است. توبه قیام فرد است علیه خودش.قیام مظلوم است علیه ظالم.قیام‏مقامات عالی و درجات عالی انسانی علیه مقامات دانی خودش‏است،انقلاب انسان بما هو انسان علیه انسان بما هو حیوان است. اینکه انسان گاهی به مرحله‏ای میرسد که خود علیه خود بپا میخیزد،از خود مطالبه حقوق میکند، از خود انتقام میگیرد،خود را مجازات‏میکند،مسئله ایست قابل بررسی و از این جهت توبه درست مثل‏انقلابات اجتماعی است.در انقلابات اجتماعی هم یک اکثریت‏مظلوم علیه یک اقلیت ظالم قیام میکنند و از آنها انتقام میگیرند وآنها را مجازات میکنند.توبه نشاند هنده نوعی ترکیب قوا و غرایزدر وجود انسان است که در حیوان نظیرش وجود ندارد (15) .

اینها که مثال زدم همه در مورد انقلابهای فردی بودند.اماانقلابهای اجتماعی هم انواع گوناگون دارند.

از جمله انقلاب صنعتی،نظیر انقلابی که در انگلستان،درسه قرن پیش پیدا شد یا انقلاب علمی و فرهنگی نظیر رنسانس ویا انقلاب ادبی مثل آنچه که در صدر مشروطیت رخ داد و انقلاب مذهبی نظیر انقلاب ما و...

آخرین مطلبی که در باب معنای انقلاب باید به آن اشاره کنم‏اینست که انقلاب در اصطلاح لغوی و حتی در اصطلاح فلسفی وفقهی امری است از نوع فعل لازم.انقلاب از باب انفعال و بمعنای‏نوعی‏«شدن‏»است.اما بسیار اتفاق میافتد که لغاتی از عربی که به‏فارسی وارد میشوند مفهوم دیگری پیدا میکنند.از جمله همین کلمه‏انقلاب که در فارسی مفهوم متعدی پیدا کرده است.ما در فارسی‏میگوئیم انقلاب کرد،یعنی آنرا بصورت یک فعل متعدی بکارمیبریم. باین ترتیب در اصطلاح جامعه شناسانه انقلاب در موردی‏بکار میرود که یک عمل ارادی در آن دخیل باشد.بعلاوه جزءدیگری هم در مفهوم این کلمه هست و آن تقدس و تعالی است. ما هر دگر شدنی را انقلاب نمیگوئیم.ممکن است جامعه‏ای عوض‏بشود باین معنی که از کمال بسمت نقص برود،یعنی سقوط کند.دراین مورد کسی لغت انقلاب را بکار نمیبرد.در انقلاب مفهوم کمال‏یابی و تکامل مندرج است.

سومین عنصری که در اصطلاح انقلاب به تعبیر امروزی وجوددارد،عنصر نفی و انکار است. باین ترتیب با در نظر گرفتن این سه‏عامل مفهوم اجتماعی انقلاب عبارت خواهد بود از وضعی را بااراده خود خراب کردن برای رسیدن به وضعی بهتر.واژگون کردن‏وضع حاکم برای برقراری نظمی متعالیتر (16) .

در مورد انقلابهای اجتماعی یک سؤال اساسی مطرح است وآن اینکه آیا واقعا این انقلابها ماهیتا با هم تفاوت دارند یا نه باآنکه شکلهای انقلابها مختلف است اما ماهیت همه آنها یکی است؟ اجمالا در اینجا اشاره میکنم که برخی،همه انقلابها را از یک اصل‏و یک ریشه میدانند که آن عبارتست از تقسیم جامعه بدو قطب‏مرفه و محروم،استثمارگر و استثمار شده،و خود این وضع نیز ریشه‏ای‏در کار مجسم یعنی ابزار تولید از یک طرف و روابط تولیدی وتوزیعی از طرف دیگر دارد.لازمه این نظریه اینست که نوعی رشدهماهنگ میان نهادهای اجتماعی اعم از صنعتی،فلسفی،ادبی،قضایی،فرهنگی،مذهبی،اخلاقی و..وجود داشته باشد.زیراریشه همه این نهادها کار مجسم است و اوست که آنها را به دنبال‏خود میکشاند.علیهذا امکان ندارد که فی المثل جریانی مذهبی یافلسفی یا هنری که در مرحله‏ای از تکامل ابزار تولید پدیدارمیشود،کاملتر و یا برابر با همین نوع جریانها در مرحله‏ای کاملترو برتر از تکامل ابزار تولید باشد.

نقطه مقابل این نظریه نظریه ایست که اولا برای انقلاب‏ماهیت‏های مختلف و متفاوتی قائل است و قهرا همه انقلابها حتی‏انقلابهای اجتماعی را صرفا ناشی از دو قطبی شدن از لحاظ اقتصادی‏و منحصرا در دست طبقه محروم نمیداند و آنها را تنها طبقه پیشتازبه حساب نمیآورد.بعلاوه این نظریه ریشه انقلابها را اجتماعی‏محض و ناشی از روابط اجتماعی نمیشمارد بلکه برای ذات وطبیعت انسان و دو قطبی بودن او در سرشت‏خویش،نقش اساسی‏قائل است،و معتقد است که منشاء دو قطبی شدن جامعه همین دوقطبی بودن سرشت آدمی است.

از این گذشته هر چند تاثیر متقابل میان نهادهای اجتماعی‏وجود دارد اما این تاثیر اولویت مطلق ندارد و چنین نیست که‏بتواند جلوی رشد سایر نهادها را سد کند.یعنی ممکن است جامعه‏ای‏در عین تاخر از نظر تکنولوژی مرحله‏ای بزرگ و بسیار پیشرفته ازتاریخ را از جنبه مذهبی یا اخلاقی یا فلسفی طی کند و این بستگی‏دارد به مسائل جغرافیایی و ژنتیکی از یکطرف و به بعد الهی ومعنوی تاریخ از طرف دیگر.ما بینش نوع اول را در کتاب قیام وانقلاب مهدی،بینش ابزاری و بینش نوع دوم را بینش فطری نام‏نهاده‏ایم.طبق این بینش اخیر:

اولا: انسان دارای نوعی روانشناسی مقدم بر جامعه شناسی‏است.

ثانیا: انسان در ذات خود دو قطبی آفریده شده است.

ثالثا: انسان دارای اراده آزاد و انتخابگر است و همین‏آزادی و انتخاب،تفاوت میان انسانها را از زمین تا آسمان کرده‏است.

رابعا: نهادهای اجتماعی انسان از نوعی استقلال برخوردارندو هیچکدام تقدم و اولویت مطلق بر دیگری ندارد و به طور نسبی‏گاهی پیشرفت‏یک نهاد موجب انحطاط دیگری میشود.ما در پاورقیهای جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم،آنجا که در آغازمقاله درباره فطرت خداجویی بحث کرده‏ایم،گفته‏ایم که گاهی سرگرمی به اشباع یک غریزه موجب عقب راندن غریزه دیگر میگردد. علیهذا هیچ دور نیست و عجیب نیست که دنیای پیش رفته ازلحاظ علم و تکنولوژی و دنیای برخوردار از زینتها و شیرینیهای‏ماده و طبیعت،عینا دنیای انحطاط اخلاقی و سقوط ارزشهای روانی‏باشد و همان سقوط روانی موجب سقوط کلی گردد.

خامسا: دو قطبی بودن انسان بعلاوه آزاد بودن و در نتیجه‏متفاوت بودن سطح انسانیت انسانها منجر به دو قطبی شدن جامعه‏میشود یک قطب به ایمان و عقیده و اخلاق رسیده،و یک قطب‏منحط حیوان صفت‏سر در آخور.قطب به ایمان و عقیده رسیده است که‏جامعه را به سوی کمال واقعی انسانیت هدایت میکند.

سادسا: تکامل مساوی است‏با استقلال و تسلط بر محیطیعنی،به خود وابستگی و به خود ایستادگی.

سابعا: حرکت تکاملی تاریخ به سوی حق و وابستگی به عقیده‏و ایمان و آرمان و وارستگی از تسلط طبیعت‏خارجی و عوامل‏اجتماعی و عوامل نفسانی است.در واقع آنچه را که تا اینجا درمورد بینش نوع دوم گفتیم میتوان بطور خلاصه چنین بیان کرد:

اولا- انسان بالذات کمال جو و پیشرو است.

ثانیا- ارزشهای انسانی همه اصیل و ریشه در سرشت انسان‏دارند و همین ارزشها عامل اصلی حرکات تاریخ به شمار میروند.

انسان از نظر فردی در نبردی دائم میان دو قطب در درون‏خود است،قطب انسانیت و قطب حیوانیت،و حرکت انسان‏بتدریج‏بسوی کمال انسانی است.در محل خود ثابت‏شده است که‏لازمه تکامل،استقلال از محیط بیرونی و مستلزم تاثیر بیشتر بر روی محیط است.علیهذا انسان متکامل،یعنی انسان وارسته از محیطبیرونی و درونی-حیوانیت‏به منزله محیط درونی انسانیت است،زیرا انسانیت از بطن حیوانیت‏سر در میآورد-وابسته به خود،ایستاده بخود، یعنی وابسته به عقیده و ایمان و آرمان و اندیشه‏خود میگردد.

روانشناسی انسان بر جامعه شناسی او تقدم دارد.انسان مانندنوار خالی و یا ماده خام نیست که نسبتش بهر شکل و هر صورتی‏که عوامل مکانیکی خارجی به او بدهد علی السویه باشد. انسان‏مانند نهال و بذر است.حرکتش به سوی کمال و استقلال انسانی،دینامیکی است نه مکانیکی.تکامل،لازمه ذات اجزاء طبیعت و ازآن جمله انسان و تاریخ انسان است.طبیعت تاریخ،نه یک طبیعت‏مادی محض بلکه طبیعتی مزدوج است و طبیعت انسان نیز چنین‏است. تاریخ یک حیوان اقتصادی نیست و نیز انسان هم.در عین‏حال این دو طبیعتی و دو کششی و دو جاذبه‏ای بودن انسان با این‏امر که لازمه ذات طبیعت،کشش به سوی کمال است منافات ندارد.

به این ترتیب انقلابها صرفا خصلت اجتماعی محض نخواهندداشت‏بلکه ریشه در سرشت انسانها دارند.نبرد درونی انسان که‏به کمال یافتگی و استقلال برخی عناصر منتهی میشود، سبب میگرددکه میان انسانهای به ایمان و آرمان و عقیده رسیده،و انسانهای‏منحط حیوان صفت،تضاد و مبارزه و درگیری پیدا شود و این نبرداست که در قرآن به نبرد میان حق و باطل تعبیر شده است.

پس علاوه بر نبردهای مادی و طبقاتی و نبردهای جاه طلبانه‏و صد در صد سیاسی یک سلسله نبردهای دیگر نیز وجود داشته ودارد که در آن از یک سو پایگاه اعتقادی و انگیزه زلال انسانی وجهتگیری آرمانی و محرک خیر عمومی و هماهنگی با نظام متکامل خلقت و پاسخگویی به فطرت،عامل محرک است و از سوی دیگرانگیزه‏های کدر حیوانی و شهوانی و عقده‏ای و جهتگیری‏های فردی‏و منفعت جویانه (17) .بطور خلاصه نظریه ابزاری،عامل حرکت رامستضعفان،و غایت آنرا رفاه و تامین منافع و ریشه اصلی آنرا تکامل‏ابزار تولید و اساس تئوری را بی اصالتی وجدان انسانی،و تمایل‏عقربه وجدان را در جهت منافع،و شیوه و روش را بر هم زدن نظم‏قانونی و مقرراتی حاکم میداند.اما نظریه فطری عامل را منحصربه مستضعفین،غایت را صرفا مادی و ریشه را تکامل ابزار تولیدو شیوه را منحصرا بر هم زدن روابط حقوقی و اساس تئوری را بی‏اصالتی وجدان نمیداند بلکه عامل را در برخی انقلابات مانندانقلابهای مذهبی،هنری،اخلاقی،علمی،اعم از مستضعفین،وغایت را احیانا ارزشهای انسانی و ریشه را میل بالذات انسان به‏ارزشخواهی و ارزشجویی و شیوه را احیانا جلوگیری از سرپیچی ازعمل به قانون میداند،همچنانکه برای وجدان نیز اصالت و فطرت‏قائل است.

تا اینجا سخن درباره دو تئوری در مورد انقلابها بود که‏طبق یکی ماهیت همه انقلابها یکی است و همه ماهیت طبقاتی‏دارند،گو اینکه شکلها مختلفند،و بر طبق آن دگرگونی در امر تولیدو روابط تولیدی است که منجر بدو قطبی شدن جامعه میشود ودو قطبی شدن جامعه است که منجر به انقلاب میشود.نظریه دیگرمدعی است که ماهیت انقلابها متفاوت است. اکنون وارد ماهیت‏انقلاب ایران بشویم و به تحلیل آن بپردازیم و از آن بعنوان محک‏سنجش این دو نظریه استفاده کنیم.

طبق تئوری دوم ممکن است انقلابی صورت گیرد بدون آنکه‏پیشرفت عوامل تولید در آن نقشی داشته باشند،حال یا باین‏ترتیب که پیشرفتی در عوامل تولید رخ نداده و یا اگر رخ داده‏است،تاثیری نداشته است.و نیز تضاد طبقاتی و دو قطبی شدن‏جامعه و به تعبیر امیر المؤمنین کظة ظالم و سغب مظلوم رخ نداده ویا اگر رخ داده نقش مهمی نداشته و یا اگر دو قطبی شدن نقش‏داشته،ایفا کننده نقش،قطب محروم نبوده است.

همانطور که در انقلابی که منجر به خلافت علی(ع)شدآنکه نقش داشت محرومان نبودند. خود علی از آن جهت‏خلافت‏را بعهده گرفت که جامعه به ظالم و مظلوم و مرفه و محروم تقسیم‏شده بود،بدون آنکه خود او در طبقه محرومین باشد.زهد و ساده‏زیستی علی ریشه انسانی داشت نه ریشه اقتصادی و طبقاتی.برطبق نظریه دوم،این امکان هست که انقلابی اجتماعی رخ دهددر حالی که عامل پیشتاز محرومان و مستضعفان نباشند بلکه همه‏عوامل اجتماعی،طبقات و گروه‏ها و اصناف به میدان کشیده شوند.

طبق این تئوری غایت و هدف ممکن است رفاهی و برای‏تامین معیشت نباشد بلکه مسلکی باشد و حتی طبقات محروم اباداشته باشند از اینکه تظاهرات و اعتصابات خود را برای رسیدن به‏رفاه بهتر تلقی کنند،بلکه صرفا آنرا برای برادری و برابری و عدل ومساوات و اخوت ایمانی در نظر داشته باشند.طبق این تئوری علل‏و اهرمهائی که با فشار روی آنها از طرف رهبری یا از طرف دشمن‏شور و غیرت مردم به خروش و جنبش میآید و خشم انقلابی آنهابرانگیخته می‏شود،منحصرا مادی و رفاهی نیست و احیانا با عقاید،ایده‏آلهای معنوی، آرمان‏های انسانی،یا احساسات جامعه از قبیل احترام بیک سلسله اصول و اشخاص توام و مربوط است.

برای تحلیل انقلاب ایران و بررسی میزان انطباق دونظریه‏ای که به آن اشاره کردم بر این انقلاب،باید به مطالعه وتحقیق در موارد زیر پرداخت:

1- بررسی پیرامون افراد و گروههائی که بار نهضت را بدوش‏داشتند.

2- ریشه‏یابی و ارزیابی عللی که با ایجاد انقلاب و پیشبردآن رابطه داشته‏اند.

3- مطالعه درباره هدفهائی که نهضت تعقیب میکرد.

4- بررسی شعارهائی که به نهضت مردم،حیات و حرکت‏میبخشید.

5- تحلیل نقش رهبر و تاکتیکهای رهبری.

6- توجه به گستردگی و فراگیر بودن نهضت،از آنجهت که‏به یک طبقه یا قشر خاص تعلق نداشت.

اما از نظر ریشه،حوادث پنجاه ساله اخیر از جمله،استبدادو استعمار نو،دور نگه داشتن دین از سیاست،کوشش برای بازگشت‏به دوره قبل از اسلام،تحریف در میراث گرانقدر فرهنگ اسلامی،کشتارهای بیرحمانه،شکاف طبقاتی،تسلط عنصر غیر مسلمان برمسلمانان،نقض آشکار قوانین اسلامی،مبارزه با ادبیات فارسی واسلامی به نام مبارزه با واژه‏های بیگانه،بریدن از کشورهای‏مسلمان و پیوند با ضد مسلمانان نظیر اسرائیل،تبلیغ مارکسیسم‏و...از جمله ریشه‏های انقلاب به حساب میآیند.از میان این علل‏دسته‏ای صبغه مادی دارند،و برخی ناظر به جریحه‏دار شدن غرورانسانی هستند و قسمتی که بیشترین سهم را دارند مربوط به جریحه‏دار شدن عواطف اسلامی‏اند.به این علل باید دو عامل دیگر که یکی سرخوردگی از لیبرالیسم غربی و دیگری نا امیدی از سوسیالیسم‏شرقی است اضافه کنیم.اینجاست که نقش آگاهی و بازگشت‏به‏خویش ملت مسلمان ما و احساس کرامت ذاتی و دریافت‏خود وفلسفه خود از سوی این مردم،مشخص میشود.

مسئله عمده،بیداری اسلامی مردم ماست.روح و هویت‏اسلامی مردم ما،بار دیگر در ضمن این برخوردها برجسته و مطرح‏شد.در زمان ما به طور کلی در همه کشورهای اسلامی نوعی بیداری‏و به خود آمدگی اسلامی پیدا شده است.ملل مسلمان با سرخوردگی‏از معیارها و مکتبهای شرقی و غربی به جستجوی هویت واقعی واصیل خود برخاسته‏اند.

مسلمانان یک دوره خود باختگی را پشت‏سرگذاشته‏اند و به‏یک دوره بازیافتگی رسیده‏اند. لهذا جهان سومی در حال تولد است‏که شرق و غرب را به مقابله برانگیخته است.

خود باختگی یعنی تزلزل شخصیت،بی ایمانی به خود،گم‏کردن خود،از دست دادن حس احترام به ذات،بی اعتمادی و بی‏اعتقادی به فرهنگ خود و استعداد و شایستگی خود،و در مقابل‏به خودآمدگی یعنی بازگشت‏به ایمان خود،بیدار کردن حس احترام‏به خود و تاریخ و شناسنامه و نسب تاریخی خود.

تحلیل ماهیت این انقلاب از تحلیل رهبری انقلاب جدانیست و این مسئله در ارتباط با مسئله خودیابی ملت ما مطرح‏میشود.باید پرسید که چه شد امام خمینی رهبر مطلق شد، آن چنان‏که حتی آنهائیکه از نظر ایده و هدف در قطب مخالف ایشان جای‏داشتند،چاره‏ای جز اذعان به رهبری ایشان نداشتند.چرا سخنان‏امام اینهمه موج میآفرید؟چرا اعلامیه‏های ایشان با نبودن امکانات و وسائل و با بودن اختناقها و شکنجه‏ها و خطر مرگها به‏سرعت در سراسر کشور پخش میشد؟

بی‏شک از جان گذشتگی و مبارزه خستگی ناپذیر با ظلم وظالم و دفاع سرسختانه از مظلوم، و صداقت و صراحت و شجاعت وسازش ناپذیری این رهبر در انتخاب او به مقام رهبری نقش داشته‏است،اما مطلب اساسی چیز دیگری است،و آن اینکه ندای امام‏خمینی از قلب فرهنگ و از اعماق تاریخ و از ژرفای روح این ملت‏برمیخاست،مردمیکه در طول چهارده قرن حماسه محمد،علی،زهرا،حسین،زینب،سلمان،ابو ذر...و صدها هزار زن و مرد دیگر راشنیده بودند و این حماسه‏ها با روحشان عجین شده بود،بار دیگرهمان ندای آشنا را از حلقوم این مرد شنیدند.علی را و حسین را درچهره او دیدند،او را آینه تمام نمای فرهنگ خود که تحقیر شده‏بود،تشخیص دادند.

امام چه کرد؟

او به مردم ما شخصیت داد.خود واقعی و هویت اسلامی‏آنها را به آنان بازگرداند.آنها را از حالت‏خود باختگی و استسباع (18) خارج کرد این بزرگترین هدیه‏ای بود که رهبر به ملت داد، اوتوانست ایمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها را به‏خودشان مؤمن کند.او با صراحت اعلام کرد که تنها اسلام نجات‏بخش شماست.او جهاد اسلامی را مطرح کرد،امر بمعروف و نهی‏از منکر را مطرح کرد،وظیفه نوعی و دینی و بالاخره اجر و پاداش‏شهیدان را مطرح کرد،و مردمی که سالها این آرزو را که در زمره‏یاران امام حسین باشند در سر میپروراندند و هر صبح و شام تکرارمیکردند یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما بناگاه خود را درصحنه‏ای مشاهده کردند آنچنانکه گویی حسین را بعینه میدیدند. مردم ما صحنه‏های کربلا،حنین،بدر،احد،تبوک،خیبر،و...رادر جلوی خویش میدیدند و همین اعث‏شد که به پا خیزند و ازسرچشمه عشق به خدا،وضو بسازند و یک سره بانک تکبیر بر هر چه‏ظلم و ستمگری است‏بزنند.

بعنوان آخرین سؤال به نظر شما چگونه میتوان این انقلاب‏و دستاوردهای آن را حفظ کرد و سیر انقلاب را هم چنان تداوم‏بخشید،آنچنان که اوضاع نه به حال اول برگردد،و نه به وضع‏نا مطلوب کشانده شود؟

استاد مطهری:بدیهی است که کار را تمام شده تلقی کردن‏ساده لوحی است.اولا: هنوز آثار رژیم سابق از بین نرفته،آن رژیم برنوعی نهادهای اجتماعی،نوعی فرهنگ مزورانه،نوعی نظام وسازمان فاسد مستقر بود.و همه اینها هنوز کم و بیش مانده‏اند.مردم‏ما هنوز در بسیاری از مسائل،شاهنشاهی و آریامهری قضاوت‏میکنند.پس قبل از هر چیز نوعی فرهنگ زدائی، استعمار زدائی،رفت‏و روب و خانه تکانی لازم است.

ثانیا: دستهائی در کار است تا اوضاع را به حال سابق بازگرداند و علاوه بر این دستها، گروههای چپگرائی نیز وجود دارند که‏میخواهند نهضت را بسوی کمونیسم سوق دهند. همراه اینها آدمهای‏لائیک نیز هستند که میخواهند مانند نهضت مشروطیت و نهضت‏استقلال عراق و نهضت ملی ایران،پس از آنکه با قدرت روحانیت‏مرحله اول،یعنی براندازی رژیم را گذراندند،روحانیون را کناربزنند و بدنام کنند و خود زمام امور را دست‏بگیرند.در«کتاب‏نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر»بحثی درباره آفات نهضت انجام‏داده‏ام که آن بحث‏با این سؤال شما در مورد چگونگی حفظ انقلاب ارتباط مستقیم دارد از جمله آفتهائی که در آنجا ذکر کرده‏ام،نفوذاندیشه‏های بیگانه،کار را از میان راه رها کردن، رخنه فرصت طلبان،رخنه اطماع در دستگاه رهبری،تجدد گرائی افراطی،ابهام طرحهای‏آینده و...است.

اما قوی‏ترین حربه دفاعی این انقلاب و مؤثرترین اسلحه‏پیشرفت آن،ایمان ملت‏به نیروی خویش و بازگشت‏به ارزشهای‏اصیل اسلام است.غرب-منظور تمام ابرقدرتها است-از یک چیزوحشت دارد و آن بیداری خلق مسلمان است.اگر شرق بیدار شود وخود اسلامی خود را کشف کند،در آن صورت حتی بمب اتمی هم‏از پس این نیروی عظیم،این توده بپا خاسته برنخواهد آمد.راه این‏بیداری،آشنائی با تاریخ و فرهنگ و ایدئولوژی خودمان است.

در یکی از کنفرانسها بعد از تمام شدن صحبت،دانشجوئی‏پرسید اگر اسلام به عنوان یک ایدئولوژی قادر بود ملت را نجات‏دهد و تمدنی بوجود آورد،چرا در طول چهارده قرن،چنین کاری‏انجام نداد؟در جواب او گفتم به دلیل همین بیخبری من و شما ازتاریخ اسلام،همین که شما و امثال شما نمیدانند که اسلام،یکی‏از عظیمترین تمدنهای تاریخ بشر را در طی پنج قرن بوجود آورده ازجمله عوامل عقیم ماندن این فرهنگ است.اگر ملت ما با فرهنگ‏اصیل خود قطع ارتباط نکرده بود،محال بود این چنین زیر بار سلطه‏ابرقدرتها برود.تمام تلاش کشورهای استعمارگر در بریدن و پاره‏کردن بندهای وابستگی فرهنگی یک ملت‏به میراثهای فرهنگی‏خویش است.شما شاهد بودید که در جریان به اصطلاح جشنهای‏دو هزار و پانصد ساله،رژیم چه تلاش گسترده‏ای را برای نفی تمدن‏اسلامی بکار برد.در خصوص این گونه تلاشهای رژیم ذکرموردی که برای خودم پیش آمده،بی مناسبت نیست.

در سالهای گذشته آن زمان که حسینیه ارشاد به تعطیل‏کشانده نشده بود،اتفاق نیفتاد که در هیچ موردی موضوع‏سخنرانیها به روزنامه‏ها داده شود و آنها اعلان را چاب نکنند.جز دردو هفته‏ای که قرار شد من در مورد کتاب سوزیهای مصر و ایران‏سخنرانی بکنم و تشریح کنم که داستان این کتاب سوزیها مجعول‏است.روزی که قرار بود سخنرانی انجام شود اعلان آن به روزنامه‏هاداده شد اما شب که روزنامه‏ها در آمد،هیچکدام اعلان را چاپ‏نکرده بودند.وقتی موضوع را پرس و جو کردیم،گفتند از بالا دستورداده‏اند.در همان زمان ما نتوانستیم در کتاب‏«خدمات متقابل‏ایران و اسلام‏»که در دست چاپ بود جریان کتاب سوزی را بنویسیم‏زیرا اعلام کرده بودند که اجازه چاپ نخواهند داد.رژیم سالها درمیان ما تبلیغ میکرد که اسلام نه تنها تمدنی را پایه گذاری نکردبلکه تمدنهای گذشته را هم نابود کرد.من به آن برادر دانشجوگفتم که اگر اسلام در طول تاریخ و در بدو ظهور خود هیچ تمدنی‏ایجاد نکرده بود، حرف شما صحیح میبود اما ما پنج قرن بر جهان‏سیادت علمی و فرهنگی داشتیم،تا آنجا که اروپای امروز خود رامدیون تمدن و فرهنگ اسلامی میداند.من در موضوعاتی که موردتحقیقم بوده‏اند برایم مثل روز روشن است که فلسفه‏های اجتماعی‏اسلام،بمراتب مترقی‏تر از فلسفه‏های زندگی غربی است.اقبال‏لاهوری،فلسفه‏ای دارد به نام فلسفه خودی و منظورش از این‏فلسفه بازگرداندن ملت‏های مسلمان به خود اسلامی خودشان است. پیروزی نهضت ما در آینده بستگی به ایمان به خود و احیای ارزشهای‏اصیل اسلامی دارد.اگر راه خود را بر اساس معیارهای اسلامی دنبال‏کنیم و مقاصد و معایب را تنها بر اساس ضوابط اسلامی از میان‏برداریم و صبر و تقوای اسلامی داشته باشیم و روحیه جهاد و امر به معروف و نهی از منکر اسلامی در ما زنده باشد،در آنصورت پیروزی‏ما قطعی خواهد بود.شما نهضت فلسطین را ببینید.یکی از علل‏پیشروی کند این نهضت اسلامی خالص نبودن آن و وجود رگه‏های‏کمونیستی در آن است.در همین نهضت‏خودمان،شهادت جوانان‏مسلمان باعث اوجگیری هر چه بیشتر نهضت میشد و در مقابل اگرکسی که کشته میشد غیر مسلمان بود حرکت نهضت کند میشد،علتش هم این بود که مردم که از عقاید این گروه دوم درباره جهان‏و انسان و خانواده و...تا حدودی مطلع بودند،همواره این نگرانی‏را داشتند که مبادا با سقوط رژیم،کار بدست این گروهها و این‏افکار بیفتد.یکی از دلایل رژیم در مارکسیست نامیدن مسلمانان‏مبارز،شناخت او از همین نفرت و وحشت مردم نسبت‏به این عقیده‏و اندیشه‏ها بود. امروز مسلمانان در هر کجای جهان،باید این‏حقیقت را درک کنند که تنها اتکاء به نیروی خود آنها و اعتقاد به‏عنایت و حمایت الهی است که رهائی از قید و بند استثمار را ممکن‏میسازد.

کمونیسم و امپریالیسم مانند دو تیغه یک قیچی هستند که‏گرچه در ظاهر با هم تضاد دارند، اما در واقع هر دو برای قطع یک‏ریشه به حرکت درمیآیند و این واقعیت را تاریخ معاصر به خوبی‏نشان داده است.به گمان من وقت آن رسیده که ندای بازگشت‏به‏فرهنگ اصیل اسلامی نه تنها در جامعه ما که در سراسر کشورهای‏اسلامی طنین انداز شود و در آن صورت دور نخواهد بود که صدای‏شکستن زنجیرهای بندگی و بردگی را بشنویم و شاهد اقتدار دوباره‏ملل مسلمان باشیم.

استاد!متشکرم از اینکه در این مصاحبه شرکت کردید.

استاد مطهری:متشکرم.

پی‏نوشتها:

1- این قاعده در جوامع دیگر نیز صادق است.فی المثل برای کمونیستها،کمونیست‏بودن-بی چون و چرا دانستن اصول کمونیستی-برخلاف اصول دمکراسی نیست.آنچه بر خلاف اصول دمکراسی است ممانعت‏از چون و چرای دیگران-غیر کمونیستها-جلوگیری از اظهار عقیده و تفکر،و منع معاشرت با غیر کمونیستها و کشیدن دیوار آهنین به دور کشور و حق‏اظهار نظر ندادن به متفکران و اندیشمندان است.

2- بگو،ای اهل کتاب،بسوی کلمه‏ای که بین ما و شما مساوی است،بیائید که غیر از خدا را بندگی نکنیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و کسی‏از ما،کسی را غیر از خدا ارباب خود نگیرد...

3- نظام حقوق زن در اسلام-فصل اسلام و تجدد زندگی-نوشته-استاد مطهری،انتشارات صدرا.

4- ای مؤمنان،در مقام مبارزه با آنان خود را مهیا کنید و هر چه‏میتوانید ابزار جنگی برای ترساندن دشمنان خدا و خودتان فراهم کنید.

(سوره انفال-آیه 60)

5- مال یکدیگر را به ناحق صرف نکنید.

(سوره بقره-آیه 188)

6- رجوع شود به مقاله پنجم همین مجموعه،بحث معنویت در انقلاب‏اسلامی.

7- افزوده‏های داخل پرانتزها از استاد مطهری است.

8- احیای فکر دینی در اسلام-نوشته اقبال لاهوری-صفحه 203-204

9- اشاره به لایحه‏ای که چندی پیش در زمینه قانونی شدن همجنس-بازی از تصویب پارلمان انگلستان گذشت.

10- اخیرا شنیده‏ام در یکی از کشورهای معروف غربی که به قول خودشان‏مهد آزادی هم هست،علیه مجازاتهائی که در مورد هم جنس بازان ایرانی‏اعمال شده،تظاهراتی صورت گرفته و طی آن اعتراض شده است‏به اینکه این‏مجازاتها بر خلاف آزادی و دمکراسی است.از نظر اسلام،اینگونه آزادیها،سقوط آزادی انسانی است.اینها رهائی حیوانیت و اسیر شدن انسانیت است. قرآن میگوید این گونه افراد که جز همین تمایلات و شهوات به چیز دیگری‏نمی‏اندیشند و آزادی خود را در اینگونه اعمال متبلور می‏بینند،در واقع من انسانی خود را گم کرده‏اند و دلیل این امر هم اینست که خدا را فراموش کرده‏اند.اینها با از دست دادن خدا،خود را نیز تباه و از دست رفته ساخته‏اند.آیه و لا تکونوا کالذین نسو الله فانسیهم انفسهم،اولئک هم الفاسقون (حشر-آیه 19).

و شما مؤمنان مانند آنان نباشید که بکلی خدا را فراموش کرده‏اند وخدا هم نفوس آنها را از یادشان برد.آنان به حقیقت‏بد کاران عالمند-اشاره به همین نظر دارد.قرآن ریشه این تباهی‏ها و فسقها را در فراموش‏کردن خدا میداند.

11و12- و محمد(ص)نیست مگر پیامبری از طرف خدا که پیش از او نیز پیامبرانی بودند که از این جهان گذشتند اگر او نیز به مرگ یا شهادت در-گذشت آیا شما بدین جاهلیت‏خود باز میگردید؟پس هر که به آن عادات باز گردد،بخدا ضرری نخواهد رساند...

13- پس آن گروه از مؤمنان به نعمت و فضل خدا روی آورده‏اند.

Revolution 14-

15- حضرت علی(ع)توبه را به نحو جامعی تفسیر فرموده است.مردی‏به خدمت علی(ع)آمد و صیغه استغفار را انشا کرد:

استغفر الله ربی و اتوب الیه.

به این خیال که با گفتن این جمله تائب میشود.امیر المؤمنین با شدت‏و تندی به او فرمود آیا تو می‏دانی استغفار چیست تو لفظ استغفار را با خوداستغفار اشتباه کرده‏ای.انسان باید خیلی متعالی باشد تا توفیق توبه پیداکند.توبه چند شرط دارد(شرط تحقق یا کمال)از جمله:

شرط اول آن،پشیمانی کامل از کارهایی است که در گذشته انجام‏داده‏ای.می‏باید رویت را بطور کامل از سویی که تا بحال می‏رفته‏ای بر-گردانی.

شرط دوم تصمیم جدی براینکه به حالت اول برنگردی.

شرط سوم اینکه حقوقی که از مردم بر عهده تو-در زمانی که معصیت‏کرده‏ای-قرار گرفته، باید تمام و کمال به صاحبانش برگردانی.

شرط چهارم اینکه حقوق خدا را که ترک کرده‏ای باید جبران کنی.

شرط پنجم(و بیشتر شاهد من بر سر این شرط پنجم است).

اینکه خودت را مجازات بکنی یعنی آن قوای عاصی وجود خودت رامجازات بکنی.انقلاب بدون مجازات امکان پذیر نیست‏باید این گوشتهائی که‏در زمان معصیت و به واسطه خوردن حرام در بدنت پیدا شده،با روزه گرفتن و بخود سختی دادن آب کنی.

شرط ششم،تو لذت معصیت و تخلف را زیاد چشیده‏ای و باید اینراجبران کنی و در مقابل آن رنج طاعت را متحمل شوی،رنج‏خدمت دیگران‏کردن را باید بجان بخری و تنها در اینصورت است که تو یک تائب واقعی‏خواهی شد.در قرآن در آیات متعددی بعد از کلمه تائب،کلمه افلح بکاررفته است.و این تائب و افلح با آنچه که ما امروز دوره نفی و انکار و دوره سازندگی می‏نامیم مشابهت و موافقت دارد.انسان در مرحله اول باید توبه کند.گذشته خودش را نفی کند.اما به آن نباید قناعت کند و بدنبال این خراب کردن،باید بنای نویی بسازد.اصلاح همواره بعد از انقلاب صورت می‏گیرد.

16- با درک مفهوم انقلاب میتوانیم اشاره‏ای بکنیم به رابطه میان اسلام و انقلاب،و اینکه اسلام،انقلابی است در درون و انقلابی است در بیرون. میدانیم اسلام دین توحید و پرستش خدای یگانه است،دین یگانه‏شناسی و یگانه‏پرستی است،دین یگانه‏شدن فرد با اجتماع و اجتماع با فرد است.دراینجا قصد پرداختن به توحید نظری و عملی را ندارم.نکته‏ای که مورد نظر است،این است که اسلام همیشه توحید را با نفی ابتدائی شرک خواستار است. یعنی با نفی غیر خدا،در مفهوم توحید اسلامی تمرد،عصیان،و حتی کفر مندرج است.این صریح خود قرآن است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله...

قرآن تنها نمی‏گوید و من یؤمن بالله ،بلکه این ایمان بخدا را ملازم می‏داند با کفر به طاغوت. اسلام تسلیم و طاعت محض نیست.عصیان نفی‏هم هست،عصیان و نفی نسبت‏به هواها،به طاغوتها به معبودهای غیر خدا.

همانطور که گفتیم در مفهوم انقلاب،این کلمه‏«لا»کلمه نفی خوابیده‏است.در مفهوم ایمان اسلامی،کفر که نوعی جحود و انکار است،خوابیده. انسان تا آن کفرها را طی نکند به ایمان اسلامی نمیرسد.

17- برای توضیحات دقیقتر و جامعتر در این زمینه رجوع کنید به کتاب قیام و انقلاب مهدی(ع)نوشته استاد شهید مطهری،از انتشارات موسسه صدرا.

18- فلاسفه و حکما اصطلاحی دارند به نام استسباع که به فارسی آن را«شیرگیر»ترجمه کرده‏اند.

میگویند بعضی از حیوانات کوچک وقتی با حیوانات درنده‏ای روبرو میشوند-مثلا وقتی خرگوش با شیر مواجه میشود-حالت استسباع پیدا میکنند یعنی اراده فرار از آنها سلب میشود.قدرت تصمیم گیری را از دست میدهند.خودباخته و مفتون میشوند.نقطه مقابل استسباع،ایمان به خود پیدا کردن است.داستان آن صحابی فقیر را در زمان پیامبر(ص) شنیده‏اید که‏از شدت فقر نزد آنحضرت رفت تا درخواست کمک کند،پیامبر در میان جمع سخن میگفت،در ضمن صحبت اشاره کرد به اینکه اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم، ولی هر کس بخدا توکل کند و تلاش شایسته نشان بدهد خدا به او کمک خواهد کرد.صحابی فقیر اینرا که شنید از محضر پیامبر بیرون آمد.روز بعد باز گرسنگی فشار آورد و این بار تصمیم گرفت که درخواست‏خود را با پیامبر در میان بگذارد.باز هم مثل روز گذشته پیامبر در میان جمع همان مسئله را مطرح کرد.مرد همانجا تصمیم گرفت که هر طوری شده کاری پیدا کند.به خانه برگشت و از همسایه‏ها مقداری طناب و تیشه امانت گرفت و به عزم هیزم کنی به بیابان رفت.تا چند روز متوالی این کار را ادامه داد تااینکه به تدریج درآمدی پیدا کرد و توانست زندگی خود را از سختی و عسرت‏بیرون بیاورد.بعد از مدتی دوباره به سراغ پیامبر رفت و پیامبر به او فرمود: گفتم اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم،ولی طلب کمک از خدابهتر است و دیدی که خدا نیز دعوت تو را اجابت کرد و از فقر نجاتت داد. پیامبر به این ترتیب توانست او را به یاد نیرو و امکان و استعداد خودش بیاندازد،و از این طریق او را به حرکت و تلاش وادار کند.در مورد جوامع نیز همین وضع برقرار است.گاهی افراد ملتها در مقابل افراد ملل دیگر حالت‏خود باختگی و استسباع پیدا میکنند.ملت‏خود ما در دوران رژیم شاه چنین حالتی را داشت.ملتی که به حال استسباع میافتد تمام کرامتهای خود را فراموش میکند تا جائی که حتی به نوکری بیگانه و تقدیم کردن ثروتهای خود به او افتخار میکند. گاهی نیز ملتها ایمان به خود را بدست می‏آورند،تاریخ پیروزی ملتها،سرشار از این نمونه‏هاست.حماسه پرشور مردم وطن ما،در این زمینه شاهد بسیار خوبی است.ملت ما به همت و درایت امام خمینی‏توانست ایمان و اعتقاد به خود را دوباره بدست آورد و همین امر ضامن‏پیروزیش گردید.

|+| نوشته شده توسط علی افراز در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:14 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar