| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
توضیح
مقاله حاضر مجموع دو مصاحبه با استاد شهید در روزهایپیش از برگزاری رفراندم جمهوری اسلامی است که راقم اینسطور افتخار انجام آنها را داشته است.در تکمیل اینمقاله، از یادداشتهای باقیمانده از استاد و نیز دو کنفرانسایشان یکی در دانشکده الهیات و دیگری در مسجد فرشتهاستفاده شده است. بنام خدا استاد!این روزها با نزدیک شدن زمان برگزاری رفراندممسائل عقیدتی و ایدئولوژیکی بسیاری،بخصوص در میانروشنفکران مطرح شده است،بهمین مناسبت از شما دعوت کردیم تابا شرکت در یک گفتگوی تلویزیونی به پارهای از این سؤالاتپاسخ گویید. بعنوان اولین سؤال من از مفهوم جمهوری اسلامی شروعمیکنم که بزعم بسیاری،مفهومی گنگ و مبهم است.زیرا جمهوریبمعنای قرار داشتن حق حاکمیت در دستخود مردم و بمعنایحکومت عامه مردم است.حال آنکه قید اسلامی،این اطلاق رامحدود و مقید میکند و باین ترتیب بنظر میرسد که مفهومجمهوری اسلامی در تعارض با موازین دمکراسی و در تعارض بامفهوم جمهوری بمعنای عام آن باشد.اینست که میپرسم شما چهتعریفی از جمهوری اسلامی ارائه میدهید؟ استاد مطهری:احتیاج زیادی به تعریف ندارد.جمهوریاسلامی از دو کلمه مرکب شده است، کلمه جمهوری و کلمهاسلامی. کلمه جمهوری،شکل حکومت پیشنهاد شده را مشخصمیکند و کلمه اسلامی محتوای آنرا. میدانیم که حکومتهای دنیا چهدر گذشته و چه در حال حاضر،شکلهای مختلفی داشتهاند از قبیلحکومت فردی موروثی که نام آن سلطنت و پادشاهی استیاحکومتحکیمان، متخصصان فیلسوفان و نخبگان که اریستوکراسینامیده میشود و یا حکومت متنفذان، سرمایه داران و قس علیهذا. یکی از این حکومتها،حکومت عامه مردم است،یعنی حکومتی کهدر آن حق انتخاب با همه مردم است،قطع نظر از اینکه مرد یا زنسفید یا سیاه،دارای این عقیده یا آن عقیده باشند.در اینجا فقطشرط بلوغ سنی و رشد عقلی معتبر است،و نه چیز دیگر.بعلاوه اینحکومت،حکومتی موقت است.یعنی هر چند سال یکبار باید تجدیدشود.یعنی اگر مردم بخواهند میتوانند حاکم را برای بار دومیا احیانا بار سوم و چهارم-تا آنجا که قانون اساسیشان اجازهمیدهد-انتخاب کنند و در صورت عدم تمایل،شخص دیگری راکه از او بهتر میدانند انتخاب کنند. و اما کلمه اسلامی همانطور که گفتم محتوای این حکومت رابیان میکند.یعنی پیشنهاد میکند که این حکومتبا اصول ومقررات اسلامی اداره شود،و در مدار اصول اسلامی حرکت کند. چون میدانیم که اسلام بعنوان یک دین در عین حال یک مکتبو یک ایدئولوژی است، طرحی استبرای زندگی بشر در همه ابعادو شئون آن.باین ترتیب جمهوری اسلامی یعنی حکومتی که شکلآن،انتخاب رئیس حکومت از سوی عامه مردم استبرای مدتموقت و محتوای آنهم اسلامی است. اما اشتباه آنها که این مفهوم را مبهم دانستهاند ناشی ازاینست که حق حاکمیت ملی را مساوی با نداشتن مسلک و ایدئولوژی و عدم التزام به یک سلسله اصول فکری درباره جهان واصول علمی درباره زندگی دانستهاند.اینان میپندارند که اگر کسیبه حزبی،مسلکی،مرامی و دینی ملتزم و متعهد شد و خواهاناجرای اصول و ضوابط آن گردید آزاد و دمکرات نیست. پس اگرکشور اسلامی باشد،یعنی مردم مؤمن و معتقد به اصول اسلامیباشند و این اصول را بی چون و چرا بدانند،دمکراسی بخطر میافتد. همانطور که عرض کردم،مسئله جمهوری مربوط استبهشکل حکومت که مستلزم نوعی دمکراسی است.یعنی اینکه مردمحق دارند سرنوشتخود را خودشان در دستبگیرند و این ملازمبا این نیست که مردم خود را از گرایش به یک مکتب و یکایدئولوژی و از التزام و تعهد به یک مکتب معاف بشمارند.آیامعنی دمکراسی این است که هر فردی برای خود مکتبی داشتهباشد و یا اینکه هیچ فردی مکتبی نداشته باشد و به هیچ مکتبیگرایش پیدا نکند و اصول هیچ مکتبی را نپذیرد؟از این آقایان بایدپرسید آیا اعتقاد به یک سلسله اصول علمی یا منطقی یا فلسفی وبی چون و چرا دانستن آن اصول،بر خلاف دمکراسی است و یا آنچهکه بر خلاف دمکراسی است این است که آدمی به اصولی که موردقبول اکثریت جامعه است اعتقاد نداشته باشد و آنها را قابل چونو چرا بداند،ولی بدیگری اجازه چون و چرا در اعتقادات واندیشههای خود را ندهد؟ برای اکثریت قاطع ملت ایران،ایمان و اعتقاد راسخ بهاصول اسلام داشتن و بی چون و چرا دانستن آن اصول،نه گناه است ونه عیب.آنچه که میتواند گناه و عیب باشد،اینست که این اکثریتمسلمان،به اقلیتبی اعتقاد،اجازه چون و چرا ندهد. (1) و اما قضاوت در این مورد که آیا آزادی بحد کافی بهمخالفین داده شده استیا نه،بر عهده همانهاست که دمکراسی رامترادف با بی اعتقادی بیک مکتب میدانند. شما در توضیحتان اشاره کردید که حکومت جمهوریبمعنای اقامه حاکمیت همه مردم است و میدانیم که این حقحاکمیت ملی از دستاوردهای ارزشمند انقلاب مشروطیت است،فکر نمیکنید با پیش کشیدن مسئله جمهوری اسلامی بعوضجمهوری مطلق،که بالمال به حکومت طبقه روحانی منجر میشود،اینحق حاکمیت که متعلق بعموم افراد ملت است،زیرا پا گذاشتهشود؟بعلاوه آیا به نظر شما روا نیست که بعوض بحث مبهم ولایتفقیه که در حکومت اسلامی مطرح است،این اصل مترقی کهمیگوید،قوای مملکت ناشی از ملت است، بکار گرفته شود؟ استاد مطهری:خلاصه استدلال شما اینست که مردم ایراندر انقلاب مشروطیت،حق حاکمیت ملی-یعنی اینکه قوایمقننه،مجریه و قضائیه،ناشی از ملت است-را بدست آوردهاند ومعقول نیست که این حق را به شخص یا اشخاصی تفویض کنند.وجمهوری اسلامی یعنی حق حاکمیت فقیه-یا به بیان عدهای استبدادفقها-و این بر ضد حاکمیت ملی است و عملی ارتجاعی محسوبمیشود. در پاسخ شما باید گفت ملت ایران که در انقلاب مشروطیتحق حاکمیت ملی را کسب کرد، هرگز آنرا منافی با قبول اسلامبعنوان یک مکتب و یک قانون اصلی و اساسی که قوانین مملکتباید با رعایت موازین آن تدوین و تنظیم گردد،ندانست.و لهذا درمتن قانون اساسی ضرورت انطباق با قانون اسلام آمده است و درآنجا صریحا گفته میشود که هیچ قانونی که بر ضد قوانین اسلامباشد،قانونیت ندارد و یا ضرورت حضور پنج فقیه طراز اول براینظارت بر قوانین،که در متمم قانون اساسی مندرج است،برایتامین همین نکته است.کسانی که انقلاب مشروطیت را بر پا کردندهیچگاه این تصریحها و تاکیدها را بر ضد دموکراسی و روحمشروطیت و حتی مقنن بودن و جعل قانون ندانستند زیرا قوانین رادر کادر اصول اسلامی وضع میکردند. آنچه که مهم است،این است که مردم خود مجری قانونباشند حالا یا مجری قانونی که خودشان وضع کردهاند و یا مجریقانونی که فرضا بوسیله یک فیلسوف وضع شده و این مردم آنفیلسوف و مکتب او را پذیرفتهاند و یا مجری قانونی که بوسیلهوحی الهی عرضه گردیده است. بنابراین اسلامی بودن این جمهوری بهیچ وجه با حاکمیتملی-که بدوره مشروطیت اشاره کردید-و یا بطور کلی با دمکراسیمنافات ندارد و هیچگاه اصول دمکراسی ایجاب نمیکند که بر یکجامعه ایدئولوژی و مکتبی حاکم نباشد.و ما میبینیم که احزابمعمولا خود را وابسته بیک ایدئولوژی معین میدانند و این امر رانه تنها بر ضد اصول دمکراسی نمیشمارند که به آن افتخار هممیکنند.اما منشا اشتباه آنان که اسلامی بودن جمهوری را منافی باروح دمکراسی میدانند ناشی از اینست که دمکراسی مورد قبولآنان هنوز همان دمکراسی قرن هیجدهم است که در آن حقوق انسان در مسائل مربوط به معیشت و خوراک و مسکن و پوشاک،وآزادی در انتخاب راه معیشت مادی خلاصه میشود.اما اینکهمکتب و عقیده و وابستگی بیک ایمان هم جزو حقوق انسانی استو اینکه اوج انسانیت در وارستگی از غریزه و از تبعیت از محیطهایطبیعی و اجتماعی،و در وابستگی به عقیده و ایمان و آرمان استبکلی بفراموشی سپرده شده است. این اشتباه،معکوس اشتباه خوارج است.آنها از مفهوم انالحکم الا لله که به معنی این است که حاکمیت قانون و تشریع ازناحیه خداست چنین استنباط میکردند که حاکمیت-به معنیحکومت-هم از خداست علی(ع)درباره اینها فرمود: کلمة حق یراد بها الباطل... این آقایان هم اصل حاکمیت و امارت ملی را با اصلتشریع و تدوین مکتب اشتباه کردهاند و لا بد پنداشتهاند اصل ومتمم قانون اساسی که بالصراحه هیچ قانونی را که بر خلاف قوانیناسلام باشد،قانونی نمیدانند،بر خلاف روح مشروطیت و حاکمیتملی هستند. و اما اینکه از زیر پاگذاشته شدن حق حاکمیتسخن بمیانآوردید باید بگویم که مهر اسلامیت را اکثریت قاطع ملت ایرانبر نوع نظام آینده این مملکت زده است.مبارزه ملت ایران،تنهایک قیام علیه استیلای سیاسی و استعمار اقتصادی نبود،قیام علیهفرهنگها و ایدئولوژیهای غربی و دنباله روی از غرب بود که تحتعناوین فریبنده،آزادی،دمکراسی، سوسیالیسم،تمدن،تجدد،پیشرفت،تمدن بزرگ و...مطرح میشد.ملت ایران آنروز که درتظاهرات چند میلیونی شعار جمهوری اسلامی را عنوان کرد در واقع میخواست مهر خود یعنی مهر فرهنگ خود را به این انقلاببزند.میدانیم که هویت فرهنگی یک ملت،آن فرهنگی است کهدر جانش ریشه دوانیده است و هویت ملی این مردم اسلام است. بریدگان از اسلام اگر چه در داخل این ملت و تحتحمایت آنهستند،اما در حقیقت از آن بریدهاند زیرا خود را از فرهنگ و روحو خواست این ملت جدا کردهاند. حال اگر خواسته خود مردم،یعنی جمهوری اسلامی،حاکمیت مردم را نقض کند باید بگوئیم که دمکراسی امریمحال است زیرا همیشه وجودش مستلزم عدمش است هیچکسنمیخواهد اسلامی بودن جمهوری را بر مردم تحمیل کند.اینتقاضای خود مردم است و در واقع نهضت از آن روز اوج گرفت وشورانگیز شد که شعار و خواست مردم،استقرار جمهوری اسلامیشد.جمهوری اسلامی یعنی یک نفی و یک اثبات.اما نفی،نفیرژیم حاکم 2500 ساله و اثبات،محتوای اسلامی و توحیدیآنست. مسئله ولایت فقیه را هم که مطرح کردید از همین قبیلاست،ولایت فقیه به این معنی نیست که فقیه خود در راس دولتقرار بگیرد و عملا حکومت کند.نقش فقیه در یک کشور اسلامی،یعنی کشوری که در آن مردم،اسلام را بعنوان یک ایدئولوژیپذیرفته و به آن ملتزم و متعهد هستند،نقش یک ایدئولوک استنه نقش یک حاکم.وظیفه ایدئولوک اینست که بر اجرای درست وصحیح ایدئولوژی نظارت داشته باشد،او صلاحیت مجری قانون وکسی را که میخواهد رئیس دولتبشود و کارها را در کادرایدئولوژی اسلام بانجام برساند،مورد نظارت و بررسی قرار میدهد. تصور مردم آنروز-دوره مشروطیت-و نیز مردم ما از ولایت فقیه این نبود و نیست که فقها حکومت کنند و اداره مملکت رابدست گیرند بلکه در طول قرون و اعصار تصور مردم از ولایت فقیهاین بوده که از آنجا که جامعه یک جامعه اسلامی است و مردموابسته به مکتب اسلامند، صلاحیت هر حاکمی،از این نظر کهقابلیت اجرای قوانین ملی اسلامی را دارد یا نه،باید مورد تصویبو تائید فقیه قرار گیرد.لهذا امام در فرمان خود به نخست وزیر دولتموقت مینویسد: بموجب حق شرعی(ولایت فقیه)و بموجب رایاعتمادی که از طرف اکثریت قاطع ملتبه من ابراز شده من رئیسدولت را تعیین میکنم.ولایت فقیه،یک ولایت ایدئولوژیکیاست و اساسا فقیه را خود مردم انتخاب میکنند و این امر عیندمکراسی است.اگر انتخاب فقیه انتصابی بود و هر فقیهی فقیه بعداز خود را تعیین میکرد جا داشت که بگوئیم این امر،خلافدمکراسی است.اما مرجع را به عنوان کسی که در این مکتبصاحب نظر استخود مردم انتخاب میکنند. حق شرعی امام از وابستگی قاطع مردم به اسلام به عنوانیک مکتب و یک ایدئولوژی ناشی میشود و مردم تائید میکنندکه او مقام صلاحیتداری است که میتواند قابلیت اشخاص را ازجهت انجام وظایف اسلامی تشخیص دهد.در حقیقت،حق شرعیو ولایتشرعی،یعنی مهر ایدئولوژی مردم،و حق عرفی،همانحق حاکمیت ملی مردم است که آنها باید فرد مورد تائید رهبر راانتخاب کنند و باو رای اعتماد بدهند. و اما آنجا که از حکومت طبقه روحانی نام بردید،گویا دربیان شما میان حکومت اسلامی و حکومت طبقه روحانی،اشتباهشده است.میپرسم از کجای کلمه اسلامی مفهوم حکومت روحانیوناستفاده میشود؟آیا اسلام دین طبقه روحانیت است؟آیا اسلام ایدئولوژی روحانیون است؟یا ایدئولوژی انسان بما هو انسان؟ آیا واقعا روشنفکران ما،آنگاه که با مفهوم جمهوری اسلامی روبرومیشوند یا این کلمه را میشنوند،جمهوری به اصطلاح آخوندی درذهنشان تداعی میشود که تنها فرقش با سایر جمهوریها در ایناست که طبقه روحانیون عهدهدار مشاغل و شاغل پستها هستند؟ حقیقتا اگر نمیدانستهاند و چنین تصوری را داشتهاند،جای تعجباست و اگر میدانستهاند و نعل وارونه میزدهاند،جای هزار تاسف. امروز هر بچه دبستانی اینقدر میداند که جمهوری اسلامییعنی جامعه اسلامی،با رژیم جمهوری و میداند که جامعه اسلامییعنی جامعه توحیدی و جامعه توحیدی یعنی جامعهای بر اساسجهان بینی توحیدی،که بر طبق آن،جهان ماهیت از اوئی و بهسوی اوئی دارد.و این جهان بینی دارای یک ایدئولوژی توحیدیاست که از آن به توحید عملی تعبیر میشود،یعنی رسیدن انسان بهیگانگی اخلاقی و یگانگی اجتماعی،که هر دوی اینها در آیهکریمه معروفی که رسول اکرم(ص)در صدر نامههایش بهشخصیتهای جهان آنرا ثبت میکرد،مندرج است: قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا اللهو لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله... (2) (آیه 63-آل عمران) جمله تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم توحید نظری وجمله الا نعبد الا الله توحید عملی فردی و جمله و لا یتخذ بعضنابعضا اربابا... توحید عملی اجتماعی را که مساوی استبا آزادی و دمکراسی در اصیلترین شکلش،نشان میدهد. گروهی میپندارند جمهوری اسلامی مفهومی طبقاتی دارد،یعنی حکومت عدهای از مردم(روحانیون)و این تقویت فلسفهمادی طبقاتی است.اما اگر بعوض جمهوری اسلامی، جمهوریمطلق نام برده شود،بکار بردن همین کلمه بیطرفی جناح روحانیونرا نشان میدهد و باین ترتیب حکومت واقعا در دست مردم قرارخواهد گرفت نه در دست طبقهای خاص.اما همانطور که عرضکردم،این اشتباه ناشی از پندار باطلی است مبتنی بر اینکه حکومتجمهوری اسلامی حکومت طبقه روحانیون است.حال آنکه نه کلمهجمهوری بطور مطلق میتواند منشاء یک تحول واقعی باشد و نهاینکه هر جا جمهوری با قیدی و پسوندی مقید شود،تضاد پیدامیشود.باید دید که آن قید در ذات خود چه مفهومی دارد و آیا درذات خود محدودیت و محتوای طبقاتی دارد یا نه.قید اسلام،با توجه به ذات و محتوای آن هرگز جمهوری را طبقاتی نمیکند. ×میدانیم که اوضاع زمانه دائما در تحول و دگرگونیاستبر این اساس حکومت جمهوری اسلامی،چگونه میخواهدجوابگوی مسائل پیچیده و دائما در حال تحول اقتصادی،اجتماعی، سیاسی و...باشد.آیا الگوی جمهوری اسلامی در این مورد همانضوابط و مقرراتی است که 1400 سال پیش عرضه شده است؟آیااین قوانین که قاعدتا تا زمان ما کهنه شدهاند قادر به رویارویی با اینمسائل هستند؟ استاد مطهری:مسئله تحولات زمان و ثابتبودن ضوابط وقوانین اسلامی مسئلهای است که همواره این شبهه را ایجاد میکندکه چگونه میتوان این ثابت را با آن متغیر تلفیق کرد.مسئله زمانو تغییر و تحول مسئله درستی است اما ظرافتی در آنست که اغلب نسبتبه آن بیتوجه میمانند.فرد انسان و همچنین جامعه انسانی،حکم قافلهای را دارد که دائما در حرکت و طی منازل است.فرد وجامعه هیچکدام در حال سکون و ثبات و یکنواختی نیستند بنابراین اگر بخواهیم انگشتبر روی یکی از منازل بگذاریم و جامعهبشر را در یکی از منازلی که برای مدت کوتاهی توقف کرده،برایهمیشه ثابت نگاهداریم بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت عملکردهایم. اما باید توجه داشت که فرق است میان منزل و میان راه،منزل تغییر میکند اما آیا راه هم لزوما تغییر میکند؟آیا مسیر جامعهانسانی که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است آیا آنهمتغییر میکند؟به بیان دیگر آیا راه هم در راه است؟و آیا بشر وجامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحلهای از مراحلدر یک مسیر جدید و بسوی یک هدف تازه حرکت میکند؟ پاسخ اینست که نه،خط سیر تکاملی بشر خط ثابتی استشبیه مدار ستارگان.ستارگان دائما در حال حرکتند ولی آیا مدارآنها دائما در حال تغییر است آیا باید چنین استدلال کرد که چونستارگان در یک مدار حرکت میکنند مدار آنها هم ضرورتا بایدتغییر کند و اگر تغیر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب میشود؟ واضحست که جواب منفی است.لازمه حرکت داشتن ستاره ایننیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر بکند. نظیر همین مسئله برای انسان و برای انسانیت مطرح است. سؤال اساسی اینست:آیا انسانیت انسان،ارزشهای انسانی،کمالانسانی،واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟یعنی همانطور که لوازمزندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق میکنند آیا معیارهای انسانیتهم روز به روز فرق میکنند؟آیا چیزی که یک روز معیار انسانیتبود و قابل ستایش و تمجید،روز دیگر از ارزش میافتد و چیزدیگری که نقطه مقابل اولی بود،معیار انسانیت میشود؟ آیا فکر میکنید روزی در آینده خواهد آمد که چومبه بودن ومعاویه بودن معیار نسانیتبشود و لومومبا بودن و ابو ذر بودنمعیار ضد انسانیت؟یا اینکه نه،معتقدید چنین نیست که ابو ذربودن،از خط سیر انسانیتبرای همیشه خارج بشود،بلکه انسانیتانسان دائما تکامل پیدا میکند،و معیارهای کاملتری برای آن پدیدمیآید. انسان بحکم اینکه خط سیر تکاملش ثابت است،نه خودش،یک سلسله معیارها دارد که بمنزله نشانههای راهند.درستهمانگونه که در یک بیابان بر،که حتی کوه و درختی ندارد، نشانههایی میگذارند که راه را مشخص کنند این نشانهها و اینمعیارها،همیشه نشانه و معیار هستند و دلیل و ضرورتی ندارد کهتغییر بکنند. من در یکی از کتابهایم،بحثی کردهام راجع به اسلام وتجدد زندگی و در آنجا این مسئله را روشن کردهام که اسلام بامقتضیات متفاوت زمانها و مکانها،چگونه برخورد میکند (3) در آنجا ذکر کردهام که اساسا این مسئله که آیا زندگیاصول ثابت و لا یتغیر دارد یا نه؟بر اساس یک سؤال مهم فلسفیبنا شده و آن سؤال اینست:آیا انسان لا اقل در مراحل تاریخینزدیکتر بما،یعنی از وقتی که بصورت یک موجود متمدن یا نیمهمتمدن در آمده است،تبدل انواع پیدا کرده یا نه؟آیا انسان درهر دورهای غیر از انسان دوره دیگر است؟آیا نوع انسان تبدیل به نوع دیگر میشود؟و قهرا اگر این تبدیل امکان پذیر باشد،آیاهمه قوانین حاکم بر او،الا بعضی از قوانین که فی المثل با حیوانمشترک است،عوض میشود؟درستشبیه آبی که تا آن هنگام کهمایع است قوانین مایعات بر آن حکمفرماست و وقتی به بخار تبدیلمیشود مشمول قوانین گازها میگردد.یا آنکه نه،در طول تاریخ،نوعیت انسان ثابت مانده است و تغییر نکرده؟ اینجا نمیخواهم چندان وارد مباحث فلسفی بشوم.اما اجمالامیگویم نظریه صحیح همین است که انسان با حفظ نوعیتش درمسیر تکاملی گام برمیدارد.یعنی از روزی که انسان در روی زمینپدیدار شده است،نوعیت او از آن جهت که انسان است تغییرنکرده و او به نوع دیگری تبدیل نشده است.البته انسان درجانزده و نمیزند و از این جهتیک مسیر تکاملی را طی میکند،ولیگویی در قانون خلقت،تکامل از مرحله جسم و اندام و ارگانیزمبدنی به مرحله روانی و روحی و اجتماعی تغییر موضع داده است. از آنجا که نوعیت انسان تغییر نمیکند،بناچار یک سلسلهاصول ثابت که مربوط به انسان و کمال اوست،خط سیر انسانیت رامشخص میسازد و بر زندگی او حاکم است،و از آنجا که انسان درچنین مسیری حرکت میکند و در آن،منازل مختلف را میپیمایدبواسطه اختلاف منازل،احکام مربوط به هر منزل با منازل دیگرمتفاوت خواهد بود همین امر او را ناگزیر میسازد که در هر منزلبشیوهای خاص-متفاوت با دیگر منازل-زندگی کند. قوانین اسلام آنگونه که در متن تشریعات دین منظورگردیده منزلی وضع نشده بلکه مسیری وضع شده است،اما در عینحال برای منازل هم فکر شده و مقدمات و تمهیدات لازم برای آنهادر نظر گرفته شده است.اسلام برای نیازهای ثابت،قوانین ثابت،و برای نیازهای متغیر،وضع متغیری در نظر گرفته است.خصوصیاتاین قوانین را باجمال در همان کتابی که ذکرش رفت،تشریحکردهام.اینجا برای روشن شدن موضوع به ذکر مثالی اکتفامیکنم. اسلام در رابطه جامعه اسلامی با جامعههای دیگر بهقدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهیه لوازم دفاع از خود،در حدیکه دشمن هرگز خیال حمله را هم نکند،توصیه کرده است. آیه: و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبونبه عدو الله و عدوکم (4) در واقع بیانگر این اصل اجتماعی اسلامیاست. از سوی دیگر میبینیم که در فقه اسلامی بر اساس سنتپیامبر(ص)به چیزی توصیه شده است که آنرا سبق و رمایهمینامند.یعنی شرکت در مسابقه اسب دوانی و تیراندازی به منظورمهارت یافتن در امور جنگی.خود پیامبر اکرم در این مسابقاتشرکت میکرد. حالا اگر به اصل و اعدوا لهم... توجه کنیم میبینیم یک اصلهمواره نو و زنده است،چه در آن زمان چه در زمان ما و چه آینده. اما در مورد حکم سبق و رمایه دیگر ضرورتی ندارد که چنینمسابقاتی به آن نیتسابق برگزار شود.یعنی به نظر میرسد که اینحکم دیگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است.دلیل این امر ایناست که سبق و رمایه«اصالت»ندارد و حکم مربوط به یکی ازمنازل است،اصالت مال و اعدوا لهم... است که مسیر را مشخص میکند.در همین زمان میتوان این حکم را با توجه به شرایط زمانه باصورت اجرایی تازهای،بمرحله اجرا درآورد. از اینگونه مثالها الی ما شاء الله داریم و تازه آن پیچ و لولائیکه به قوانین اسلام انعطاف میدهد تا بتواند خود را با شرایط نوتطبیق دهد،بدون آنکه از اصول تخلف بشود منحصر به اینموارد نیست.من بعوض ورود به جزئیات که به زمان زیادی نیازدارد مثال دیگری برایتان میزنم تا موضوع روشنتر بشود. اصلی در قرآن داریم راجع به مبادلات و کیفیت گردش ثروتدر میان مردم که باین تعبیر در قرآن بیان شده است: لا تاکلوااموالکم بینکم بالباطل (5) یعنی نقل و انتقال مملوکها نباید به صورتبیهوده انجام شود.یعنی اگر شما مال و ثروتی مشروع بدستآوردهاید و خواستید آنرا بدیگری منتقل کنید،این نقل و انتقال بایدبصورتی باشد که از نظر اجتماعی شکل مفیدی داشته باشد و یکیاز نیازهای اصیل زندگی افراد جامعه را رفع کند.حالا فرض کنیدکسی بخواهد با پولی که در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آوردهکالایی بی مصرف و بیفایده مثلا یک گونی مورچه مرده را بخرد،آنهم برای آنکه آنرا دور بریزد،این معامله از نظر قرآن از اساسباطل است.اما فرض کنید زمانی بیاید که علم بتواند از مورچهمرده استفاده بکند در آنصورت میبینیم که همین معامله که تادیروز باطل و حرام بوده به معامله صحیحی تبدیل میشود.چرا؟ باین دلیل که مجتهد فقیه واقعی،مصداق حکم کلی آیه لا تاکلوا... را بطور صحیح در هر زمان تشخیص میدهد و بر اساسآن،حکم به وجوب شرعی معامله و یا عدم آن میدهد. نظیر همین مسئله در مورد خرید و فروش خون پیش آمدهاست.در گذشته که از خون استفادهای نمیشد معامله خون باطلبود.زیرا اکل مال به باطل محسوب میشود.اما امروز که در اثرپیشرفت علم،خون بصورت یک مایه حیات در آمده،دیگر نمیتوانگفت معامله خون مصداق اکل مال به باطل است.بلکه در اینجابدلیل عوض شدن مصداق،حکم جزئی تغییر میکند اما حکم کلیهمچنان پا بر جا و بیتغییر باقی میماند و بر مصادیق تازه منطبقمیگردد. در انطباق احکام کلی با مصادیق جدید،این اجتهاد استکه نقش اصلی را بازی میکند. وظیفه فقیه اینست که بدون انحرافاز اصول کلی،مسائل جزئی و متغیر و تابع گذشت زمان را بررسیکند و بر اساس همان احکام و چهار چوبهای اصلی که توسط وحیعرضه شده است احکام مناسب را صادر کند. ×شما اشاره کردید به ضوابط کلی در نظام اسلامی،که ازوحی سرچشمه میگیرد و مسیر زندگی بشر را به بهترین نحو مشخصمیکند.حال آنکه در زمان ما این مسئله بشدت مطرح است کهاگر بتوان تلفیقی آگاهانه از دو دستاورد بزرگ تاریخ فکر بشردمکراسی و سوسیالیسم-بوجود آورد،میتوان صراط مستقیمی یافتکه انسان را از وحی بینیاز سازد. به خصوص برای شرقی مسلمان این امکان هست که بتواندعناصری از معنویت اسلامی را در این چهار چوب بگنجاند و آنرا هرچه غنیتر و کاملتر و کارآتر سازد. استاد مطهری:دمکراسی و سوسیالیسم میان خودشاننوعی ناسازگاری-یا لا اقل توهم ناسازگاری-وجود دارد که هنوزنتوانستهاند آن را از میان بردارند.دمکراسی بر اساس اصالت فردحقوق فرد و آزادی فرد است و بر عکس سوسیالیسم بر اصالت جمع و تقدم حق جمع بر حق فرد استوار است.یعنی خواه ناخواه آزادی فردرا و دمکراسی را سوسیالیسم محدود میکند و بالعکس. امروزه در دنیا گروهی از کشورها از دمکراسی دم میزنند وگروهی دیگر از سوسیالیسم و صاحبنظران هم اعتراف دارند که نهدمکراسی آن دنیای به اصطلاح آزاد و لیبرال،دمکراسی واقعی استو نه سوسیالیسم آن قطب دیگر،سوسیالیسم اصیل است.از سوی دیگرگروه کشورهای باصطلاح لیبرال از سوسیالیسم سخنی نمیگویند و اگرهم ادعای دمکراسی و سوسیالیسم داشته باشند خود به بیمحتوابودن آن اذعان دارند،و کشورهای سوسیالیستی هم بحثی دربارهدمکراسی بمیان نمیآورند.و آنان نیز که مدعی نوعی سوسیالیسمدمکراتیک هستند پوچی سخنشان امروزه کاملا آشکار شده است. این مشکل که آیا واقعا از نظر فلسفی و حقوقی بکدام یکاز دو قطب دمکراسی و سوسیالیسم باید گرایش پیدا کرد و یا اینکهایندو دیدگاه قابل جمعند یا نه،مشکلی است که باید از طریقفلسفی حل بشود.البته در این زمینه مکتبهایی هستند که بهدمکراسی و سوسیالیسم هر دو گرایش دارند و میخواهند ایندونظر را با یکدیگر تلفیق کنند.ولی تلفیق ایندو مبتنی بر همانمسئله بسیار دقیق فلسفی است که به مسئله اصالت جمع یا اصالتفرد معروف است.پیروان این مکاتب بدنبال یافتن پاسخ اینپرسش هستند که آیا آنچه عینیت دارد فرد است و جمع،یک وجودعرضی و اعتباری دارد-که البته طبیعی است در صورت مثبتبودن جواب،دمکراسی بر سوسیالیسم اولویت پیدا میکند-و یاباید نظریه مخالف را پذیرفت که معتقد است جامعه شناسی انسانبر روانشناسی او تقدم دارد و فرد اساسا اصالتی ندارد،فرد و روح وخواست و اراده و احساس و همه چیز او توابعی و انعکاساتی هستند از یک روح جمعی حاکم و آنچه واقعا وجود دارد جامعهاست نه فرد-که در اینصورت اولویتبا سوسیالیسم خواهد بود. اما آیا شق سومی هم در کار است و آن اینکه نه فرد-منظورشخصیت فرد است نه جسم او-مستهلک در جامعه است و نه جمعفاقد اصالت و دارای وجود اعتباری است،بلکه ترکیب فرد و جامعهنوعی است که در آن فرد اصالت و شخصیت دارد در عین اینکهجمع هم اصالت و شخصیت دارد،و تحقق شخصیت فرد در جامعهو تحقق شخصیت جامعه در فرد صورت میگیرد،و این سخن شبیهنکتهای است که فلاسفه ما در باب وحدت در عین کثرت و کثرتدر عین وحدت میگفتند،و البته جای بحث این مطلب اینجا نیست. و اما آن مسئله معنویت،همانطور که شما اشاره کردیدپیروان مکاتب خواهان تلفیق،متوجه شدند فرضا بتوانند مشکلتلفیق را حل کنند،نیازی به کادری از معنویت وجود خواهد داشت. بنابراین نکته اساسی اینست که این فضای اخلاقی و معنوی چگونهفضائی باید باشد و چه تضمینی دارد؟آیا این فضا مانند فضایسبز شهر است که با پول و کارگر میتوان آنرا بوجود آورد،یافضائی از یک ایمان و اعتقاد و گرایش و بینش است؟و در صورتاخیر اولا چه نوع گرایش و بینشی ملاک عمل و ضامن تحقق آنفضاست و ثانیا چگونه میتوان آنرا بوجود آورد؟ در این مورد،گروهی از پیروان مکاتب تلفیقی که بدنبال ایجاد فضای معنویهستند،میان معنویت و مذهب تفکیک میکنند و میگویند معنویتآنجا است که به مسائل از دیدی انسانی بدون توجه به رنگ ونژاد و مذهب و بدون هیچگونه تعصبی نگریسته شود و حالآنکه مذهب از آن نظر که میان پیروان و غیر پیروان فرق میگذاردو حقوق متفاوتی میان این دو دسته قائل است و بعلاوه از آن نظر که با تعصب توام است و تعصب نوعی بیماری و ضد معنویت وضد سلامت روح و روان است قادر به ایجاد معنویت نیست.پسباید دنیایی ساخت توام با معنویت اما منهای مذهب.و این نظر،همان اومانیسمی است که جهان امروز در جستجوی آن است.اینگروه میپندارند همین قدر که شعاری عمومی و انسانی شد و گرایشیبه اصطلاح به اومانیسم داشت،برای ایجاد معنویت کافی است.حالآنکه ایجاد فضای معنوی،جز با تفسیری معنوی و روحانی از کلجهان میسر نیست.معنویت و انسانیت صرفا یک امر منفی نیست (6) تجربه نشان داده که شعارهای اومانیستی تا کجا توخالی از آب درآمده است،گرایش اسرائیلی ژان پل سارتر-این منادی اومانیسم درعصر ما-شاهد خوبی بر این مدعاست. گروه دیگری از پیروان این مکاتب تلفیقی،به جنبههایانسانی و اخلاقی عرفان گرایش پیدا کردهاند و میخواهند برایایجاد کادر معنوی از عرفان مذاهب و بخصوص عرفان اسلامیاستفاده بکنند،یعنی معنویتی در حدود مسائل و توصیههایاخلاقی را از مذهب اخذ کنند،بدون آنکه جهانبینی و محتوایایدئولوژیک آنرا مورد استفاده قرار دهند.اما باید توجه داشتاگر چنین معنویتی بوسیله مذهب دیگری قابل پیاده شدن باشدبرای اسلام قابل پیاده شدن نیست.این به معنای مثله کردناسلام استبه معنی بریدن اعضای رئیسه اسلام و در واقع ذبحآنست اسلامی که حیات نداشته باشد و در همه شئون زندگی حضورآن احساس نشود این اسلام،دیگر اسلام نیست. و اما در پاسخ سؤالی که در ابتدا مطرح کردید بذکر جملهای از اقبال اکتفا میکنم،اقبال میگوید: بشریت امروز به سه چیز نیازمند است.تعبیری روحانی ازجهان(یعنی تعبیر و تفسیری صحیح توام با معنویت از جهان و بهتعبیر دیگر که من از قرآن گرفتهام شناخت جهان به اینکه ماهیتاز اوئی و به سوی اوئی دارد) (7) دوم آزادی روحانی فرد(یعنیهمان چیزی که نام دمکراسی بر آن میگذارند)و بالاخره اصولیاساسی و دارای تاثیر جهانی که تکامل اجتماع بشری را بر مبنایروحانی توجیه کند(یعنی ایدئولوژی جامع و درستی که بتواند راهو رسم زندگی را در یک مسیر تکاملی مشخص کند). اقبال به سخنان خود چنین ادامه میدهد: مثالیگری اروپا هرگز بصورت عامل زندهای در حیات آن درنیامده و نتیجه آن پیدایش«من»سرگردانی است که در میاندمکراسیهای ناسازگار با یکدیگر به جستجوی خود میپردازد کهکار منحصر آنها بهره کشی از درویشان بسود توانگران است...ازطرف دیگر مسلمانان مالک اندیشهها و کمال مطلوبهای نهاییمبتنی بروحی میباشند که چون از درونیترین ژرفنای زندگی بیانمیشود به ظاهری بودن آن رنگ باطنی میدهد.برای فرد مسلمانشالوده روحانی زندگی امری اعتقادی است و برای دفاع از ایناعتقاد جان خود را به آسانی فدا میکند (8) امام در یکی از سخنرانیهای خودشان فرمودند که من بهجمهوری اسلامی رای میدهم نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم. به نظر میرسد آنجا که تاکید میکنند نه یک کلمه کم منظورشانپسوند«اسلامی»است و شما در ابتدای این گفتگو تذکر دادید کهقصد از بکار بردن این کلمه،مشخص کردن محتوای رژیم آیندهاست،یعنی اصولی که در کادر آن عمل خواهد شد.و اما اینکهفرمودند هیچ کلمهای اضافه نشود ظاهرا کلمه«دمکراتیک» مورد نظرشان بوده،زیرا شاهد بودیم که در این روزها،عدهایواژه جمهوری دمکراتیک اسلامی را بکار میبرند و گویا قصد اماماز تاکید بر حذف کلمه دمکراتیک،توجه دادن به تفاوتی استکه در دمکراسی غربی و آزادیهای اسلامی وجود دارد،لطفا دراین مورد توضیح دهید و تفاوت این واژهها را مشخص کنید؟ استاد مطهری:بنده نمیتوانم ادعا بکنم که تمام نظرگاههایامام را میتوانم توضیح بدهم. تنها بعضی از آن نظرها را که به آنهارسیدهام و میدانم که نظر امام نیز هستبرایتان توضیح میدهم. در اسلام همانطور که شما توجه دارید،آزادی فردی ودمکراسی وجود دارد،منتها با تفاوتی که میان بینش اسلامی وبینش غربی وجود دارد که آنها را بعدا توضیح میدهم.با توجهبه این نکته روشن میشود که در عبارت جمهوری دمکراتیکاسلامی،کلمه دمکراتیک حشو و زائد است،بعلاوه،در آیندهوقتی که مردم در دولت جمهوری اسلامی یک سلسله آزادیها ودمکراسیها را بدست آوردند،ممکن استبعضیها پیش خوداینطور تفسیر بکنند که این آزادیها و دمکراسیها نه بدلیل اسلامیبودن این جمهوری که به دلیل دمکراتیک بودن آن حاصل شدهاست.یعنی این جمهوری دو مبنا و دو بنیاد دارد،بنیادهایدمکراتیک و بنیادهای اسلامی.و آنچه که به آزادی و حقوقفردی و دمکراسی ارتباط پیدا میکند،مربوط استبه بنیاددمکراتیک این جمهوری و نه به بنیاد اسلامی آن،و در مقابل یک سلسله قواعد عبادات و معاملات وجود دارد که به جنبه اسلامیحکومت مربوط میشود.ما میخواهیم تاکید کنیم که چنین نیست. اولا: بمصداق مصرع معروف:چونکه صد آمد،نود هم پیش ماست،وقتی که از جمهوری اسلامی سخن بمیان بیاوریم به طور طبیعیآزادی و حقوق فرد و دمکراسی هم در بطن آنست.ثانیا: اساسامفهوم آزادی به آن معنا که فلسفههای اجتماعی غرب اعتقاد دارندبا آزادی به آن معنا که در اسلام مطرح است تفاوت عمده و بنیادیدارد.ما که میخواهیم کشوری بر اساس بنیادهای اسلامی بناکنیم،نمیتوانیم این ریزهکاریها و ظرافتها را نادیده بگیریم. در باب اینکه ریشه و منشاء آزادی و حقوق چیست،گفتهاندانسان آزاد آفریده شده،پس باید آزاد باشد.و اما در جواب اینسؤال که چرا همین پاسخ در مورد مثلا گوسفند صادق نیست، نظراتمتفاوتی وجود دارد.در غرب ریشه و منشا آزادی را تمایلات وخواهشهای انسان میدانند و آنجا که از اراده انسان سخن میگویند،در واقع فرقی میان تمایل و اراده قائل نمیشوند.از نظر فلاسفهغرب انسان موجودی است دارای یک سلسله خواستها و میخواهدکه اینچنین زندگی کند،همین تمایل منشا آزادی عمل او خواهد بود. آنچه آزادی فرد را محدود میکند آزادی امیال دیگران است.هیچضابطه و چهار چوب دیگری نمیتواند آزادی انسان و تمایل او رامحدود کند. آزادی به این معنی که عرض کردم و شاهد هستیم که مبنایدمکراسی غربی قرار گرفته است،در واقع نوعی حیوانیت رها شدهاست.اینکه انسان میلی و خواستی دارد و باید بر این اساس آزادباشد،موجب تمیزی میان آزادی انسان و آزادی حیوان نمیشود. حال آن که مسئله در مورد انسان اینست که او در عین اینکه انسانستحیوان است،و در عین اینکه حیوان است، انسان است. آدمی یک سلسله استعدادهای مترقی و عالی دارد که ملاکانسانیت اوست.تفکر منطقی انسان-و نه هر چه که نامش تفکراست-تمایلات عالی او،نظیر تمایل به حقیقت جویی تمایل به خیراخلاقی،تمایل به جمال و زیبایی،تمایل به پرستش حق و...اینهااز مختصات و ملاکهای انسانیت است.بشر بحکم اینکه درسرشتخود دو قطبی آفریده شده،یعنی موجودی متضاد است و بهتعبیر قرآن مرکب از عقل و نفس،یا جان-جان علوی-و تناست،محال است که بتواند در هر دو قسمت وجودی خود ازبینهایت درجه آزادی برخوردار باشد رهایی هر یک از دو قسمتعالی و سافل وجود انسان،مساوی استبا محدود شدن قسمتدیگر. اگر تمایلات انسان را ریشه و منشاء آزادی و دمکراسیبدانیم همان چیزی بوجود خواهد آمد که امروز در مهد دمکراسیهای غربی شاهد آن هستیم.در این کشورها،مبنای وضع قوانین درنهایت امر چیست؟خواست اکثریت.و بر همین مبنا است کهمیبینیم همجنس بازی،به حکم احترام به دمکراسی و نظر اکثریتقانونی میشود (9) . استدلال تصمیم گیرندگان و تصویب کنندگان قانون اینستکه چون اکثریت ملت ما در عمل نشان داده که با همجنس بازیموافق است،دمکراسی ایجاب میکند که این امر را بصورت یکقانون لازم الاجرا در آوریم.اگر از اینها بپرسیم آیا برای انسانصراط مستقیمی وجود دارد که او را به تکامل معنوی برساند،که قهرا اگر جواب مثبتباشد باید بپذیرند که برای دور نیفتادن ازمسیر،هدایت و مراقبت لازمست،جواب منفی میدهند.یعنی اینهامعتقدند که صراط مستقیمی وجود ندارد بلکه راه همانست که خودانسان آنگونه که میخواهد میرود.و این نظیر تئوری معروفملا نصر الدین است که روزی سوار قاطر بود پرسیدند کجا میروی، گفت هر جا که میل قاطر باشد.جامعه دارنده معیارهای دمکراسیغربی به کجا میرود؟آنجا که میلها و خواستهای اکثریت ایجابمیکند. در نقطه مقابل این نوع دمکراسی و آزادی،دمکراسیاسلامی قرار دارد.دمکراسی اسلامی بر اساس آزادی انسان استاما این آزادی انسان،در آزادی شهوات خلاصه نمیشود (10) البته اسلام دین ریاضت و مبارزه با شهوات بمعنی کشتنشهوات،نیست.بلکه،دین اداره کردن و تدبیر کردن و مسلط بودنبر شهوات است این مطلب واضحتر از آن است که بخواهم دراطرافش توضیح بیشتری بدهم.کمال انسان در انسانیت و عواطفعالی و احساسات بلند اوست.اینکه میگوئیم در اسلام دمکراسیوجود دارد به این معنا است که اسلام میخواهد آزادی واقعی-دربند کردن حیوانیت و رها ساختن انسانیت-به انسان بدهد.اینجابرای توضیح مطلب مثالی میزنم ضمن این مثال دو نوع آزادی رابا هم مقایسه میکنم و شما خودتان قضاوت کنید که کدامیکآزادی واقعی است.در تاریخ مینویسند وقتی کورش وارد بابلشد، مردم را در اعتقادشان آزاد گذاشت،یعنی بت پرستها را در بتپرستی،حیوان پرستها را در حیوان پرستی،و...همه را آزاد گذاشت وهیچ محدودیتی برای آنان قائل نشد.در معیار غربی کورش یکمرد آزادیخواه بحساب میآید.زیرا او به آزادی بر مبنای تمایلات وخواستهای مردم احترام گذاشته است.ولی در تاریخ ماجرای ابراهیمخلیل را هم درج کردهاند.حضرت ابراهیم، برعکس کورش معتقدبود که اینگونه عقاید جاهلانه مردم،عقیده نیست،زنجیرهائیاست که عادات سخیف بشر به دست و پای او بسته است.او نه تنهابه این نوع عقائد احترام گذاشتبلکه در اولین فرصتی که بدستآورد بتها و معبودهای دروغین مردم را در هم شکست و تبر را همبه گردن بتبزرگ انداخت و از این راه این فکر را در مردم القا کردکه به عاجز بودن بتها پی ببرند و به تعبیر قرآن بخود بازگردند وخود انسانی و والای خویش را بشناسند.با معیارهای غربی کارابراهیم خلیل بر ضد اصول آزادی و دمکراسی است،چرا؟ چونآنها میگویند بگذارید هر کس هر کاری دلش میخواهد بکند،آزادی یعنی همین.اما منطق انبیاء غیر از منطق انسان امروز غربیاست.رسول اکرم(ص)را در نظر بگیرید،آیا وقتی که آن حضرت وارد مکه شد،همان کاری را کرد که کورش در بابل انجام داد؟ یعنی گفتبه من ارتباط ندارد،بگذار هر که هر کار میخواهد بکند،اینها خودشان به میل خودشان این راه را انتخاب کردهاند پس بایدآزاد باشند،یا آنکه بتها را خرد کرد و باین وسیله آزادی واقعی رابآنها ارزانی داشت؟ از دیدگاه اسلام،آزادی و دمکراسی بر اساس آنچیزیاست که تکامل انسانی انسان ایجاب میکند،یعنی آزادی،حقانسان بما هو انسان است،حق ناشی از استعدادهای انسانی انساناست،نه حق ناشی از میل افراد و تمایلات آنها. دمکراسی در اسلام یعنی انسانیت رها شده،حال آنکه اینواژه در قاموس غرب معنای حیوانیت رها شده را متضمن است. دلیل دیگری که در تاکید بر حذف کلمه دمکراتیکمورد نظر امام بوده،رد تقلید از غرب و تقلید کور کورانه ازمعیارهای آنانست.استدلال امام اینست که نمیخواهد چشم ملتشبه غرب دوخته شده باشد این دنبالهروی نه تنها کمکی به ملتایران نمیکند،بلکه در نهایتبه تضعیف روحیه و شکست او منجرمیشود.از نظر امام بکار بردن این کلمه نوعی خیانتبه روحیهمستقل این ملت محسوب میشود.زیرا ما گوهر آزادی را در فرهنگخودمان داریم و بینیازیم از اینکه دست طلب به سوی دیگراندراز کنیم. ×به نظر شما انقلاب ایران را چگونه میتوان تحلیل کرد؟ ویژگیهای این انقلاب که میگویند با همه انقلابات دیگر جهانمتفاوت است چیست؟اسلامی بودن این انقلاب چه مفهومی دارد؟ استاد مطهری:ما از تعریف انقلاب آغاز میکنیم.انقلاب به حسب اصل لغتبه معنی زیر و رو شدن یا پشت و رو شدن،و نظیراین معانی است. قرآن مجید هم این کلمه را هر جا بکار برده به همین مفهومبکار برده است نه به مفهوم اصطلاحی رایج آن در امروز.مادهانقلاب،تقلیب تقلب،صیغه منقلب و امثال اینها در قرآن آمدهاست.از جمله: و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا... (11) و یا درقسمت اول این آیه میخوانیم: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتلانقلبتم علی اعقابکم (12) (سوره آل عمران-آیه 144) این آیه در جنگ احد،در آن هنگام که شایع شد رسول خدا(ص)کشته شده است و بدنبال آن عده زیادی از مسلمانان فرارکردند نازل شد.آیه خطاب به مؤمنان میگوید:محمد(ص) پیامبری بیش نیست که قبل از او هم پیامبران دیگری بودند،یعنیهر پیامبری که آمده است، مردن دارد،کشته شدن دارد.محمدبرای شما از جانب خدا پیامی آورده است،خدای او زنده است اگرفرضا پیغمبر بمیرد یا کشته شود،آیا شما باید به عقب برگردید؟دراینجا حرکت اسلامی به تعبیر قرآن حرکتبه جلو است و بازگشتاین گروه از دین به معنی برگشتبه عقب و یا انقلاب است.انقلابدر تعبیر قرآن یعنی رو در جهت پشت قرار گرفتن و پشت در جهت رو. یا در مورد دیگر میگوید: فانقلبوا بنعمة من الله و فضل... (13) (سوره آل عمران-147) در اینجا هم منظور بازگشت است اما بازگشتهای خوب. بدین ترتیب روشن میشود که کلمه انقلاب در قرآن حاوی مفهومتقدس یا ضد تقدس نیست.انقلاب بعدها در اصطلاحات فقهی وبیشتر از آن در اصطلاحات فلسفی معنی دیگری پیدا کرد.فقها درباب مطهرات،یکی از امور پاک کننده را انقلاب میدانند که گاهیاز آن به استحاله تعبیر میکنند و گاهی نیز استحاله و انقلاب را دوچیز جدا بحساب میآورند.در اصطلاح فلاسفه معنی انقلاب از اینهممحدودتر و مضیقتر میشود.فلاسفه انقلاب را به جایی میگویند کهذات و ماهیتیک شیئی لزوما عوض شده باشد.بحثی هم برایفلاسفه مطرح بود که آیا انقلاب ماهیت ممکن استیا ممکن نیست. «اصالت ماهیتیها»آنرا ناممکن میدانستند و از این جهت عملیاتکیمیاگران را که نوعی انقلاب ماهیتبود تخطئه میکردند.اما«اصالت وجودیها»نه تنها انقلاب ماهیت و ذات را امری ممکنمیدانستند بلکه هر حرکت اشتدادی یعنی حرکت از نقص به کمالرا انقلاب آنا فآنا در ماهیت میدانستند. اما انقلاب در زمان ما معنای خاص دیگری پیدا کرده است. امروز این کلمه یک اصطلاح جامعهشناسی و فلسفه تاریخ است. عربها،انقلاب به معنی اخیر را«ثوره»مینامند و اروپاییها«رولوسیون» (14) انقلاب بمعنائی که در جامعه شناسی مطرح است هماندگر شدن است،حتی نباید بگوئیم دگرگون شدن،زیرا دگرگونشدن یعنی اینکه گونه و کیفیتش جور دیگر بشود.بعوض بایدبگوئیم دگر شدن یعنی تبدیل شدن به موجود دیگر. شعری اقبال دارد راجع به قرآن که در آن دگر شدن را،بههمین معنا بکار برده است.در قسمتی از آن میگوید: نقش قرآن چونکه در عالم نشست نقشههای پاپ و کاهن را شکست فاش گویم آنچه در دل مضمر است این کتابی نیست چیزی دیگر استچونکه در جان رفت جان دیگر شود جان که دیگر شد جهان دیگر شود غرض من همین بیت اخیر است.اقبال میگوید قرآن روحهارا منقلب میکند و از این راه،در جهان انقلاب بوجود میآورد.باآنکه در اصطلاح جامعه شناسی و فلسفه تاریخ،انقلاب تنها درمورد انقلابهای اجتماعی بکار میرود،ولی توجه به روح این کلمهنشان میدهد که انقلاب انواعی دارد.و من در اینجا فهرستوار اینانواع را ذکر میکنم و بعد راجع به علل و انگیزهها و در حقیقتماهیت انقلابها سخن خواهم گفت.گاهی در برخی از انسانها انقلابپیدا میشود و این از انواع انقلاب فردی استیعنی تعلق به یکفرد دارد و این نوع انقلاب بر دو قسم است، حیوانی و انسانی. دیدهاید که بعضی از افراد گاهی به عللی حالتی پیدا میکنندکه همه چیز را فراموش میکنند و تنها در راستای یک هدف براهمیافتند و البته این هدف هدفی جاه طلبانه و شهوت جویانه است. آن داستان معروف در چهار مقاله عروضی راجع به امیرخجندی نمونه بسیار خوبی از این گونه انقلابهای حیوانی است. ظاهرا از او میپرسند چطور شد تو که یک خربنده-خرکچی-بودیبه این امارت و ریاست رسیدی.جوابداد،از دو بیت که در دیوانحنظله بادغیسی خواندم و آن دو بیت این است: مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویا روی از وقتی این شعر را خواندم با خود گفتم یا باید به عز و نعمتو جاه برسم و یا باید بمیرم،و این شوق آنچنان در من نفوذ کرد کهبا تمام قدرتم بکوشش و تلاش پرداختم تا اینکه به اینجا رسیدم. این حالتیک انقلاب است،اما انقلابی فردی.نمونه دیگری ازانقلابهای فردی عشق است که قبل از هر چیز از نظر کشفماهیتش،مورد نظر فلاسفه است.بوعلی در باب عشق رسالهایدارد.ملا صدرا فصل مشبعی را به عشق و بیان ماهیت و اقسام آناختصاص داده است. با همه نظرات مختلفی که در باب عشق وجوددارد،همه قبول دارند که این امر نوعی انقلاب درونی و فردی است. نوع دیگری از انقلاب فردی که شایسته است از نظر روان شناسی وفلسفی و اجتماعی و انسانشناسی مورد مطالعه قرار بگیرد،توبه است. توبه قیام فرد است علیه خودش.قیام مظلوم است علیه ظالم.قیاممقامات عالی و درجات عالی انسانی علیه مقامات دانی خودشاست،انقلاب انسان بما هو انسان علیه انسان بما هو حیوان است. اینکه انسان گاهی به مرحلهای میرسد که خود علیه خود بپا میخیزد،از خود مطالبه حقوق میکند، از خود انتقام میگیرد،خود را مجازاتمیکند،مسئله ایست قابل بررسی و از این جهت توبه درست مثلانقلابات اجتماعی است.در انقلابات اجتماعی هم یک اکثریتمظلوم علیه یک اقلیت ظالم قیام میکنند و از آنها انتقام میگیرند وآنها را مجازات میکنند.توبه نشاند هنده نوعی ترکیب قوا و غرایزدر وجود انسان است که در حیوان نظیرش وجود ندارد (15) . اینها که مثال زدم همه در مورد انقلابهای فردی بودند.اماانقلابهای اجتماعی هم انواع گوناگون دارند. از جمله انقلاب صنعتی،نظیر انقلابی که در انگلستان،درسه قرن پیش پیدا شد یا انقلاب علمی و فرهنگی نظیر رنسانس ویا انقلاب ادبی مثل آنچه که در صدر مشروطیت رخ داد و انقلاب مذهبی نظیر انقلاب ما و... آخرین مطلبی که در باب معنای انقلاب باید به آن اشاره کنماینست که انقلاب در اصطلاح لغوی و حتی در اصطلاح فلسفی وفقهی امری است از نوع فعل لازم.انقلاب از باب انفعال و بمعناینوعی«شدن»است.اما بسیار اتفاق میافتد که لغاتی از عربی که بهفارسی وارد میشوند مفهوم دیگری پیدا میکنند.از جمله همین کلمهانقلاب که در فارسی مفهوم متعدی پیدا کرده است.ما در فارسیمیگوئیم انقلاب کرد،یعنی آنرا بصورت یک فعل متعدی بکارمیبریم. باین ترتیب در اصطلاح جامعه شناسانه انقلاب در موردیبکار میرود که یک عمل ارادی در آن دخیل باشد.بعلاوه جزءدیگری هم در مفهوم این کلمه هست و آن تقدس و تعالی است. ما هر دگر شدنی را انقلاب نمیگوئیم.ممکن است جامعهای عوضبشود باین معنی که از کمال بسمت نقص برود،یعنی سقوط کند.دراین مورد کسی لغت انقلاب را بکار نمیبرد.در انقلاب مفهوم کمالیابی و تکامل مندرج است. سومین عنصری که در اصطلاح انقلاب به تعبیر امروزی وجوددارد،عنصر نفی و انکار است. باین ترتیب با در نظر گرفتن این سهعامل مفهوم اجتماعی انقلاب عبارت خواهد بود از وضعی را بااراده خود خراب کردن برای رسیدن به وضعی بهتر.واژگون کردنوضع حاکم برای برقراری نظمی متعالیتر (16) . در مورد انقلابهای اجتماعی یک سؤال اساسی مطرح است وآن اینکه آیا واقعا این انقلابها ماهیتا با هم تفاوت دارند یا نه باآنکه شکلهای انقلابها مختلف است اما ماهیت همه آنها یکی است؟ اجمالا در اینجا اشاره میکنم که برخی،همه انقلابها را از یک اصلو یک ریشه میدانند که آن عبارتست از تقسیم جامعه بدو قطبمرفه و محروم،استثمارگر و استثمار شده،و خود این وضع نیز ریشهایدر کار مجسم یعنی ابزار تولید از یک طرف و روابط تولیدی وتوزیعی از طرف دیگر دارد.لازمه این نظریه اینست که نوعی رشدهماهنگ میان نهادهای اجتماعی اعم از صنعتی،فلسفی،ادبی،قضایی،فرهنگی،مذهبی،اخلاقی و..وجود داشته باشد.زیراریشه همه این نهادها کار مجسم است و اوست که آنها را به دنبالخود میکشاند.علیهذا امکان ندارد که فی المثل جریانی مذهبی یافلسفی یا هنری که در مرحلهای از تکامل ابزار تولید پدیدارمیشود،کاملتر و یا برابر با همین نوع جریانها در مرحلهای کاملترو برتر از تکامل ابزار تولید باشد. نقطه مقابل این نظریه نظریه ایست که اولا برای انقلابماهیتهای مختلف و متفاوتی قائل است و قهرا همه انقلابها حتیانقلابهای اجتماعی را صرفا ناشی از دو قطبی شدن از لحاظ اقتصادیو منحصرا در دست طبقه محروم نمیداند و آنها را تنها طبقه پیشتازبه حساب نمیآورد.بعلاوه این نظریه ریشه انقلابها را اجتماعیمحض و ناشی از روابط اجتماعی نمیشمارد بلکه برای ذات وطبیعت انسان و دو قطبی بودن او در سرشتخویش،نقش اساسیقائل است،و معتقد است که منشاء دو قطبی شدن جامعه همین دوقطبی بودن سرشت آدمی است. از این گذشته هر چند تاثیر متقابل میان نهادهای اجتماعیوجود دارد اما این تاثیر اولویت مطلق ندارد و چنین نیست کهبتواند جلوی رشد سایر نهادها را سد کند.یعنی ممکن است جامعهایدر عین تاخر از نظر تکنولوژی مرحلهای بزرگ و بسیار پیشرفته ازتاریخ را از جنبه مذهبی یا اخلاقی یا فلسفی طی کند و این بستگیدارد به مسائل جغرافیایی و ژنتیکی از یکطرف و به بعد الهی ومعنوی تاریخ از طرف دیگر.ما بینش نوع اول را در کتاب قیام وانقلاب مهدی،بینش ابزاری و بینش نوع دوم را بینش فطری نامنهادهایم.طبق این بینش اخیر: اولا: انسان دارای نوعی روانشناسی مقدم بر جامعه شناسیاست. ثانیا: انسان در ذات خود دو قطبی آفریده شده است. ثالثا: انسان دارای اراده آزاد و انتخابگر است و همینآزادی و انتخاب،تفاوت میان انسانها را از زمین تا آسمان کردهاست. رابعا: نهادهای اجتماعی انسان از نوعی استقلال برخوردارندو هیچکدام تقدم و اولویت مطلق بر دیگری ندارد و به طور نسبیگاهی پیشرفتیک نهاد موجب انحطاط دیگری میشود.ما در پاورقیهای جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم،آنجا که در آغازمقاله درباره فطرت خداجویی بحث کردهایم،گفتهایم که گاهی سرگرمی به اشباع یک غریزه موجب عقب راندن غریزه دیگر میگردد. علیهذا هیچ دور نیست و عجیب نیست که دنیای پیش رفته ازلحاظ علم و تکنولوژی و دنیای برخوردار از زینتها و شیرینیهایماده و طبیعت،عینا دنیای انحطاط اخلاقی و سقوط ارزشهای روانیباشد و همان سقوط روانی موجب سقوط کلی گردد. خامسا: دو قطبی بودن انسان بعلاوه آزاد بودن و در نتیجهمتفاوت بودن سطح انسانیت انسانها منجر به دو قطبی شدن جامعهمیشود یک قطب به ایمان و عقیده و اخلاق رسیده،و یک قطبمنحط حیوان صفتسر در آخور.قطب به ایمان و عقیده رسیده است کهجامعه را به سوی کمال واقعی انسانیت هدایت میکند. سادسا: تکامل مساوی استبا استقلال و تسلط بر محیطیعنی،به خود وابستگی و به خود ایستادگی. سابعا: حرکت تکاملی تاریخ به سوی حق و وابستگی به عقیدهو ایمان و آرمان و وارستگی از تسلط طبیعتخارجی و عواملاجتماعی و عوامل نفسانی است.در واقع آنچه را که تا اینجا درمورد بینش نوع دوم گفتیم میتوان بطور خلاصه چنین بیان کرد: اولا- انسان بالذات کمال جو و پیشرو است. ثانیا- ارزشهای انسانی همه اصیل و ریشه در سرشت انساندارند و همین ارزشها عامل اصلی حرکات تاریخ به شمار میروند. انسان از نظر فردی در نبردی دائم میان دو قطب در درونخود است،قطب انسانیت و قطب حیوانیت،و حرکت انسانبتدریجبسوی کمال انسانی است.در محل خود ثابتشده است کهلازمه تکامل،استقلال از محیط بیرونی و مستلزم تاثیر بیشتر بر روی محیط است.علیهذا انسان متکامل،یعنی انسان وارسته از محیطبیرونی و درونی-حیوانیتبه منزله محیط درونی انسانیت است،زیرا انسانیت از بطن حیوانیتسر در میآورد-وابسته به خود،ایستاده بخود، یعنی وابسته به عقیده و ایمان و آرمان و اندیشهخود میگردد. روانشناسی انسان بر جامعه شناسی او تقدم دارد.انسان مانندنوار خالی و یا ماده خام نیست که نسبتش بهر شکل و هر صورتیکه عوامل مکانیکی خارجی به او بدهد علی السویه باشد. انسانمانند نهال و بذر است.حرکتش به سوی کمال و استقلال انسانی،دینامیکی است نه مکانیکی.تکامل،لازمه ذات اجزاء طبیعت و ازآن جمله انسان و تاریخ انسان است.طبیعت تاریخ،نه یک طبیعتمادی محض بلکه طبیعتی مزدوج است و طبیعت انسان نیز چنیناست. تاریخ یک حیوان اقتصادی نیست و نیز انسان هم.در عینحال این دو طبیعتی و دو کششی و دو جاذبهای بودن انسان با اینامر که لازمه ذات طبیعت،کشش به سوی کمال است منافات ندارد. به این ترتیب انقلابها صرفا خصلت اجتماعی محض نخواهندداشتبلکه ریشه در سرشت انسانها دارند.نبرد درونی انسان کهبه کمال یافتگی و استقلال برخی عناصر منتهی میشود، سبب میگرددکه میان انسانهای به ایمان و آرمان و عقیده رسیده،و انسانهایمنحط حیوان صفت،تضاد و مبارزه و درگیری پیدا شود و این نبرداست که در قرآن به نبرد میان حق و باطل تعبیر شده است. پس علاوه بر نبردهای مادی و طبقاتی و نبردهای جاه طلبانهو صد در صد سیاسی یک سلسله نبردهای دیگر نیز وجود داشته ودارد که در آن از یک سو پایگاه اعتقادی و انگیزه زلال انسانی وجهتگیری آرمانی و محرک خیر عمومی و هماهنگی با نظام متکامل خلقت و پاسخگویی به فطرت،عامل محرک است و از سوی دیگرانگیزههای کدر حیوانی و شهوانی و عقدهای و جهتگیریهای فردیو منفعت جویانه (17) .بطور خلاصه نظریه ابزاری،عامل حرکت رامستضعفان،و غایت آنرا رفاه و تامین منافع و ریشه اصلی آنرا تکاملابزار تولید و اساس تئوری را بی اصالتی وجدان انسانی،و تمایلعقربه وجدان را در جهت منافع،و شیوه و روش را بر هم زدن نظمقانونی و مقرراتی حاکم میداند.اما نظریه فطری عامل را منحصربه مستضعفین،غایت را صرفا مادی و ریشه را تکامل ابزار تولیدو شیوه را منحصرا بر هم زدن روابط حقوقی و اساس تئوری را بیاصالتی وجدان نمیداند بلکه عامل را در برخی انقلابات مانندانقلابهای مذهبی،هنری،اخلاقی،علمی،اعم از مستضعفین،وغایت را احیانا ارزشهای انسانی و ریشه را میل بالذات انسان بهارزشخواهی و ارزشجویی و شیوه را احیانا جلوگیری از سرپیچی ازعمل به قانون میداند،همچنانکه برای وجدان نیز اصالت و فطرتقائل است. تا اینجا سخن درباره دو تئوری در مورد انقلابها بود کهطبق یکی ماهیت همه انقلابها یکی است و همه ماهیت طبقاتیدارند،گو اینکه شکلها مختلفند،و بر طبق آن دگرگونی در امر تولیدو روابط تولیدی است که منجر بدو قطبی شدن جامعه میشود ودو قطبی شدن جامعه است که منجر به انقلاب میشود.نظریه دیگرمدعی است که ماهیت انقلابها متفاوت است. اکنون وارد ماهیتانقلاب ایران بشویم و به تحلیل آن بپردازیم و از آن بعنوان محکسنجش این دو نظریه استفاده کنیم. طبق تئوری دوم ممکن است انقلابی صورت گیرد بدون آنکهپیشرفت عوامل تولید در آن نقشی داشته باشند،حال یا باینترتیب که پیشرفتی در عوامل تولید رخ نداده و یا اگر رخ دادهاست،تاثیری نداشته است.و نیز تضاد طبقاتی و دو قطبی شدنجامعه و به تعبیر امیر المؤمنین کظة ظالم و سغب مظلوم رخ نداده ویا اگر رخ داده نقش مهمی نداشته و یا اگر دو قطبی شدن نقشداشته،ایفا کننده نقش،قطب محروم نبوده است. همانطور که در انقلابی که منجر به خلافت علی(ع)شدآنکه نقش داشت محرومان نبودند. خود علی از آن جهتخلافترا بعهده گرفت که جامعه به ظالم و مظلوم و مرفه و محروم تقسیمشده بود،بدون آنکه خود او در طبقه محرومین باشد.زهد و سادهزیستی علی ریشه انسانی داشت نه ریشه اقتصادی و طبقاتی.برطبق نظریه دوم،این امکان هست که انقلابی اجتماعی رخ دهددر حالی که عامل پیشتاز محرومان و مستضعفان نباشند بلکه همهعوامل اجتماعی،طبقات و گروهها و اصناف به میدان کشیده شوند. طبق این تئوری غایت و هدف ممکن است رفاهی و برایتامین معیشت نباشد بلکه مسلکی باشد و حتی طبقات محروم اباداشته باشند از اینکه تظاهرات و اعتصابات خود را برای رسیدن بهرفاه بهتر تلقی کنند،بلکه صرفا آنرا برای برادری و برابری و عدل ومساوات و اخوت ایمانی در نظر داشته باشند.طبق این تئوری عللو اهرمهائی که با فشار روی آنها از طرف رهبری یا از طرف دشمنشور و غیرت مردم به خروش و جنبش میآید و خشم انقلابی آنهابرانگیخته میشود،منحصرا مادی و رفاهی نیست و احیانا با عقاید،ایدهآلهای معنوی، آرمانهای انسانی،یا احساسات جامعه از قبیل احترام بیک سلسله اصول و اشخاص توام و مربوط است. برای تحلیل انقلاب ایران و بررسی میزان انطباق دونظریهای که به آن اشاره کردم بر این انقلاب،باید به مطالعه وتحقیق در موارد زیر پرداخت: 1- بررسی پیرامون افراد و گروههائی که بار نهضت را بدوشداشتند. 2- ریشهیابی و ارزیابی عللی که با ایجاد انقلاب و پیشبردآن رابطه داشتهاند. 3- مطالعه درباره هدفهائی که نهضت تعقیب میکرد. 4- بررسی شعارهائی که به نهضت مردم،حیات و حرکتمیبخشید. 5- تحلیل نقش رهبر و تاکتیکهای رهبری. 6- توجه به گستردگی و فراگیر بودن نهضت،از آنجهت کهبه یک طبقه یا قشر خاص تعلق نداشت. اما از نظر ریشه،حوادث پنجاه ساله اخیر از جمله،استبدادو استعمار نو،دور نگه داشتن دین از سیاست،کوشش برای بازگشتبه دوره قبل از اسلام،تحریف در میراث گرانقدر فرهنگ اسلامی،کشتارهای بیرحمانه،شکاف طبقاتی،تسلط عنصر غیر مسلمان برمسلمانان،نقض آشکار قوانین اسلامی،مبارزه با ادبیات فارسی واسلامی به نام مبارزه با واژههای بیگانه،بریدن از کشورهایمسلمان و پیوند با ضد مسلمانان نظیر اسرائیل،تبلیغ مارکسیسمو...از جمله ریشههای انقلاب به حساب میآیند.از میان این عللدستهای صبغه مادی دارند،و برخی ناظر به جریحهدار شدن غرورانسانی هستند و قسمتی که بیشترین سهم را دارند مربوط به جریحهدار شدن عواطف اسلامیاند.به این علل باید دو عامل دیگر که یکی سرخوردگی از لیبرالیسم غربی و دیگری نا امیدی از سوسیالیسمشرقی است اضافه کنیم.اینجاست که نقش آگاهی و بازگشتبهخویش ملت مسلمان ما و احساس کرامت ذاتی و دریافتخود وفلسفه خود از سوی این مردم،مشخص میشود. مسئله عمده،بیداری اسلامی مردم ماست.روح و هویتاسلامی مردم ما،بار دیگر در ضمن این برخوردها برجسته و مطرحشد.در زمان ما به طور کلی در همه کشورهای اسلامی نوعی بیداریو به خود آمدگی اسلامی پیدا شده است.ملل مسلمان با سرخوردگیاز معیارها و مکتبهای شرقی و غربی به جستجوی هویت واقعی واصیل خود برخاستهاند. مسلمانان یک دوره خود باختگی را پشتسرگذاشتهاند و بهیک دوره بازیافتگی رسیدهاند. لهذا جهان سومی در حال تولد استکه شرق و غرب را به مقابله برانگیخته است. خود باختگی یعنی تزلزل شخصیت،بی ایمانی به خود،گمکردن خود،از دست دادن حس احترام به ذات،بی اعتمادی و بیاعتقادی به فرهنگ خود و استعداد و شایستگی خود،و در مقابلبه خودآمدگی یعنی بازگشتبه ایمان خود،بیدار کردن حس احترامبه خود و تاریخ و شناسنامه و نسب تاریخی خود. تحلیل ماهیت این انقلاب از تحلیل رهبری انقلاب جدانیست و این مسئله در ارتباط با مسئله خودیابی ملت ما مطرحمیشود.باید پرسید که چه شد امام خمینی رهبر مطلق شد، آن چنانکه حتی آنهائیکه از نظر ایده و هدف در قطب مخالف ایشان جایداشتند،چارهای جز اذعان به رهبری ایشان نداشتند.چرا سخنانامام اینهمه موج میآفرید؟چرا اعلامیههای ایشان با نبودن امکانات و وسائل و با بودن اختناقها و شکنجهها و خطر مرگها بهسرعت در سراسر کشور پخش میشد؟ بیشک از جان گذشتگی و مبارزه خستگی ناپذیر با ظلم وظالم و دفاع سرسختانه از مظلوم، و صداقت و صراحت و شجاعت وسازش ناپذیری این رهبر در انتخاب او به مقام رهبری نقش داشتهاست،اما مطلب اساسی چیز دیگری است،و آن اینکه ندای امامخمینی از قلب فرهنگ و از اعماق تاریخ و از ژرفای روح این ملتبرمیخاست،مردمیکه در طول چهارده قرن حماسه محمد،علی،زهرا،حسین،زینب،سلمان،ابو ذر...و صدها هزار زن و مرد دیگر راشنیده بودند و این حماسهها با روحشان عجین شده بود،بار دیگرهمان ندای آشنا را از حلقوم این مرد شنیدند.علی را و حسین را درچهره او دیدند،او را آینه تمام نمای فرهنگ خود که تحقیر شدهبود،تشخیص دادند. امام چه کرد؟ او به مردم ما شخصیت داد.خود واقعی و هویت اسلامیآنها را به آنان بازگرداند.آنها را از حالتخود باختگی و استسباع (18) خارج کرد این بزرگترین هدیهای بود که رهبر به ملت داد، اوتوانست ایمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها را بهخودشان مؤمن کند.او با صراحت اعلام کرد که تنها اسلام نجاتبخش شماست.او جهاد اسلامی را مطرح کرد،امر بمعروف و نهیاز منکر را مطرح کرد،وظیفه نوعی و دینی و بالاخره اجر و پاداششهیدان را مطرح کرد،و مردمی که سالها این آرزو را که در زمرهیاران امام حسین باشند در سر میپروراندند و هر صبح و شام تکرارمیکردند یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما بناگاه خود را درصحنهای مشاهده کردند آنچنانکه گویی حسین را بعینه میدیدند. مردم ما صحنههای کربلا،حنین،بدر،احد،تبوک،خیبر،و...رادر جلوی خویش میدیدند و همین اعثشد که به پا خیزند و ازسرچشمه عشق به خدا،وضو بسازند و یک سره بانک تکبیر بر هر چهظلم و ستمگری استبزنند. بعنوان آخرین سؤال به نظر شما چگونه میتوان این انقلابو دستاوردهای آن را حفظ کرد و سیر انقلاب را هم چنان تداومبخشید،آنچنان که اوضاع نه به حال اول برگردد،و نه به وضعنا مطلوب کشانده شود؟ استاد مطهری:بدیهی است که کار را تمام شده تلقی کردنساده لوحی است.اولا: هنوز آثار رژیم سابق از بین نرفته،آن رژیم برنوعی نهادهای اجتماعی،نوعی فرهنگ مزورانه،نوعی نظام وسازمان فاسد مستقر بود.و همه اینها هنوز کم و بیش ماندهاند.مردمما هنوز در بسیاری از مسائل،شاهنشاهی و آریامهری قضاوتمیکنند.پس قبل از هر چیز نوعی فرهنگ زدائی، استعمار زدائی،رفتو روب و خانه تکانی لازم است. ثانیا: دستهائی در کار است تا اوضاع را به حال سابق بازگرداند و علاوه بر این دستها، گروههای چپگرائی نیز وجود دارند کهمیخواهند نهضت را بسوی کمونیسم سوق دهند. همراه اینها آدمهایلائیک نیز هستند که میخواهند مانند نهضت مشروطیت و نهضتاستقلال عراق و نهضت ملی ایران،پس از آنکه با قدرت روحانیتمرحله اول،یعنی براندازی رژیم را گذراندند،روحانیون را کناربزنند و بدنام کنند و خود زمام امور را دستبگیرند.در«کتابنهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر»بحثی درباره آفات نهضت انجامدادهام که آن بحثبا این سؤال شما در مورد چگونگی حفظ انقلاب ارتباط مستقیم دارد از جمله آفتهائی که در آنجا ذکر کردهام،نفوذاندیشههای بیگانه،کار را از میان راه رها کردن، رخنه فرصت طلبان،رخنه اطماع در دستگاه رهبری،تجدد گرائی افراطی،ابهام طرحهایآینده و...است. اما قویترین حربه دفاعی این انقلاب و مؤثرترین اسلحهپیشرفت آن،ایمان ملتبه نیروی خویش و بازگشتبه ارزشهایاصیل اسلام است.غرب-منظور تمام ابرقدرتها است-از یک چیزوحشت دارد و آن بیداری خلق مسلمان است.اگر شرق بیدار شود وخود اسلامی خود را کشف کند،در آن صورت حتی بمب اتمی هماز پس این نیروی عظیم،این توده بپا خاسته برنخواهد آمد.راه اینبیداری،آشنائی با تاریخ و فرهنگ و ایدئولوژی خودمان است. در یکی از کنفرانسها بعد از تمام شدن صحبت،دانشجوئیپرسید اگر اسلام به عنوان یک ایدئولوژی قادر بود ملت را نجاتدهد و تمدنی بوجود آورد،چرا در طول چهارده قرن،چنین کاریانجام نداد؟در جواب او گفتم به دلیل همین بیخبری من و شما ازتاریخ اسلام،همین که شما و امثال شما نمیدانند که اسلام،یکیاز عظیمترین تمدنهای تاریخ بشر را در طی پنج قرن بوجود آورده ازجمله عوامل عقیم ماندن این فرهنگ است.اگر ملت ما با فرهنگاصیل خود قطع ارتباط نکرده بود،محال بود این چنین زیر بار سلطهابرقدرتها برود.تمام تلاش کشورهای استعمارگر در بریدن و پارهکردن بندهای وابستگی فرهنگی یک ملتبه میراثهای فرهنگیخویش است.شما شاهد بودید که در جریان به اصطلاح جشنهایدو هزار و پانصد ساله،رژیم چه تلاش گستردهای را برای نفی تمدناسلامی بکار برد.در خصوص این گونه تلاشهای رژیم ذکرموردی که برای خودم پیش آمده،بی مناسبت نیست. در سالهای گذشته آن زمان که حسینیه ارشاد به تعطیلکشانده نشده بود،اتفاق نیفتاد که در هیچ موردی موضوعسخنرانیها به روزنامهها داده شود و آنها اعلان را چاب نکنند.جز دردو هفتهای که قرار شد من در مورد کتاب سوزیهای مصر و ایرانسخنرانی بکنم و تشریح کنم که داستان این کتاب سوزیها مجعولاست.روزی که قرار بود سخنرانی انجام شود اعلان آن به روزنامههاداده شد اما شب که روزنامهها در آمد،هیچکدام اعلان را چاپنکرده بودند.وقتی موضوع را پرس و جو کردیم،گفتند از بالا دستوردادهاند.در همان زمان ما نتوانستیم در کتاب«خدمات متقابلایران و اسلام»که در دست چاپ بود جریان کتاب سوزی را بنویسیمزیرا اعلام کرده بودند که اجازه چاپ نخواهند داد.رژیم سالها درمیان ما تبلیغ میکرد که اسلام نه تنها تمدنی را پایه گذاری نکردبلکه تمدنهای گذشته را هم نابود کرد.من به آن برادر دانشجوگفتم که اگر اسلام در طول تاریخ و در بدو ظهور خود هیچ تمدنیایجاد نکرده بود، حرف شما صحیح میبود اما ما پنج قرن بر جهانسیادت علمی و فرهنگی داشتیم،تا آنجا که اروپای امروز خود رامدیون تمدن و فرهنگ اسلامی میداند.من در موضوعاتی که موردتحقیقم بودهاند برایم مثل روز روشن است که فلسفههای اجتماعیاسلام،بمراتب مترقیتر از فلسفههای زندگی غربی است.اقباللاهوری،فلسفهای دارد به نام فلسفه خودی و منظورش از اینفلسفه بازگرداندن ملتهای مسلمان به خود اسلامی خودشان است. پیروزی نهضت ما در آینده بستگی به ایمان به خود و احیای ارزشهایاصیل اسلامی دارد.اگر راه خود را بر اساس معیارهای اسلامی دنبالکنیم و مقاصد و معایب را تنها بر اساس ضوابط اسلامی از میانبرداریم و صبر و تقوای اسلامی داشته باشیم و روحیه جهاد و امر به معروف و نهی از منکر اسلامی در ما زنده باشد،در آنصورت پیروزیما قطعی خواهد بود.شما نهضت فلسطین را ببینید.یکی از عللپیشروی کند این نهضت اسلامی خالص نبودن آن و وجود رگههایکمونیستی در آن است.در همین نهضتخودمان،شهادت جوانانمسلمان باعث اوجگیری هر چه بیشتر نهضت میشد و در مقابل اگرکسی که کشته میشد غیر مسلمان بود حرکت نهضت کند میشد،علتش هم این بود که مردم که از عقاید این گروه دوم درباره جهانو انسان و خانواده و...تا حدودی مطلع بودند،همواره این نگرانیرا داشتند که مبادا با سقوط رژیم،کار بدست این گروهها و اینافکار بیفتد.یکی از دلایل رژیم در مارکسیست نامیدن مسلمانانمبارز،شناخت او از همین نفرت و وحشت مردم نسبتبه این عقیدهو اندیشهها بود. امروز مسلمانان در هر کجای جهان،باید اینحقیقت را درک کنند که تنها اتکاء به نیروی خود آنها و اعتقاد بهعنایت و حمایت الهی است که رهائی از قید و بند استثمار را ممکنمیسازد. کمونیسم و امپریالیسم مانند دو تیغه یک قیچی هستند کهگرچه در ظاهر با هم تضاد دارند، اما در واقع هر دو برای قطع یکریشه به حرکت درمیآیند و این واقعیت را تاریخ معاصر به خوبینشان داده است.به گمان من وقت آن رسیده که ندای بازگشتبهفرهنگ اصیل اسلامی نه تنها در جامعه ما که در سراسر کشورهایاسلامی طنین انداز شود و در آن صورت دور نخواهد بود که صدایشکستن زنجیرهای بندگی و بردگی را بشنویم و شاهد اقتدار دوبارهملل مسلمان باشیم. استاد!متشکرم از اینکه در این مصاحبه شرکت کردید. استاد مطهری:متشکرم. پینوشتها: 1- این قاعده در جوامع دیگر نیز صادق است.فی المثل برای کمونیستها،کمونیستبودن-بی چون و چرا دانستن اصول کمونیستی-برخلاف اصول دمکراسی نیست.آنچه بر خلاف اصول دمکراسی است ممانعتاز چون و چرای دیگران-غیر کمونیستها-جلوگیری از اظهار عقیده و تفکر،و منع معاشرت با غیر کمونیستها و کشیدن دیوار آهنین به دور کشور و حقاظهار نظر ندادن به متفکران و اندیشمندان است. 2- بگو،ای اهل کتاب،بسوی کلمهای که بین ما و شما مساوی است،بیائید که غیر از خدا را بندگی نکنیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم و کسیاز ما،کسی را غیر از خدا ارباب خود نگیرد... 3- نظام حقوق زن در اسلام-فصل اسلام و تجدد زندگی-نوشته-استاد مطهری،انتشارات صدرا. 4- ای مؤمنان،در مقام مبارزه با آنان خود را مهیا کنید و هر چهمیتوانید ابزار جنگی برای ترساندن دشمنان خدا و خودتان فراهم کنید. (سوره انفال-آیه 60) 5- مال یکدیگر را به ناحق صرف نکنید. (سوره بقره-آیه 188) 6- رجوع شود به مقاله پنجم همین مجموعه،بحث معنویت در انقلاباسلامی. 7- افزودههای داخل پرانتزها از استاد مطهری است. 8- احیای فکر دینی در اسلام-نوشته اقبال لاهوری-صفحه 203-204 9- اشاره به لایحهای که چندی پیش در زمینه قانونی شدن همجنس-بازی از تصویب پارلمان انگلستان گذشت. 10- اخیرا شنیدهام در یکی از کشورهای معروف غربی که به قول خودشانمهد آزادی هم هست،علیه مجازاتهائی که در مورد هم جنس بازان ایرانیاعمال شده،تظاهراتی صورت گرفته و طی آن اعتراض شده استبه اینکه اینمجازاتها بر خلاف آزادی و دمکراسی است.از نظر اسلام،اینگونه آزادیها،سقوط آزادی انسانی است.اینها رهائی حیوانیت و اسیر شدن انسانیت است. قرآن میگوید این گونه افراد که جز همین تمایلات و شهوات به چیز دیگرینمیاندیشند و آزادی خود را در اینگونه اعمال متبلور میبینند،در واقع من انسانی خود را گم کردهاند و دلیل این امر هم اینست که خدا را فراموش کردهاند.اینها با از دست دادن خدا،خود را نیز تباه و از دست رفته ساختهاند.آیه و لا تکونوا کالذین نسو الله فانسیهم انفسهم،اولئک هم الفاسقون (حشر-آیه 19). و شما مؤمنان مانند آنان نباشید که بکلی خدا را فراموش کردهاند وخدا هم نفوس آنها را از یادشان برد.آنان به حقیقتبد کاران عالمند-اشاره به همین نظر دارد.قرآن ریشه این تباهیها و فسقها را در فراموشکردن خدا میداند. 11و12- و محمد(ص)نیست مگر پیامبری از طرف خدا که پیش از او نیز پیامبرانی بودند که از این جهان گذشتند اگر او نیز به مرگ یا شهادت در-گذشت آیا شما بدین جاهلیتخود باز میگردید؟پس هر که به آن عادات باز گردد،بخدا ضرری نخواهد رساند... 13- پس آن گروه از مؤمنان به نعمت و فضل خدا روی آوردهاند. Revolution 14- 15- حضرت علی(ع)توبه را به نحو جامعی تفسیر فرموده است.مردیبه خدمت علی(ع)آمد و صیغه استغفار را انشا کرد: استغفر الله ربی و اتوب الیه. به این خیال که با گفتن این جمله تائب میشود.امیر المؤمنین با شدتو تندی به او فرمود آیا تو میدانی استغفار چیست تو لفظ استغفار را با خوداستغفار اشتباه کردهای.انسان باید خیلی متعالی باشد تا توفیق توبه پیداکند.توبه چند شرط دارد(شرط تحقق یا کمال)از جمله: شرط اول آن،پشیمانی کامل از کارهایی است که در گذشته انجامدادهای.میباید رویت را بطور کامل از سویی که تا بحال میرفتهای بر-گردانی. شرط دوم تصمیم جدی براینکه به حالت اول برنگردی. شرط سوم اینکه حقوقی که از مردم بر عهده تو-در زمانی که معصیتکردهای-قرار گرفته، باید تمام و کمال به صاحبانش برگردانی. شرط چهارم اینکه حقوق خدا را که ترک کردهای باید جبران کنی. شرط پنجم(و بیشتر شاهد من بر سر این شرط پنجم است). اینکه خودت را مجازات بکنی یعنی آن قوای عاصی وجود خودت رامجازات بکنی.انقلاب بدون مجازات امکان پذیر نیستباید این گوشتهائی کهدر زمان معصیت و به واسطه خوردن حرام در بدنت پیدا شده،با روزه گرفتن و بخود سختی دادن آب کنی. شرط ششم،تو لذت معصیت و تخلف را زیاد چشیدهای و باید اینراجبران کنی و در مقابل آن رنج طاعت را متحمل شوی،رنجخدمت دیگرانکردن را باید بجان بخری و تنها در اینصورت است که تو یک تائب واقعیخواهی شد.در قرآن در آیات متعددی بعد از کلمه تائب،کلمه افلح بکاررفته است.و این تائب و افلح با آنچه که ما امروز دوره نفی و انکار و دوره سازندگی مینامیم مشابهت و موافقت دارد.انسان در مرحله اول باید توبه کند.گذشته خودش را نفی کند.اما به آن نباید قناعت کند و بدنبال این خراب کردن،باید بنای نویی بسازد.اصلاح همواره بعد از انقلاب صورت میگیرد. 16- با درک مفهوم انقلاب میتوانیم اشارهای بکنیم به رابطه میان اسلام و انقلاب،و اینکه اسلام،انقلابی است در درون و انقلابی است در بیرون. میدانیم اسلام دین توحید و پرستش خدای یگانه است،دین یگانهشناسی و یگانهپرستی است،دین یگانهشدن فرد با اجتماع و اجتماع با فرد است.دراینجا قصد پرداختن به توحید نظری و عملی را ندارم.نکتهای که مورد نظر است،این است که اسلام همیشه توحید را با نفی ابتدائی شرک خواستار است. یعنی با نفی غیر خدا،در مفهوم توحید اسلامی تمرد،عصیان،و حتی کفر مندرج است.این صریح خود قرآن است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله... قرآن تنها نمیگوید و من یؤمن بالله ،بلکه این ایمان بخدا را ملازم میداند با کفر به طاغوت. اسلام تسلیم و طاعت محض نیست.عصیان نفیهم هست،عصیان و نفی نسبتبه هواها،به طاغوتها به معبودهای غیر خدا. همانطور که گفتیم در مفهوم انقلاب،این کلمه«لا»کلمه نفی خوابیدهاست.در مفهوم ایمان اسلامی،کفر که نوعی جحود و انکار است،خوابیده. انسان تا آن کفرها را طی نکند به ایمان اسلامی نمیرسد. 17- برای توضیحات دقیقتر و جامعتر در این زمینه رجوع کنید به کتاب قیام و انقلاب مهدی(ع)نوشته استاد شهید مطهری،از انتشارات موسسه صدرا. 18- فلاسفه و حکما اصطلاحی دارند به نام استسباع که به فارسی آن را«شیرگیر»ترجمه کردهاند. میگویند بعضی از حیوانات کوچک وقتی با حیوانات درندهای روبرو میشوند-مثلا وقتی خرگوش با شیر مواجه میشود-حالت استسباع پیدا میکنند یعنی اراده فرار از آنها سلب میشود.قدرت تصمیم گیری را از دست میدهند.خودباخته و مفتون میشوند.نقطه مقابل استسباع،ایمان به خود پیدا کردن است.داستان آن صحابی فقیر را در زمان پیامبر(ص) شنیدهاید کهاز شدت فقر نزد آنحضرت رفت تا درخواست کمک کند،پیامبر در میان جمع سخن میگفت،در ضمن صحبت اشاره کرد به اینکه اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم، ولی هر کس بخدا توکل کند و تلاش شایسته نشان بدهد خدا به او کمک خواهد کرد.صحابی فقیر اینرا که شنید از محضر پیامبر بیرون آمد.روز بعد باز گرسنگی فشار آورد و این بار تصمیم گرفت که درخواستخود را با پیامبر در میان بگذارد.باز هم مثل روز گذشته پیامبر در میان جمع همان مسئله را مطرح کرد.مرد همانجا تصمیم گرفت که هر طوری شده کاری پیدا کند.به خانه برگشت و از همسایهها مقداری طناب و تیشه امانت گرفت و به عزم هیزم کنی به بیابان رفت.تا چند روز متوالی این کار را ادامه داد تااینکه به تدریج درآمدی پیدا کرد و توانست زندگی خود را از سختی و عسرتبیرون بیاورد.بعد از مدتی دوباره به سراغ پیامبر رفت و پیامبر به او فرمود: گفتم اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم،ولی طلب کمک از خدابهتر است و دیدی که خدا نیز دعوت تو را اجابت کرد و از فقر نجاتت داد. پیامبر به این ترتیب توانست او را به یاد نیرو و امکان و استعداد خودش بیاندازد،و از این طریق او را به حرکت و تلاش وادار کند.در مورد جوامع نیز همین وضع برقرار است.گاهی افراد ملتها در مقابل افراد ملل دیگر حالتخود باختگی و استسباع پیدا میکنند.ملتخود ما در دوران رژیم شاه چنین حالتی را داشت.ملتی که به حال استسباع میافتد تمام کرامتهای خود را فراموش میکند تا جائی که حتی به نوکری بیگانه و تقدیم کردن ثروتهای خود به او افتخار میکند. گاهی نیز ملتها ایمان به خود را بدست میآورند،تاریخ پیروزی ملتها،سرشار از این نمونههاست.حماسه پرشور مردم وطن ما،در این زمینه شاهد بسیار خوبی است.ملت ما به همت و درایت امام خمینیتوانست ایمان و اعتقاد به خود را دوباره بدست آورد و همین امر ضامنپیروزیش گردید. |+| نوشته شده توسط علی افراز در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:14 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1386هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 آرشيو موضوعی
شریعتی و مطهری از نگاه یکدیگرمقایسه شریعتی و سروش رویارویی دو فکر دینی اختلاف نظر مطهری و شریعتی نامه مطهری به خمینی دین افراطی,دین گریزی و نواندیشی دینی مصاحبه دکتر سروش با مطهری آراء مطهری درباره جمهوری اسلامی اسلام منهای روحانیت انقلاب اسلامی,فقه و روشنفکری دینی بنیاد گرایی و روشنفکری دینی مقاله سروش درباب دین و مدرنیته نو اندیشی دینی معاصر و قرائت پذیری دین علل ضربه پذیری جنبش روشنفکری در ایران ابعاد چندگانه دکتر مصدق مولفه های تعریفی نواندیشی دینی روشنفکری دینی راهی بی بدیل یا پارادوکس نقش روشنفکران شیعه و سنی در اتحاد مسلمانان شریعتی نقاد سنت و مدرنیته مصدق بخت بیدار شده ایرانی مصدق بزرگمرد سیاسی و کارشناسی عارف دکتر فاطمی نماد هویت ایرانی شناخت فکری بازگان نواندیشان دینی,دستاوردها و ناکاراییها مذهب در عرصه عمومی,سخنرانی پروفسور یورگن هابرماس سکولارهاومذهبیها تعامل یا تقابل اقبال لاهوری و طاهره قرهالعین اقبال لاهوری و جریانهای علمی و اکادمیک سید جمال الدین اسدآبادی علم و دین درنظر سید جمال هرمان هاسه و اقبال لاهوری دینداری شریعتی محصول گسست آگاهانه شریعتی پیام اور امید تفاوت نمادین دو شریعتی شریعتی الگوی ارمانی توسعه تاثیر شریعتی بر روشنفکران هم عصر او بررسی دو اندیشه سید جمال و محمد عبده پارادوکس های وجدان عاشقانه در نگاه شریعتی سخنرانی سروش دربین دانشجویان ایرانی دانشگاه سوربن مقایسه صادق هدایت و شوپنهاور مسئولیتهای روشنفکران دینی درقرن21 هویت یابی نزد احیا گران دینی روشنفکران ایرانی و دغدغه حضوردر عرصه عمومی نسخ وتناسخ ره اندیشیهای شریعتی فراز و فرود روشنفکری دینی وضعیت روشنفکری شریعتی شاه بیت اندیشه ایرانی پيوندها
قالب های حرفه ای وبلاگابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |